تبليغاتX
روزهای سبز من - من و پسرم

روزهای سبز من

این روزها خلاصه شده در من و پسرم

از صبح که میرسم سر کار یکسره توی اینترنتم و یا دارم وبلاگ می خونم یا دارم سایتهای مربوط به زایمان و بچه داری و ...رو چک می کنم....همه ساعت کاری من خلاصه میشه به اینطور مسائل...گهگاهی هم به ایمیلم سر می زنم که این روزها پر شده از بیانیه و عکس و مطلب در مورد اتفاقات ایران....با وجود حساسیت بیجایی که در مورد خالی کردن ایمیلهام دارم این روزها اصلا خالیش نمی کنم و تمام نوشته ها رو نصفه نیمه خونده یا برای همسر فوروارد می کنم یا می بندمش....

بعد از ظهرها هم یا تنها یا با همسر میام خونه و در هر دو صورت یک ساعت می خوابم و بعدش شام و بعدش هم کلی حرف راجع به بچه مون....بعضی وقتا هم یک سر به اتاقش میزنیم و کلی با وسائلش حال می کنیم....

این برنامه هر روزه منه....موقع رانندگی ...موقع خرید و حتی موقع خوابیدن به پسرم فکر می کنم و همش روزهای با او بودن رو تصور می کنم.....وقتی به دنیا میاد....وقتی چهاردست و پا میره....وقتی تو روروکه.....وقتی حرف م یزنه....وقتی گریه می کنه و وقتی میخنده.....

در روز شاید یکبار با مامانم صحبت کنم اونم در حد حال و احوال پرسی....دیگه بقیه برام مهم نیستن....دیگه جمع شدن همکارای دلسوزم !!!!! پشت یک مانیتور و اشک ریختنشون برای اتفاقات ایران و یا بحثهای ت...تخیلیشون در مورد سیاست برام مهم نیست....دیگه خرید رفتن خواهر بزرگه با خواهر دومی اونم خریدهای بچه اصلا برام مهم نیست....زنگ نزدن و احوال پرسی نکردنشون....بی تفاوتی شون و محق بودنشون برام مهم نیست ....تنها چیزی که برام مهمه بچه امه.....بچه ای که لحظه لحظه زندگیم رو پر کرده و بی صبرانه برای در آغوش کشیدنش روزهای بلند تایستون رو سر می کنم....

یکی برام کامنت گذاشته که چرا راجع  به اتفاقات ایران چیزی نمی نویسم....شاید بزرگترین دلیلش اینه که این روزها پسرم برام از همه چیز مهمتره و دیدن صحنه های کشته شدن جوونهای این مملکت در روح و روان من و پسرم نفوذ می کنه .....واقعا اون روزهایی که عکسهای بدنهای تیکه تیکه بعضی از شهیدان جنگ رو توی دبستان به ما نشون می دادن و من چه با حسرت اشک میریختم چه اتفاقی افتاد....مگه اون روزی که از هول و هراس کنکور داشتم می مردم  و دقیقا ۱۸ تیر ماهش اون همه جوون توی کوی دانشگاه با رمز یا حسین و یا ابوالفضل کشته شدن کسی به فکر من بیچاره بود که ۲۵ تیرماهش کنکور داشتم و همه سرنوشت من به این کنکور بستگی داشت.....من هم مثل همه شما صحنه های درگیری این روزها رو می بینم و از شنیدن اخبار بیست و سی که انگار داره از کشوری مثل سوئیس پخش میشه حسابی اعصابم بهم میریزه...از دیدن فیلمهای سینمایی که همینطوری پشت سر هم از شبکه های ایران پخش میشه و انگار نه انگار که ندایی با اون وضع کشته شده بغضم میگیره....من هم از شنیدن صدای الله اکبر شبانه لرزم میگیره ....از دیدن مسابقه های مختلفی که به قول خودشون خیلی هم شاد و مفرحه حرصم میگیره.....از مصاحبه های ساختگی که در اونها مردم از اینهمه آشوب ذله شدن حالم بهم میخوره .....ولی همه اینها دلیل نمیشه که من روزهای پایانی دوران جنینی پسرم رو برای خودم تلخ کنم و از این دوران لذت نبرم....من هم قلب دارم.....اینو مطمئنم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 10:41  توسط گلی  |