.هرجا برم....
عشق تو بند جونمه.....
عشقت نمیره از سرم....
تو پوست و استخونمه....
یه دم اگه نبینمت یک دنیا دلتنگت میشم....
(برای پسرم و همسر نازنینم)
- این روزها مدام این آهنگ زیبای رضا صادقی رو با خودم تکرار می کنم و دقیقا عکس العملهای پسرم رو احساس می کنم.....(در هفته ۲۶ ام از حاملگی قدرت شنوایی جنین در حال پیشرفته و کاملا نسبت به صداهای مختلف عکس العمل نشون میده)
- دیروز رفتم پیش دکترم ....در مورد نوع زایمان باهاش حرف زدم و تنها یک جمله اش باعث شد که برای عوض کردن دکترم مصمم بشم.....سریع از من پرسید: مگه بیمه تکمیلی نیستی؟!!!!!!!!!!!!!!!! از آدمهای پولکی متنفرم مخصوصا از اون نوعی که تو ظاهرشون یک آدم مومن و مذهبی می بینی.....خلاصه اینکه روز شنبه از یک دکتر دیگه که تعریفش رو شنیدم وقت گرفتم......
- کلا عادتمه از یک کاه کوه می سازم ....البته این حس بیشتر توی ذهن و روحمه نه در رفتارم.....بخاطر همین خیلی اذیتم می کنه مثلا همین حرف دکترم باعث شد دیشب تا صبح خوابش رو ببینم....
- دارم سعی می کنم از این دوران سخت ولی لذت بخش حاملگی لذت ببرم برای همین سعی کردم از همه فاصله بگیرم حتی مامان و بابام......(وقتی کسی از شادی من شاد نمی شه منم اصراری ندارم....)
- مامان و بابای همسری یکشنبه رفتن مکه و من خیلی دلم می خواست باهاشون می رفتم....از اینکه من از این کاروان جا موندم احساس ناراحتی دارم....به خودم قول دادم حتما با همسری برم مکه!!!!
- جمعه عروسی یکی از دختر عموهامه....این دختر عمو پنج سال پیش با پسر یکی از فامیلهای پدرم عقد کرد ولی بعد از دوسال و نیم عقد بودن از هم جدا شدن....حالا بماند که دختر عمو چقدر افراطی شده و یک چشمش بیشتر پیدا نیست و توی این چند ساله همش دنبال کارای خیریه و این حرفها بوده ....حالا خانوم که یک دونه دختره و وضع مالی عموم هم خیلی خوبه پاشو کرد توی یک کفش که میخوام زن یک طلبه حوزه علمیه بشم که یارو هنوز درسش (دیگه چیزی که تو حوزه می خونن نمی دنم اسمش چیه) تموم نشده و خانوم باید تشریف ببرن قم بالای خونه پدر شوهر گرام زندگی کنن اون هم پدر شوهر از نوع آ.خ.و.ن.د!!!!!!!!!!!!...خلاصه اینکه خانوم فرمودن من جشن عروسی نمی خوام فقط عموی بیچاره مجبور شدن یک در یک تالار برای دختر خانوم مکرمه و محجبه شون یک عدد مولودی زنونه بگیرن که دسته کمی از عروسی نداره...حالا حاج آقا داماد چیکار می خواد بکنه و چه جوری بعدا قراره از خجالت عموی بنده در بیاد خدا می دونه....منم بخاطر شکم گندگی و عدم حوصله کافی برایر تحمل دید و بازدیدهای فامیلی اون هم از نوع زنونش از رفتن به مولودی منصرف شدم و حاملگی رو بهونه کردم .....در یک کلام.....من نمیرم!!!!!!!!!!!!!!!
- کلا حوصله ندارم و فقط زمانهایی که زیر باد کولر توی تختخواب دراز کشیدم و دستم روی شکممه و پسرم هم هی برام پشتک بالانس میزنه رو دوست دارم ....فقط همین ......
