بچه ام توی تب می سوزه....چقدر خوب شد که امروز رو امید مرخصی گرفت....از شب قبلش آراد از ساعت یک شب به بعد بیدار بود....ساعت ۶ تصمیم گرفتیم بهش استامینوفن بدیم ...ساعت ۷ مرکز بهداشت چیذر بودیم...دقیقا وقتی گذاشتیمش روی تخت که واکسن بزنه خوابید....بچه ام چقدر جیغ زد...دلم آتیش گرفت....وقتی اومد خونه بازم نخوابید...یخ و دستمال سرد گذاشتیم روی پاش....من از خستگی مردم و طبق معمول امید بیدار موند و آراد رو نگهداشت....ساعت ۱۲ ظهر یلند شدم و امید تازه رفت که بخوابه....
بچه ام توی تب میسوخت ...هر چند وقت یکبار جیغ میکشید بیدار میشد ولی زود خوابش میبرد....یادمه بچه که بودم خیلی مریض میشد...از وقتی یادم میاد دوتا چیز منو عذاب میداد...تب کردنهای زیاد و گوش درد....وقتی توی شکم مامانم بودم دایی جوونم توی دریا غرق شد...ناراحتیهای روحی مامان باعث شد که ضعیف باشم...تب میکردم و هذیون میدیدم...یک اتاق خالی من یک گوشه نشستم و یک بادکنک کوچیک همینطور بزرگ و بزرگتر میشه تا جایی که احساس خفگی میکنم...شبهایی که تب داشتم پیش مامان و بابا میخوابیدم....بیچاره مامان...رسیدگی به دوتا خواهر دیگه کم بود که پرستاری از من اونم نیمه های شب ....چقدر بالا میاوردم...توی رختخواب مامان اینا...توی راه دستشویی...بعضی شبا مامانم ۴ ۵ بار مجبور میشد لباسم رو عوض کنه...وقتی با لباسهای خشک و تمیز برمی گشتم توی رختخواب بغل بابام بهترین جای زندگیم بود....بیخیال از اینکه مامان بیچاره باید کلی لباس بشوره و بابای مهربون صبح زود باید بره سر کار....یادمه وقتی مننژیت گرفتم مامانم خیلی گریه میکرد...توی بغل بابا بودم و مامانم رو میدیدم که اشک میریخت....اون موقع نمی دونستم که این مریضی چقدر میتونه خطر ناک باشه ولی حتما مامان و بابا میدونستن.....وقتی یک ماه تمام توی بیمارستان بستری بودم هر روز مامان پیشم بود...یادمه که سه تا تخت دیگه هم توی اون اتاق بود ...۵ سالم بود...پس مامان نمی تونست راحت روی مبل یا تخت اتاق خصوصی استراحت کنه...همش سرپا بود...بعد ازظهرا بابام از سر کار میومد و تا شب که مامان دوباره برگرده پیشم بود....مامان باید به دوتا خواهرای دیگه که هردو مدرسه میرفتن میرسید....یادمه وقتی از بیمارستان مرخص شدم بابا برام یک خونه اسباب بازی خرید...خونه ای که چادر روش راه راه آبی و سفید بود وخیلی بزرگتر از مال پسر عموم بود که همیشه حسرت بازی کردن توش رو داشتم و اون هیچ وقت نذاشت من توش بازی کنم....خونه خوشگلم رو توی حیاط روی چمنها برپا کرده بودیم و تمام بازی تابستانهامون توی او چادر قشنگ بود.....
من باز هم مریض میشدم...باز هم تب و باز هم مریضیهای مختلف...کم کم قوی تر شدم...مامان و بابا هیچ وقت نذاشتن حس ضعیف بودن رو احساس کنم...وقتی به سن بلوغ رسیدم دیگه از مریضیها خبری نبود...چاق شدم و قوی....
وقتی بچه ام تو تب میسوخت و من از یک هفته قبل آمادگی این سختی رو داشتم و با این وجود جیگرم براش کباب بود یاد مامانم افتادم که چقدر برای من زحمت کشید...چقدر با بابا بالای سرم بیدار موندن و چقدر برام نگران بودن...چقدر اشک ریختن و چقدر خسته شدن ...البته اینها فقط مریضیهای من بود اونها غیر از من سه تا بچه دیگه هم داشتن...ولی من هیچ وقت احساس کمبود و ناراحتی نکردم....هیچ وقت احساس ضعیف بودن نکردم چون پدر و مادرم مثل کوه پشتم بودن
خیلی خوب شد که امید مرخصی بود...باهر جیغ آراد میدویدیم سمتش و به آرومی نوازشش میکردیم...نگران بودیم و خسته ولی هر دومون محبتهای مامان و باباهامون جلوی چشممون بود ...ما هم میخواستیم مثل اونا بهترین پدر و مادر برای آرادمون باشیم....
آراد دو روز تب داشت و خدا رو شکر جای واکسنش خیلی اذیتش نکرد...به برکت استامینوفن حسابی میخوابید و وقتی اون دو روز تموم شد خواب و بیداریش حسابی تنظیم شد...از اون روز به بعد آراد صبحها معمولا بیداره...ظهر ۳ تا ۴ ساعت میخوابه و شبها حدود ۱۰ ۱۱ تا ۶ صبح میخوابه...البته این وسطها ۴ ۵ بار شیر میخوره ولی همش تو خوابه...خلاصه اینکه واکسنه تجربه خوبی بود...هم برای آراد و هم برای حس مادرانه و پدرانه من و امید
