تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

این پست رو هفته پیش باید میذاشتم ولی وقت نشد!!!!

 

بچه ام توی تب می سوزه....چقدر خوب شد که امروز رو امید مرخصی گرفت....از شب قبلش آراد از ساعت یک شب به بعد بیدار بود....ساعت ۶ تصمیم گرفتیم بهش استامینوفن بدیم ...ساعت ۷ مرکز بهداشت چیذر بودیم...دقیقا وقتی گذاشتیمش روی تخت که واکسن بزنه خوابید....بچه ام چقدر جیغ زد...دلم آتیش گرفت....وقتی اومد خونه بازم نخوابید...یخ و دستمال سرد گذاشتیم روی پاش....من از خستگی مردم و طبق معمول امید بیدار موند و آراد رو نگهداشت....ساعت ۱۲ ظهر یلند شدم و امید تازه رفت که بخوابه....

بچه ام توی تب میسوخت ...هر چند وقت یکبار جیغ میکشید بیدار میشد ولی زود خوابش میبرد....یادمه بچه که بودم خیلی مریض میشد...از وقتی یادم میاد دوتا چیز منو عذاب میداد...تب کردنهای زیاد و گوش درد....وقتی توی شکم مامانم بودم دایی جوونم توی دریا غرق شد...ناراحتیهای روحی مامان باعث شد که ضعیف باشم...تب میکردم و هذیون میدیدم...یک اتاق خالی من یک گوشه نشستم و یک بادکنک کوچیک همینطور بزرگ و بزرگتر میشه تا جایی که احساس خفگی میکنم...شبهایی که تب داشتم پیش مامان و بابا میخوابیدم....بیچاره مامان...رسیدگی به دوتا خواهر دیگه کم بود که پرستاری از من اونم نیمه های شب ....چقدر بالا میاوردم...توی رختخواب مامان اینا...توی راه دستشویی...بعضی شبا مامانم ۴ ۵ بار مجبور میشد لباسم رو عوض کنه...وقتی با لباسهای خشک و تمیز برمی گشتم توی رختخواب بغل بابام بهترین جای زندگیم بود....بیخیال از اینکه مامان بیچاره باید کلی لباس بشوره  و بابای مهربون صبح زود باید بره سر کار....یادمه وقتی مننژیت گرفتم مامانم خیلی گریه میکرد...توی بغل بابا بودم و مامانم رو میدیدم که اشک میریخت....اون موقع نمی دونستم که این مریضی چقدر میتونه خطر ناک باشه ولی حتما مامان و بابا میدونستن.....وقتی یک ماه تمام توی بیمارستان بستری بودم هر روز مامان پیشم بود...یادمه که سه تا تخت دیگه هم توی اون اتاق بود ...۵ سالم بود...پس مامان نمی تونست راحت روی مبل یا تخت اتاق خصوصی استراحت کنه...همش سرپا بود...بعد ازظهرا بابام از سر کار میومد و تا شب که مامان دوباره برگرده پیشم بود....مامان باید به دوتا خواهرای دیگه که هردو مدرسه میرفتن میرسید....یادمه وقتی از بیمارستان مرخص شدم بابا برام یک خونه اسباب بازی خرید...خونه ای که چادر روش راه راه آبی و سفید بود وخیلی بزرگتر از مال پسر عموم بود که همیشه حسرت بازی کردن توش رو داشتم و اون هیچ وقت نذاشت من توش بازی کنم....خونه خوشگلم رو توی حیاط روی چمنها برپا کرده بودیم و تمام بازی تابستانهامون توی او چادر قشنگ بود.....

من باز هم مریض میشدم...باز هم تب و باز هم مریضیهای مختلف...کم کم قوی تر شدم...مامان و بابا هیچ وقت نذاشتن حس ضعیف بودن رو احساس کنم...وقتی به سن بلوغ رسیدم دیگه از مریضیها خبری نبود...چاق شدم و قوی....

وقتی بچه ام تو تب میسوخت و من از یک هفته قبل آمادگی این سختی رو داشتم و با این وجود جیگرم براش کباب بود یاد مامانم افتادم که چقدر برای من زحمت کشید...چقدر با بابا بالای سرم بیدار موندن و چقدر برام نگران بودن...چقدر اشک ریختن و چقدر خسته شدن ...البته اینها فقط مریضیهای من بود اونها غیر از من سه تا بچه دیگه هم داشتن...ولی من هیچ وقت احساس کمبود و ناراحتی نکردم....هیچ وقت احساس ضعیف بودن نکردم چون پدر و مادرم مثل کوه پشتم بودن

خیلی خوب شد که امید مرخصی بود...باهر جیغ آراد میدویدیم سمتش و به آرومی نوازشش میکردیم...نگران بودیم و خسته ولی هر دومون محبتهای مامان و باباهامون جلوی چشممون بود ...ما هم میخواستیم مثل اونا بهترین پدر و مادر برای آرادمون باشیم....

آراد دو روز تب داشت و خدا رو شکر جای واکسنش خیلی اذیتش نکرد...به برکت استامینوفن حسابی میخوابید و وقتی اون دو روز تموم شد خواب و بیداریش حسابی تنظیم شد...از اون روز به بعد آراد صبحها معمولا بیداره...ظهر ۳ تا ۴ ساعت میخوابه و شبها حدود ۱۰ ۱۱ تا ۶ صبح میخوابه...البته این وسطها ۴ ۵ بار شیر میخوره ولی همش تو خوابه...خلاصه اینکه واکسنه تجربه خوبی بود...هم برای آراد و هم برای حس مادرانه و پدرانه من و امید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/26ساعت 23:39  توسط گلی  | 

این روزها همه چیز خوب است...این جمله ای است که هیچگاه از زبان هیچ یک از اقوام پدری من نخواهید شنید!!!!!

فامیل پدری من سخت معتقدند که برای جلوگیری از هر گونه چشم خوردن و همچنین برای اینکه یک وقتی خدایی ناکرده کسی فکر نکنه که شما آب خوش از گلوتون داره پایین میره همیشه باید بنالید!!!!...اگر چیز جدیدی مثل خونه توپ یا ماشین خوشگل یا اسباب اساسیه لوکس خریدید وقتی کسی بهتون گفت که چقدر قشنگه  مبارک باشه باید قیافتون رو زار و نزار کنید و با یک حالتی که یعنی "این همه خون دل خوردیم تا اینها رو بخریم آخرش هم که چی " باید جواب طرف رو بدیم  بعدش هم یک شرح حال طولانی از گرفتاریهای ریز و درشت زندگیتون ردیف کنید تا اون طرف اصلا چیزهای جدید شما به چشمش نیاد!!!!!!!!!!

من به چشم معتقدم....پدرم همیشه میگه از خوشیهاتون برای دیگران صحبت نکنید...ولی من معتقدم وقتی من همیشه بنالم و همیشه گرفتاریهام جلوی چشمم بیاد یعنی کفران نعمت کردم...

بر عکس فامیل پدری: این روزها همه چیز خوبه....تقریبا هر روز با آراد گلی که حسابی هم جیگر شده میرم خونه مامان اینا...خواهر دومی هم با آرتا و آرتینا میاد اونجا...صبحانه مفصل و گپ و گفتگو و سریالهای مختلف از دلنوازان و شمس العماره گرفته تا فارسی وان و ویکتوریا و ققنوس!!!!گاهی من بچه های اونو تر وخشک میکنم و گاهی هم اون آراد منو....بابا و مامان سرشون خیلی شلوغه ولی شادن...خواهر بزرگه بعد از سر کارش هر روز میاد سر میزنه و خواهر کوچیکه هم که نمی تونه سر بزنه همش تلفنی با ما حرف میزنه.....این روزها همه چیز خوبه.....روزهای با هم بودنمون ....چون این روزها خدا رو شکر مریضی ناجور...گرفتاری خفن...دختر خراب ...پسر معتاد...مشکلات خانوادگی ناجور نداریم ....این روزها همه چیز خوبه چون اگه من بچه دار میشدم و خواهر دومی بچه دار نمیشد الان خیلی ناراحت بودیم ...پس الان همه چیز خوبه و میشه بیخوابیا و گریه ها و پوشک عوض کردنهای بچه ها رو تحمل کرد...میشه تا صبح بیدار بود و صبح به شوق دیدن بابا و مامان و خوابیدن راحت اونجا اصلا خسته نبود...میشه بخاطر همه چیزهایی که اطرافمون هست ذوق کرد و شاکر خدا بود....به هرحال خستگی ...کار زیاد...بی خوابی  جزئی از این زندگیه....فکر خیال بابت برگشتن به محل کاری که اصلا دوستش ندارم...فکر خیال بابت جدا شدن از آرادی که حاضرم براش بمیرم....فکر خیال بابت مشکلات مالی که ممکنه با سر کار نرفتنم پیش بیاد و خلاصه از این جور فکر رو خیالها همیشه هست...ولی این روزها از نظر من همه چیز خوبه....

با صدقه گذاشتن و وان یکاد خوندن و توکل بر خدایی که این همه نعمت بهمون داده میشه از انرژی های منفی و چشم زخم دور بود....گرچه ابن حس خوب بودن روزها رو تنها دروجود خودم احساس میکنم و سعی میکنم راجع بهش برای کسی توضیح ندم چون به قول مامانم :مردم این روزها گرفتارن و شاید موقعیت تو خیلی به نظرشون بیاد اما من حداقل می تونم این روزهای خوب و این  حس خوب رو اینجا ثبت کنم که بعدا دلم نسوزه که چرا اون موقع لذتش رو ثبت نکردم...

دوستای خوبم به همتون سر میزنم و به زودی عکسهای آراد جیگرم ور هم میذارم

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/24ساعت 22:46  توسط گلی  | 

امروز دقیقا امروز دوماه پیش من داشتم برای دیدن تو پسر نازنینم لحظه شماری می کردم....تو اومدی و شدی همه زندگی من و بابات....

عزیزم تولد دو ماهگیت مبارک.....فردا قراره یک واکسن کوچولو به اون رونهای گوگولت که حسابی داره تپل میشه زده بشه....حسابی اضطراب دارم ولی می دونم این روزها نیز میگذره!!!!!!!!!!!!

دارم بهش شیر میدم...مثل همیشه دستاش سرده...مامان همسری بهم گفته که بابا و عموی آراد هردو همینطوری بودن...همیشه دستاشون سرد بوده....دستش رو توی دستم میگیرم و به آرومی نوازش میکنم...به دستاش نگاه میکنم ...دستاش شبیه کیه....دستاش منو یاد کی میاندازه....

دستات دقیقا شبیه دستای امیده....همون دستایی که برای اولین بار وقتی داشتیم از افطاری همکار مشترکمون که از دوستی من و امید خبر نداشت بر می گشتیم...چقدر همکارامون شوکه شد وقتی من و امید رو با هم دید...بعدها به امید گفته بود که اصلا انتظار دیدن ما دوتا رو باهم نداشته و تقریبا فکش چسبیده به زمین وقتی ما ورو دم در خونش دیده!!!!!!یادمه وقتی برگشتیم چون هر دومون ماشین نیاورده بودیم رفتیم میدون هقت تیر تا تاکسی سوار شیم...این پیشنهاد زیرکانه و زنانه من بود که آژانس نگیریم چون دلم میخواست بیشتر با هم باشیم....هنگام رد شدن از خیابون دقیقا وسط خیابون دستم  رو گرفت و این  اولین بار بود که گرمای دستش رو احساس کردم....یادمه وقتی رسیدیم نوبنیاد یکساعتی تا خونه ما پیاده روی کردیم و چقدر لذت بخش بود....

دستات دقیقا شبیه دستای امیده....همون دستایی که موقع حلقه خریدن شد دردسربزرگمون...میخواستیم دوتا حلقه ساده ست بخریم که همیشه تووی دستمون باشه...همه مغازه های کریمخان رو دیدیم...به انگشتهای بلند امید که سرشون خیلی پهنه هیچ حلقه ای نمیومد....من حسابی بهش خندیدم...آخرش یکی از مغازه ها یک آقای ارمنی یکسری حلقه با طرحهای خاص خودش  داشت...دستمون کردیم ....شاد بودیم چون به انگشتهای عجیب غریب امید میومد...همون رو خریدیم...اسمهامون و تاریخ عقدمون توش حک شد...اون حلقه ها به نظرم زیبا ترین چیزیه که من و امید داریم...همیشه توی دستمونه و اگر نباشه انگار یه چیزی کم داریم....ماه آخر بارداریم دیگه دستم نرفت ولی تا از بیمارستان اومدم خونه اولین کاری که کردم حلقه ام رو دوباره دستم کردم....

دستا دقیقا شبیه دستای امیده....همون دستایی که موقع برگشتن از اون عروسی کذایی موبایل نازنینم رو از شدت عصبانیت پرت کرد و شکست...چقدر عذاب وجدان داشت....اون شب پیشش نخوابیدم...اولین بار بود...صبح از شدت کمر درد و گرفتن رگ سیاتیک پا مدام گریه میکردم...اون دستا بهم نزدیک شد...فریاد زدم که نمی خوام تو راه رفتن بهم کمک کنه....تمام وجودش نگرانیه و پشیمونی بود....رفتیم بیمارستان خاتم الانبیا...خیلی ناراحت و عصبانی بودن...هر بار که اومد کمکم کنه دستش رو کنار زدم... حاضر بودم بیوفتم ولی دستش بهم نخوره...ته دلم برای شکسته شدن موبایلم خیلی ناراحت بودم...راستش رو بخواهید بیشتر بخاطر موبایلم گریه می کردم....آخه اون اولین چیزی بود که با اولین حقوقم خریده بودم...به هر حال شکست...توی اتاق انتظار روم رو کرده بودم طرف دیگه که نبینمش ....دستش رو آروم گذاشت روی پام....خسته بودم و عصبی....آروم دستم  رو گرفت...چقدر بهش نیاز داشتم....تا سه روز باهاش قهر بودم....تا سه ماه بهش اجازه ندادم حرفی از موبایل بزنه....منم تا چهار ماه برای اینکه لجش رو دربیارم موبایل نداشتم...بلاخره عیدی برام گوشی خرید....با همون دستاش من رو بغل کرد و بهم گفت که ار اتفاقی که اونشب افتاد خیلی خیلی پشیمونه...حتی بهم گفت دقیقا بعد از اینکه موبایلم رو پرت کرده بوده از شدت پشیمونی نمی تونسته بخوابه!!!!!!!!!!

دستات شبیه باباته...همون بابایی که این روزها روی دستش میخوابی و اندازه یک دنیا دوستت داره...همون بابایی که موقعی که توی شکمم بودی با دستاش تورو نوازش میکرد...همون بابایی که اندازه یک دنیا دوستش دارم....همون بابایی که دستاش عشق رو به من هدیه داد....

آراد عزیزم

امیدوارم همونطور که دستاتن مثل باباته ...عشق و محبتت هم مثل اون باشه تا همسر و همراهت عاشقانه دوستت داشته باشه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 14:56  توسط گلی  | 

روزی که پست قبل رو نوشتم آراد خیلی خوب بود ولی شبش از ساعت ۱۰ شب تا ۶:۳۰ صبح !!!!!!!!!!!!!بیدار بود ...اخرین اقدام ما برای خواباندنش این بود که ساعت یک ربع به ۵ سوار ماشین شدیم  ورفتیم خیابون گردی.....البته آقا تو ماشین خوابید ولی رسیدیم خونه دوباره بیدار شد ......تنها چیزی که نصیبمون شد ۵ تا نون سنگک تازه بود که ساعت ۵ صبح همسر بیچاره خریده بود...خلاصه اینکه آقا ۶ و نیم خوابید!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون روز تقریبا من در حال مرگ بودم....از خواب و خستگی و کلافگی...امید بیچاره که هفت صبحش رفت سر کار...منم ساعت ۱۰ صبح بابام اومد دنبالم و رفتم خونه خواهر دومی...حالا شما فکر کنید سه تا نی نی و دوتا مامان خسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!....خلاصه خوب بود چون مثل قدیما وقتی این سه تا خوابیدن من و خواهرم کلی حرف زدیم و مامان و بابای بیچاره هم مشغول نوه داری بودن!!!!!!!!!!!

این روزها میگذره....مثل شب جمعه که آقا ساعت ۹ شب خوابید و چون زود خوابیده بود ساعت ۳ و نیم بیدار شد .....چون جمعه بود و همسر تعظیل ما هم ساعت ۵ صبح بعد از تلاشهای بی ثمر برای خوابوندن آراد آقا رو پیچیدیم لای پتو و توی اون هوای عاشقانه بارونی صبح جمعه رفتیم حلیم خریدیم و زدیم به بدن...حال داد....هم ماشین گردی و هوا خوری توی اون ساعت روز هم حلیم!!!!!!!!...یاد روزهای عاشقانه ۲ نفرمون افتاده بودیم.....

خلاصه که روزهام خلاصه شده به همین چیزها البته سعی می کنم خیلی متداول نشم ...مجله و کتاب می خونم و تا وقت گیر میارم اینترنت گردی هم می کنم....ولی در کل همه چیزم آراده...

پنج شنبه و جمعه هم یک سفره و یک عروسی دعوت بودم که فقط سفره رو رفتم چون در مورد عروسی دلم نمی خواست آراد رو ببرم و اصلا هم نمی تونستم جایی بذارمش.....خلاصه اینکه عروسی رو نرفتم و بعدا فهمیدم هیچ چیزی رو از دست  ندادم....عروسی در حد یک مولودی ساده!!!!!!!!!!....وقتی عروس با صدای روی میز زدن میرقصیده و داماد هم بیچاره وقتی میومده تو زنونه کراوات میزده و وقتی میرفته تو مردونه به خاطر باباش کراوات ور در میاورده...دیگه شما فکرش رو بکنید!!!!!!!!البته این آقا داماد متولد ۶۴ باباش یکی از پزشکهای کله ژنده مملکتی و از لحاظ مالی و این حرفها چیزی کم ندارن ولی از لحاظ دینی اینقدر خشکه مذهب و متحجرن که حسابی دلم خنک شد که بچه ام  رو نذاشتم برم اونجا.....داماد دکترای کامپوتر قبول شده و از اون بچه تیزهای ح.ز.ب.ا.ل.ه.ی که از بچگی همه چیز حالیش بوده!!!!!!!!!!!!!!!وقتی میخواست زن بگیره به مامانش سفارش یک دختر بور و تپل و چشم رنگی و حسابی لوند رو داده بود که مامانش هم رفت یک دختر ۴۰ کیلوییه سیاه بسیار معمولی که باباش همکار بابای دکتر آقا داماد بوده رو انتخاب می کنه...به  طوری که دختره شب عروسی آقا داماد غر غر می کرده که این چیه که برای من انتخاب کردید؟!!!شماها ندیدید چقدر لاغره!!!!!!!!!!!!!!!!!....

اون وقت میگن چرا آقای داماد وقتی ۳۵ ۶ سالش شد و تبدیل شد به یک حاج اقای ترگل ورگل ...چشمش دنبال خانمهای  جوون و تریپ میوفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا که....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 18:0  توسط گلی  | 

خیلی موفقیت آمیزه وقتی بعد از ۴ ساعت کلنجار رفتن بلاحره آقا خوابید!!!!! از ساعت ۷ صبح تا همین چند دقیقه پیش داشت نق میزد و گریه می کرد.....حالا که خوابیده گگفتم بیام بنویسم و بعدش منم برم بخوابم!!!!!!!!!

دوشنبه هفته پیش بود....آراد از شب قبلش دهنمون رو صاف کرده بود ...همش بیدار بود و نق میزد....با وجودی که برده بودیمش حمام ولی اصلا خوب نخوابیده بود....صبحساعت ۷ دوباره بلند شده بود و هی با نق و گریه نیم ساعت نیم ساعت خوابیده بود...بیش از ۸ بار توی بغلم بعد از کلی راه رفتن خوابید ولی تا می ذاشتمش توی تختش بیدار میشد و گریه می کرد....بعد از ظهرش از ساعت ۳ تا خود ۵ یک روند گریه می کرد و من داشتم از خستگی میمردم....دیگه دستم و کمرم داشتن می شکستن اینقدر که اینو بغل کرده بودم و راه برده بودم....ساعت ۵ و نیم آقا خوابید...منم یک کم چشمام گرم شده بود که پشه ها یک حالی بهم دادن...مدام از دم گوشم رد می شدن و به نظرم چیزی از این زجر آور تر نیست که از خواب داری میمیری ولی پشه ها بیدارن و هر جاییت که از پتو بیرون باشه رو میزنن....توی همین درگیریها بودم که صدای درمون اومد...وای ساعت شش و نیم شده بود و همسر اومد.....

به خودم یک نگاهی انداختم...جالم از خودم به هم میخورد....از صبح لباس خواب تنم بود ...آرایش نداشتم و موهام ژولیده بود....مهمتر از همه یک ماه و نیم بود که به خاطر زایمانم ا.پ.ی.ل.ا.سیون نرفته بودم که این مسئله تبدیل شده بود به بزرگترین دغدغه زندگیم....خواهر دومی تا آخر هفته زایمانم میکرد و من دیگه نمی تونستم برم خونه مامانم اینا تا یکساعت آراد پیششون باشه و من به کارهای آرایشگاهیم برسم....اه حتی برای وقت گرفتن از ارایشگاه هم دیگه دیر شده بود....حالم از خودم به هم میخورد....بیچاره امید!!!!!!!!!....همسر اومد و مثل همیشه مهربون منو بوسید و کنارم دراز کشید....منم کلی غر غر کردم ....از آراد گفتم...از اینکه من دیگه وقت ندارم به خودم برسم....خلاصه گفتم و گفتم.....

امید لبخند زد....بهم گفت داشتم فکر میکردم آراد بزرگ میشه و دیگه هیچ وقت این سنی که الان هست بر نمیگرده...آراد ما دیگه هیچ وقت یک ماهه یا چهل روزه نمیشه و ما حتما دلمون برای این روزهاش تنگ میشه......

راست میگفت...آراد من با همه سختیهای این روزهاش بزرگ میشه و من چقدر دلم برای یک ماهگیش تنگ میشه ...دقیقا مثل الان که دلم برای اون روزهایی که توی دلم بود تنگ شده....با هم بلند شدیم و رفتیم شام درست کردیم...آراد ساع ۸ بلند شد و ماکلی باهاش بازی کردیم....اون شب هم باز بد خوابید ولی من دیگه اونقدر خسته و کلافه نبودم....سه شنبه بابام و مامانم اومدن دنبالم ....مامان گفت خواهر دومی فردا باید بره بیمارستان  و ما گفتیم که این روز آخری رو هم باهم باشیم...خیلی شاد بودم...از شانس خوبم آرایشگاه برای همون روز ساعت ۲ بهم وقت داد...آراد دقیقا ساعت ۲ خوابید و من رفتم حسابی به خودم رسیدم....توی این مدت همش فکر می کردم این روزها هم میگذره و من چقدر دلم براشون تنگ میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت :

- مرسی از تبریکاتتون...بچه ها خوبن ولی خدا وکیلی نگهداری دوتا بچه با هم خیلی سخته.....خواهر دومی رسما صاف شده....البته من اعتقاد دارم خدا هر چیزی  رو که میده توانش رو هم میده...کی فکر میکرد منی که مثل خرس میخوابیدم الان ۴ ساعت در ۲۴ ساعت بخوابم....خدا بهش کمک میکنه!!!!!!!!!

- به نظرم آراد بزرگ شده و این حس خیلی خوبیه...خوابش بهتر شده البته نه اینکه فکر کنید ساعت ۱۰ میخوابه تا ۸ صبح ولی خوب....بچه ام بهتر از قبل میخوابه...البته توی رختخواب ما!!!!!!!!!

توی بغل خوابیدن و بغلی شدن رو دارم ازش میگیرم ولی توی رختخواب ما خوابیدن اونم بین من و امید رو نمیدونم چی کار کنم.....رسما بو میبره وقتی میذارمش توی تخت خودش....ای خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 11:0  توسط گلی  |