تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

پسر  و  دختر خواهر دومی روز چهارشنبه ۲۹ مهر در بیمارستان لاله ساعت ۷:۲۰ صبح به دنیا اومدن....وزن پسره ۲۷۰۰ و دختره ۲۳۰۰...هر دو سالمن و ما باید خیلی شاکر خداوند باشیم

خواهر دومی سال ۸۰ ازدواج کرد...۲ سال اول در گیر سربازی و پایان نامه فوق لیسانس شوهرش بودن و اصلا به بچه دار شدن فکر نمی کردن ولی وقتی سه سال گذشت زمزمه های حالا دیگه وقت بچه دار شدنه...دیگه باید از تنهایی درآیید و این حرفها شروع شد...خوب اونها هم تمایل داشتن...هرچی می گذشت اضطراب و نگرانیها بیشتر میشد...بعد از ۵ سال دکترهای مختلف رفتن و انواع و اقسام نسخه های دارویی و گیاهی و دعایی!!!!!!!!! رو امتحان کردن همه چیز بی نتیجه بود....یکسالی خواهر دومی خسته از هر نسخه ای بیخیال بچه شد ولی مگه میشد...نگرانی و ناراحتی مامان و بابام از همه بیشتر بود!!!!!!!!!

وقتی فهمیدم که حامله هستم اولین چیزی که به ذهنم اومد خواهر دومی بود....این خیلی براش بد بود که بعد از این همه عروسهایی که تو فامیل بعد از اون عروسی کرده بودن و همه بچه داشتن نوبت به خواهرش رسیده بود که ۴ سال از خودش کوچکتره و ۵ سال هم بعد از اون عروسی کرده...البته خواهر دومی تودار تر از این حرفها بود و هیچ چیزی به رویخودش نمیاورد...ولی خوب بلاخره من نگرانش بودم...

اما خدا یکبار دیگه لطفش رو شامل حال ما کرد...یک ماه و نیم بعد از حاملگی من خواهر دومی توسط موسسه ابن سینا و با عمل میکرو حامله شد...سختیها دردها و پولهای زیادی رو بخاطر بچه ها پرداخت کرد ولی همه اینها به خوشحالی خودشون و همه خانواده میارزید....

همه سختیها به دیدن دختر وپسر کوچولوی دوست داشتنیش نیارزید و دیروز چشمهای همه بخصوص بابای نازنینم ستاره بارون بود....

خدایا هنوزم فکر میکنم که هیچ چیز نمی تونه قدردان این همه لطفت به خانواده ما باشه...این بنده حقیرت فقط می تونه با زبون بی زبونی بگه خیلی خیلی خیلی سپاسگذارت هستیم....چون هر چیزی غیر از این می تونست خیلی سخت باشه ولی تو خیلی خیلی بزرگی....

بیصبرانه منتظر تولد بابام هستم که توی آدر ماهه و میخوام اینار به جای عکس ۵ نفره مامان و بابا با سه تا نوه ها امسال یک عکس ۸ نفره با ۶ تا نوه بندازم...

خدایا ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 12:25  توسط گلی  | 

پسرم امروز چهل روزه شد.....چهل روز که به نظر خیلیها خیلی سریع گذشت ولی برای من روزهای ظولانی بود...بودن با پسر نازنینم که نمی دونم ساعت خوابش با کدوم کشور ست بود که هر شب حداقل سه ساعت بیدار بود این سه ساعن هم معمولا بین ساعتهای یک تا سه نیمه شب بود....چهل روز صدای نفسهای یک موجود نازنین همه خونه ما رو پر کرده ...چهل روز بوی آراد همه جا رو تحت تاثیر خودش قرار داده به طوری که مامانم میگه از در خونتون وارد میشیم بوی آراد میاد ولی من هنوز نفهمیدم این بو چیه که همه راجع بهش حرف میزنن....چهل روز همه چیز زندگیمون تحت تاثیر موجودی قرار گرفته که بهترین و شیرین ترین هدیه خداونده....

نمیدونم راجع به بچه داری و این حرفها چی بنویسم ولی اینو میدونم که صرف بچه دوست داشتن نمیتونه برای بچه دار شدن کافی باشه...چه برسه به کسانی که فکر می کنن با بچه دار شدن میتونن مشکلات ریز و درشت زندگیشون رو حل کنند...برای بچه دار شدن برای مادر و  پدر شدن یک روحیه کاملا آماده احتیاجه....پدر و مادر باید همراه و هم زمان باهم توی بچه داری شریک باشن چون غیر از این بچه داری مخصوصا روزهای اول به قدری سخت میشه که دلت میخواد بشینی یک دل سیر گریه کنی!!!!!

این روزها من خیلی عوض شدم....وزنم حدود ۱۲ کیلو کم شده...خوابم به روزی ۴ ۵ ساعت کاهش پیدار کرده و سرعت انجام کارهام به سرعت نور رسیده...همه چیز اینقدر سریع انجام میشه که خودم هم تعجب میکنم....ساعتهای روز اینقدر سریع میگدره که تا چشم رو هم میذارم ساعت از ۱۰ صبح میشه ۴ بعد از ظهر....اما بد ترین قسمتش زود تاریک شدن هواست که حسابی منو دپرس میکنه....شبها تقریبا هوشیار میخوابم و اینقدر بین خوابم به آراد توی نوبتهای مختلف شیر میدم که بعضی وقتها صبحها اصلا یادم نمیاد که من توی کدوم یک از این نوبتها آراد رو آوردم  توی تخت خودمون بین خودمون خوابوندم....آراد این بخش خواب رو که بین ما بخوابه خیلی دوست داره مخصوصا اگر من سرم ور بچسبونم به سرش و خیلی نزدیک به هم نفس بکشیم....ولی خوب من نمیخوام عادت کنه برای همین شبها اکثرا توی تختش که کنار تخت خودمونه می خوابونمش.....خلاصه اینکه توی این چهل روز همه چیز زندگیمون تغییر کرده...اون حس مادرانه...اون حس عاشقانه هر روز بیشتر وبیشتر میشه....بعضی وقتا که آراد از ساعت یک شب تا ۴ صبح مدام گریه میکیرد و نق میزد و من و امید تقریبا از خواب داشتیم هلاک میشدیم همش فکر میکردم که مامانامون که چند تا بچه رو باهم بزرگ می کردن چه کار سختی داشتن.....ولی وقتی صبح آقا آراد  بعد از  یک بیخوابی طولانی توی بغل من میخوابید میفهمیدم حس مادری یعنی چی ...چون با وجودی سختیهایی که به من وباباش داده بود هنوز هم عاشقانه دوستش داشتیم......

خلاصه اینکه مادر بودن و مادر شدن و تلاش  برای مادر خوب بودن چیز جدید و فوق العاده عجیبیه...اینقدر که من عاشق بخور بخواب رو تبدیل کرده به یک مرتاض!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستای خوبم مرسی که به من سر میزنید....دلم میخواد  که به همه سر بزنم و براشون کامنت بذارم ولی به خدا وقت اینترنت گردیم خیلی کم شده.....به زودی به همه سر میزنم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 10:37  توسط گلی  | 

آراد در لحظه تولد

Image Hosting

آراد ۵ روزه

Image Hosting

آراد نمیدونم چند روزه

Image Hosting

آراد ۷ روزه

Image Hosting

آراد ۲۳ روزه

Image Hosting

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 9:16  توسط گلی  | 

خیلی از دنیای وبلاگم دور شدم...این روزها برای فرار از افسردگی بعد از زایمان هر روز صبح میرم خونه مامانم اینا و بعد از ظهر با همسری بر می گردم...اینطوری خیلی حال روحیم بهتره...چند روز اول بعد از رفتن مامان اینا که توی خونه تنها بودم یک کم احساس دپرسی داشتم ولی الان خیلی خوبم

خبرهای ارادی ما شامل ختنه شدن آقا پسرمونه که  خدا رو شکر دیروز انجام شد ولی خیلی خوب بود...البته به غیر از شیونهای این آقا پسری در اتاق دکتر!!!!!!!!!!!!!!!!!!

به نظر خودم هر روز داره بیشتر شبیه امید میشه...تازگیها صداهای خاصی از خودش در میاره و من و باباش رو ذوق زده میکنه.......

در مورد خواب شبانه هم باید بگم داریم به ساز آقا کوچولو میرقصیم...شبها ساعت ۸:۳۰ ۹ که ایشون خوابیدن ما هم همه کار و زندگی رو ول میکنیم میریم میخوابیم چون آقا معمولا ۱۲ بیدار میشه و تا ۲:۳۰  ۳ بیداره...ما هم شاد و خوشحال بیدار میشیم..میوه میخوریم...تی وی میبینیم..قربون صدقه میریم...و بعدش داغون از خواب ساعت ۳ میخوابیم...دکترش گفته خیلی

 بهش برسید و کلی بغلش کنید چون نوزاد خیلی به محبت شما نیاز داره!!!!!!!!!!!!!!ما هم حودمون رو با نوزاد آداپته کردیم....ظرفهای شاممون رو ساعت ۲ شب میشوریم و باز پخش برنامه های ماهواه رو ساعت ۳ شب می بینمیم!!!!!!!!!!

خلاصه دوران شیرین بیخوابی و لذت بخش نوزاد نگهدارون داره سپری میشه و من و امید عاشقانه پسرمون رو نگهداری می کنیم.....

کلی عکس هرروز ازش میگیرم که بایذ سر قرصت براتون بذارم....حتی از لحژه تولدش هم عکس دارم ولی چ.م باید حجمشون رو کم کنم  یک کم وقت میگیره ولی حتما میذارم...

فعلا همین ...بازم مرسی که بهم سر میزنید در اسرع وقت به همتون سر میزنم چون دلم برای دوستام یک ذره شده.........

پسرم ...آرادم...تولد یک ماهگیت مبارک~~~~~~~

 

 این پست به صورت آراد دربغل نوشته شده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 9:56  توسط گلی  | 

این پست در طول یک هفته نوشته شده است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اتاق درد یک اتاق یک تخته بسیار تمیز بود که یک ویو زیبا به اتوبان نیایش داشت....اول یک سری معاینات و سوالات انجام شد و بعدش دستگاههای  متعدد مانتیتورینگ قلب بچه و انقباضات رحم رو بهم وصل کردن و بعد یک سرم قند وصل کردند.....ساعت حدود ۱۰ تزریق آمپول فشار رو شروع کردند و من از ساعت ۱۰:۳۰ دردهای منقطعی شبیه درد پریود رو احساس می کردم...دردها کمی بیشتر از درد پریود بود و با گذشت زمان دردها بیشتر و فاصله اش کمتر می شد ولی به نظر من قابل تحمل بود....دکترم از ساعت ۱۰:۳۰ اومد بالای سرم و با روحیه بالاش کلی به من انرژی میداد...توی این فاصله امید و مامانم و مامان امید میومدن دیدنم و این دیدارها انرژی بیشتری به من میداد...مخصوصا حضور امید برام خیلی خوب بود...حدود ساعت ۱۱ دهانه رحمم ۴ سانت باز شد و دکتر بیهوشی که دکتر بسیار خوب و خوش اخلاقی بود با تکنیسین بیهوشی اومد و کار بیحس کردن رو انجام داد....من روی تخت نشستم...و فقط وارد شدن سوزن رو در کمرم احساس کردم...بعدش داروی بی حسی رو تزریق کردن...بعد از ۱۰ دقیقه از کمر به پایینم بی حس شد و من بدلیل مسکنی که قبلا بهم تزریق کرده بودند و همین طور بی حس بودن رحمم تونستم بخوابم...خیلی خوب بود چون انرژی گرفتم البته تمام مدت خوابم صداها رو می شنیدم...توی این فاصله مامانم و امید چند بار اومدن پیشم...حدود های ساعت ۳ بود که دهانه رحمم ۹ سانت باز شده بود و این یعنی به زودی پسرم به دنیا میومد...در تمام این مدت من فقط سفت و شل شدن چیزی درون شکمم رو احساس می کردم و حتی وقتی دکتر منو معاینه می کرد هم متوجه نمی شدم...ساع ۳:۳۰ دکتر بهم گفت که هر بار کع لتقباضی احساس کردم پاهام رو داخل شکمم بیارم و زور بزنم...منم این کار رو کردم...درد خفیفی در ناحیه لگنم احساس می کردم که تقریبا قابل تحمل بود....هرچی زمان می گذشت دردم بیشتر می شد...با وجود بی حس بودنم دردم ناشی از فشاری بود که به لگنم میومد...ساعت ۴ من رو با ویلچر بردن اتاق زایمان...دردم هر لحظه بیشتر میشد...توی اتاق زایمان وقتی اون صندلی کذایی رو دیدم گریه ام گرفت چون با وجود بی حسی پاهام و دردی که داشتم اصلا نمی تونستم برم وری اون صندلی بشینم...دکتر از پرستار خواست تا همسرم رو صدا کنن...امید اومد...منو بغل کرد...و به /ارومی روی اون صندلی نشوند...دلم نمی خواست از بغلشبیام بیرون...گریه ام گرفته بود...دکترم به امید گفت گه تا حداکثر نیم ساعت دیگه بچه به دنیا نیاد...بیرون منتظر باشه تا بچه به دنیا اومد بیاد تو....ساعت ۴:۱۰ بود...من زور می زدم ولی انگار این پسره جاش توی لگنم راحت بود نه عقب میرفت نه جلو...ماما دستش رو گذاشت روی دنده های من و شکمم رو به پایین فشار میداد....نفسم دیگه بالا نمیومد...دردی که توی لگنم داشتم و فشاری که به دنده هام میومد....یک بار...دوبار....یا علی کمکم کن....سه بار...نه دیگه نمی تونستم...یا فاطمه زهرا....چهاربار...خدایا دیگه نمی تونم...تکنیسیت بیهوشی و پرستارهای توی اتاق برام دست می زدند و می گفتم یک زور دیگه ....موهاش پیداست....وای خدای من ...بچه ام خفه نشه...یا علی....و زور آخرساعت ۴:۵۵ بعد از ظهر....در یک لحظه پسرم ...عشقم و همه زندگیم از بدنم خارج شد...سر وته بود و من باهمه بیحالیم سرم رو بلند کردم تا صورتش رو ببینم...پسرم ژریه می کرد و منم شروع به گریه کردم...اشک میریختم..امید رو صدا کردن تو اتاق و وقتی وارد شد منو بغل کرد و شروع کرد به گریه...سه نفری اشک می ریختیم...من ...امید و پسرم که  توی بغل من بود....دوستش داشتم بینهایت....خدای من چه لحظه ای بود....ماما سریع صورت آراد رو چسبوند به بدن من و پسرم آروم خوابید....خون زیادی ازم رفته بود و تقریبا بیحال بودم....دیگه اتاق خلوت شد...امید و اراد رفتن اتاق نوزادان...من و دکترم موندیم...دکتر در حالیکه بخیه می زد کلی توصیه برای نگهداری از بخیه هام  میکرد...من خواب و بیدار بودم و اصلا حرفهاشو درست  نمی فهمیدم...ولی خیلی لدت بخش بود اون حالت خلسه ای که داشتم.... از اتاق زایمان با تخت آوردنم بیرون...خیلی تشنه بودم و شدیدا گرسنه...خوابم برد...هیچی نفهمیدم...ساعت ۷ شب بود...با صدای خواهر کوچیکه که برای دیدن من  اومده بود توی بلوک زایمان بیدار شدم...چقدر خوب بود...کلی باهم حرف زدیم...تشنه بودم...خواهری برام آبمیوه آورد...ساعت ۷:۳۰ بردنم توی بخش...از بلوک زایمان که اومدیم بیرن امید رو دیدم که هنوز چشماش می خندید...همه بودن...مامانم...ممان همسر...برادر همسر و خانومش...خواهر کوچیکه ....توی اتاقم همه اومدن و کلی حرف زدیم ...من درد داشتم ولی خوب بودم...دلم پسرم ور میخواست....شب خواهر بزرگه موند پیشم ...تا صبح بیدار بودیم و با آراد گوگولی بازی میکردیم...حرف زدیم و خندیدم...فرداش هم امید و مامانش ار صبح اومدن پیشم و تا ساعت ۴ که مرخصم کردن موندن...

خلاصه اینکه من اومدم خونه با پسرم....دردهام خیلی زیاد بود به دلیل فشار زیادی که به لگنم اومده بود و شدیدا خونریزی داشتم ولی همه چیز خوب بود....به نظرم زایمان طبیعی بدون درد از سزارین خیلی بهتره چون من همون روزهای اول راحت میتونستم بشینم و بلند شم و کارهای پسرم ور خودم انجام  بدم...البته مامانم و امید خیلی خیلی خیلی بهم کمک کردن.....

از همه دوستانم که بهم سر میزنن ممنونم...سرم یک کم شلوغه ولی سعی می کنم به همه سر بزنم....توی پست بعد میخوام از لحظه تولد آراد تا همین امروز عکس بزارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 18:29  توسط گلی  |