خواهر دومی سال ۸۰ ازدواج کرد...۲ سال اول در گیر سربازی و پایان نامه فوق لیسانس شوهرش بودن و اصلا به بچه دار شدن فکر نمی کردن ولی وقتی سه سال گذشت زمزمه های حالا دیگه وقت بچه دار شدنه...دیگه باید از تنهایی درآیید و این حرفها شروع شد...خوب اونها هم تمایل داشتن...هرچی می گذشت اضطراب و نگرانیها بیشتر میشد...بعد از ۵ سال دکترهای مختلف رفتن و انواع و اقسام نسخه های دارویی و گیاهی و دعایی!!!!!!!!! رو امتحان کردن همه چیز بی نتیجه بود....یکسالی خواهر دومی خسته از هر نسخه ای بیخیال بچه شد ولی مگه میشد...نگرانی و ناراحتی مامان و بابام از همه بیشتر بود!!!!!!!!!
وقتی فهمیدم که حامله هستم اولین چیزی که به ذهنم اومد خواهر دومی بود....این خیلی براش بد بود که بعد از این همه عروسهایی که تو فامیل بعد از اون عروسی کرده بودن و همه بچه داشتن نوبت به خواهرش رسیده بود که ۴ سال از خودش کوچکتره و ۵ سال هم بعد از اون عروسی کرده...البته خواهر دومی تودار تر از این حرفها بود و هیچ چیزی به رویخودش نمیاورد...ولی خوب بلاخره من نگرانش بودم...
اما خدا یکبار دیگه لطفش رو شامل حال ما کرد...یک ماه و نیم بعد از حاملگی من خواهر دومی توسط موسسه ابن سینا و با عمل میکرو حامله شد...سختیها دردها و پولهای زیادی رو بخاطر بچه ها پرداخت کرد ولی همه اینها به خوشحالی خودشون و همه خانواده میارزید....
همه سختیها به دیدن دختر وپسر کوچولوی دوست داشتنیش نیارزید و دیروز چشمهای همه بخصوص بابای نازنینم ستاره بارون بود....
خدایا هنوزم فکر میکنم که هیچ چیز نمی تونه قدردان این همه لطفت به خانواده ما باشه...این بنده حقیرت فقط می تونه با زبون بی زبونی بگه خیلی خیلی خیلی سپاسگذارت هستیم....چون هر چیزی غیر از این می تونست خیلی سخت باشه ولی تو خیلی خیلی بزرگی....
بیصبرانه منتظر تولد بابام هستم که توی آدر ماهه و میخوام اینار به جای عکس ۵ نفره مامان و بابا با سه تا نوه ها امسال یک عکس ۸ نفره با ۶ تا نوه بندازم...
خدایا ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
