تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

اول از همه خیلی خیلی ممنون بابت تبریکاتتون....دوستان عزیزم مرسی

اینم آراد گلی ما در سه روزگی

Image Hosting

خوب زندگی به روال عادی برگشته و من وقت می کنم یک کمی هم به وبلاگم برسم...هفته های اول خیلی سخت بود بخاطر مهمون بازیهای بعد از افطار که معمولا از ساعت ۹ شب بع بعد شروع میشد....این وسط مامان گلم و همسر نازنینم که از خوشحالی سر از پا نمی شناخت از همه بیشتر خسته شدند...۱۰ روز اول هم مامان و بابای نازنینم خونه ما بودن و حسابی بهمون کمک کردن....

و اما زایمان....

دوشنبه ۱۶ شهریور بخاطر کمر دردهای شدید شب قبل با دکترم تماس گرفتم و ازش خواستم بجای چهارشنبه امروز منو ویزیت کنه...اونم استقبال کرد....بعد از ظهر دوشنبه با همسری رفتیم دکتر...خیلی هیجان زده بودیم...دکتر معاینه ام کرد و گفت که دهانه رحمم ۳ سانت ونیم باز شده...بنابراین می تونم فردا برم بیمارستان !!!!!!!!!!!!

دکترم قبلا راجع به زایمان بی درد (اپیدورال) با من صحبت کرده بود ولی من چون از آسیبش به کمر می ترسیدم تصمیم گرفته بودم که زایمانم اپیدورال نباشه...ولی اون روز بخاطر کمر دردهای شب پیشش به رگ سیاتیک پام خیلی فشار اومده بود و من ترسیدم که گرفتگی رگ سیاتیکم مانع طایمان طبیعیم بشه واسه همین با همسرم تصمیم گرفتیم که اپیدورال کنم که بیحسی مانع گرفتگی رگ پام بشه...خلاصه با دکترم در این مورد صحبت کردم و قرار شد فردا برای زایمان طبیعی بی درد در بیمارستان عرفان ساعتئ ۸ اونجا باشم....

اون شب آخرین شب دونفره من وهمسری بود ....خیلی ذوق زده بودیم ...قرار بود که من از ساعت ۸ شب به بعد چیزی نخورم و کلی هم روغن کرچک بخورم....خلاصه من وهمسری در آخرین شب دونفره مون هات داگ اعلا خوردیمو بعدش همش به انتظار و هیجان گدشت...

برعکس اون چیزی که فکر می کردم شب تقریبا خوب خوابیدم ولی دردهای شدیدی هر چند وقت یکبار منو بیدار میکرد....

صبح ساعت ۶:۳۰ بلند شدیم ....من رفتم دوش گرفتم و همسر هم کم کم داشت آماد ه میشد...توی این مدت من همش یکسری سفارش مثل تمیز بودن خونه....جا گردن لباسهای اضافه و.... رو به همسر یادآوری می کردم...اون هم در حالیکه کلی اضطراب داشت فقط می گفت چشم!!!!

ساعت ۷:۳۰ رفتیم دنبال مامانم....و تقریبا ساعت ۸:۳۰ بیمارستان بودیم...اون روز هوا فوق العاده خنک بود و واقعا لذت بخش....بیمارستان مثل همیشه خلوت بود و به محض ورود به بلوک زایمان پرسنل با خوش رفتاری زیاد از من استقبال کردن...مامان و امید موندن بیرون و من رفتم داخل اتاق درد!!!!!!

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 15:47  توسط گلی  | 

آراد نازنینم

در روز سه شنبه ۱۷ شهریور ۸۸ در بیمارستان عرفان با کمک دکتر شادی دانشور در ساعت ۱۶:۵۵ به روش زایمان طبیعی (بدون درد) به دنیا اومد و زندگی ما رو ستاره بارون کرد.....

وزنش ۳کیلو ۷۰۰ و قدش ۵۱ سانت....

همه چیزش خوبه و این هدیه الهی در اولین شب قدر ماه رمضان امسال در آغوشم قرار گرفت...لذت بخش ترین چیز زندگیم ...لدت بخش ترین احساس زندگیم و لذت بخش ترین درد های زندگیم رو در این روز از خدا هدیه گرفتم

برای همه دوستانم خیلی خیلی دعا کردم...امیدوارم این حس و این لذت نصیب هر کسی که آرزوشو داره بشه....

- در مورد زایمانم...و همه خاطرات این چند روز سر فرصت می نویسم...فعلا نسشتن کمی برام مشکله !!!!!!...عکسهای قشنگی براتون دارم....

از همه دوستام که بهم سر می زنن ممنونم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 14:52  توسط گلی  | 

حوب چیکار کنه بچم که ظاهرا جاش خیلی راحته...البته فقط جای اون راحته...مامان بیچارش دیگه قید دنده منده رو زده...نفس کم میاره و از فشاری که به شکمش میاد بعضی وقتا گریه اش میگیره!!!!!...البته مامانش می دونه که تا اون نخواد فعلا این وضع رو باید تحمل کنه.....

چهارشنبه رفتم دکتر و بعد از معاینات روتین به بنده و آقا پسری اولتیماتوم داد که تا چهارشنبه این هفته یعنی ۱۸ ام صبر می کنیم ولی چون دیگه هفته ۴۰ ام تمومو میشه باید یه فکر اساسی کرد....خوب بچم جاش راحته گوگول!!!!!!

حالا همه ناراحتی های جسمیم یک طرف...این محبت بی شائبه اطرافیان که هرروز سراغ نوه محترمشان رو از من بیچاره می گیرن یک طرف....انگار من خیلی دوست دارم توی این وضعیت برزخی بمونم....همه یه جوری حرف می زنن که انگار تقصیر منه این پسره پاشو گیر داده به دنده هایم تا بیرون نیاد!!!!!!

تقریبا هر رور بعد از ظهر به حالت قهر میرم روی تخت دراز می کشم و بعد همسری نگران بنده که انگار فقط بچه مال اونه که توی شکم بیچاره منه میاد با ناز و نوازش از دلم درمیاره....آخه خدا وکیلی من باید بیشتر نگران باشم یا بقیه.....من بیچاره قراره درد بکشم اون وقت همسر!!!!!!....ولش کنید بابا.....

آخه وقتی درد ندارم...کیسه آبم پاره نشده و حرکات بچه خوبه زنگ بزنم به دکترم چی بگم......بهش بگم خانوم دکتر همسرم خیلی نگران گل پسرشه و منم که اینجا هویجم و اصلا نگران نیستم ...توروخدا یه راه حل بدید که من بزام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آه.....نسبتا کلافه و خسته هستم.......نمی دونم چرا کسی من و دلداری نمیده...این منم که باید همه رو دلداری بدم.....این همسر مهربون و دوست داشتنی هم هر چند دقیقه یکبار اوضاع و احوال من رو جویا میشه...خوب نگران دیگه!!!!!!...آخه من که نگر ان نیستم....فقط اون و بقیه هستن که نگرانم....

می دونم دارم نسبت به لطف  ومحبت دیگران کم لطفی می کنم.....ولی خوب الان خیلی کلافه هستم و فقط دلم خواست یه کم توی وبلاگم غر بزنم.....

آقا آراد شما یه وقت به دل نگیریا مادر....هر وقت دلت خواست به دنیا بیا...به قول عمو اشکانت مگه اینجا چه خبر هست که این همه هول بزنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 13:6  توسط گلی  | 

- خوب دیگه ما خودمون رو زدیم به بیخیالی.....سه شب پیش بعد از چند ساعت احساس درد داشتن با دکترم تماس گرفتم و اون بهم گفت برم بیمارستان برای یک چکاب....

ما هم خوشحال و خندون رفتیم بیمارستان عرفان و بعداز معاینه و نوار قلب گرفتن از آراد بهمون گفتن الان وقتش نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!...در ضمن خانومی که کارای منو انجام داد بهم اکیدا توصیه کرد که از این  روزها نهایت استفاده رو بکنم و حسابی استراحت کنم که ظاهرا بعدش قراره دهنم....شه!!!!!

من و همسر هم بعد از اینکه از روبراه بودن همه چیز مطمئن شدیم رفتیم یک مرغ بریون زدیم به بدن و اومدیم خونه و با خودمون قرار گذاشتیم دیگه اینقدر بی طاقت نباشیم!!!!!!

- از دیشب تا حالا کمردرد ناجوری داره اذیتم میکنه...نمی دونم این کمر درد ربط به کمردردهای قبل از زایمان داره یا فقط مربوط به سنگین شدن این آقا پسرمونه...به هر حال من که دارم تحمل می کنم....

- اگه دارم هر روز می نویسم یکی از دلایش اینه که دلم میخواد تمام احساسات وحالتهای این روزها  رو جایی ثبت کنم تا اگه سال آینده سری به آرشیوم زدم لحظه به لحظه اش رو به خاطر بیارم....چون بعضی وقتا که به آرشیو پارسالم نگاه می کنم می بینم که در اکثر پستهام به نی نی دار شدن و سه نفره شدن اشاره کردم.....

 همسر نازنینم 

دلم می خواد بدونی که توی این نه ماه همیشه سعی کردم همراه و همسفرت باشم....با وجود بارداریم دلم میخواست همیشه با تو از خواب بلند شم...با توبیرون برم...و با تو باشم....

می دونم که توی دوماه اخیر زیاد نتونستم این خواسته رو برآورده کنم.... ولی تو بهترین و عزیزترین همسفر این روزهای من هستی و با وجود فاصله جسمی که بینمون بوجود اومده همیشه همراهمی و همیشه به فکرمی.....

عزیزم

نمی دونم اگه توی این نه ماه همراه وهمنفس من نبودی من چیکار باید می کردم....روزهایی که با خستگی از سرکار برمی گشتیم خونه ومن می خوابیدم و تو همه کارها رو میکردی...روزهایی که بیشتر از ۲۰ بار درروزبهم زنگ می زدی و حالم رو میپرسیدی....روزهایی که توی گرمای تابستان بیرون مطب دکترم صبر میکردی و وقتی  من برمیگشتم بیصبرانه منتظر شنیدن خبرهای جدید بودی....روزهایی که توی مطب سونوگرافی با ذوق و شوق به صدای قلب پسرت گوش میدادی....و حتی این روزها که با همه خستگیت همه کارها رو انجام میدی فقط برای اینکه من راحت باشم و استراحت کنم....شبها هر بار که من تکون میخورم بیدار میشی و ازم حالم رو میپرسی حتی اگه از خواب نتونی چیزی ازم بپرسی به آرومی پشتم رو می مالی.....چقدر لذت بخشه وجودت....

امید عزیزم

اگه بیتابم که زودتر زایمان کنم به غیر از دیدن و داشتن پسرمون یک دلیل اصلی دیگه هم وجود داره و اون از بین رفتن این فاصله جسمی بین من و تو ...واسه اینکه زودتر اون بالشت لعنتی رو که دوماهه موقع خواب بینمون قرار می دیم تا من راحتتر بخوابم رو بردارم....واسه اینکه دوباره در آغوش هم قرار بگیریم و از در کنار هم بودن لذت ببریم...واسه اینکه دلم برای دراز کشیدن در آغوش تو و تی وی دیدن لک زده....واسه اینکه دلم برای کشتی گرفتن های عاشقانمون دلم تنگ شده...برای بوسیدنت و دست انداختن تو گردنت بدون اینکه یک شکم قلمبه بینمون قرار بگیره یک ذره شده.....دلم برای لحظه های با همبودنمون تنگ شده.....

مرسی که این روزها همراه و هم نفس و همسفر بد اخلاقیها و مرضیها و تغییر قیافه دادنام بودی....مرسی که بودنت باعث شد که من هیچ وقت احساس نکنم که نیاز دارم کسی بهم رسیدگی کنه.....مرسی که با من بودی....ولی باید یک قولی بهم بدی و اون اینکه اگه پسرمون به دنیا اومد من رو به اندازه سابق دوست داشته باشی وگرنه اعتراف می کنم که از حسودی میمیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/11ساعت 13:46  توسط گلی  | 

روزهای سبزم همچنان با انتظار دیدن پسرم ادامه داره.....

بعضی روزا خیلی دلم می خواد که ببینمش و ببوسمش....بغلش کنم.....

بعضی روزها دلم نمی خواد که از توی دلم بیرون بیاد ....دلم نمیخواد باکسی تقسیمش کنم ....از اینکه دیگه منحصرا مال من نیست گریه ام میگیره....

بعضی روزها از شوق بازی کردن باهاش دلم غش میره....از اینکه بهش شیر بدم...از اینکه دنبالش کنم و اون هم از دستم فرار کنه....از اینکه توی بغلم بخوابه....

بعضی روزها از  اینکه ممکنه تا حداکثر دو هقته دیگه بیاد بیرون و من دیگه بعد از هر بار غذا خوردن تکونهاشو توی دلم احساس نمی کنم دلم میگیره....

احساس دوگانه ای که این روزها دارم رو اصلا نمی تونم توصیف کنم.....

آراد عزیزم

نمی دونم تا اینجا برات همراه خوبی بودم با نه؟....اما تو یه همراه واقعی و مهربون مثل بابات بودی...در همه لحظه های بارداریم....از همون اول که فهمیدم تو دو ماهه که در وجود من جوونه زدی و من نمی دونستم....تو بهترین همراهم بودی در این نه ماه....توی خستگیهام...توی ناراحتی هام...توی شادیهام...توی سفرهام...توی خوابهام ....خلاصه همه جا و همه وقت....تو اینقدر خوب بودی که بعضی وقتا یادم میرفت که یک موجود دیگه در من وجود داره.....

عزیزم

دلم میخواد بدونی که مامان همیشه دوست داشته برای تو بهترین روآماده کنه هرچند که میدونم همیشه همه چیز روبراه نبوده....دلم میخواد بدونی که مامان بخاطر وجود توی نازنینم همیشه شکرگزار خدای مهربونی بوده که توی این مدت نگهدار و حافظ تو بوده....دلم میخواد بدونی که مامان وبابات عاشقانه دوستت دارن وبرای بوییدنت....بوسیدنت...لمس کردنت....و داشتنت حسابی بیقرارن.....

تا هروقت که دوست داری توی دل مامان بمون ولی اینو بدون که خیلیها منتظرت هستن.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/09ساعت 12:57  توسط گلی  | 

نمی دونم چند تا پست دیگه می تونم بنویسم قبل از اینکه پسرم به دنیا بیاد....اما چون قول دادم توی این پست چند تا از عکسای اتاقش رو میذارم...

راستی اسمش قشنگه ؟نه؟ آراد.....

تا اینترتم قطع نشده چندتا عکس از اتاق پسرم رو میذارم

 

Image Hosting

Image Hosting

Image Hosting

Image Hosting

Image Hosting

بیخوابی زده به سرم......

ساعت ۱۱ خوابیدیم ولی من با صدای رعد و برق بلند شدم...این شبها اصلا خوب نمی خوابم...بیچاره همسر با هر تکون من بیدار میشه .....امشب قبل از خواب بهش گفتم که اکه خوابم نبره از اتاق میام بیرون پس نگران نباش.....

این روزها توی خونه هستم و تو خونه موندنم باعث شده همه برای زایمانم بی تاب باشن...مخصوصا مامان همسر که اولین تجربه نوه دار شدنشه....البته اینو بگم که منم خیلی منتظر هستم...

دارم سعی می کنم این روزهای آخر یکی بودن با پسرم رو خوب به خاطر بسپارم.....

اصلا دوست ندارم که امسال ماه رمضون دم اذانهای مغرب روزه نیستم....

فکرم متمرکز نیست...تکونهای آراد خیلی زیاد شده و من نمی تونم راحت بشینم...کلی حرف دارم ولی باید برم و به زور دراز یکشم....

دوستای خوبم برام دعا کنید....لحظه دیدار نزدیک است!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 1:53  توسط گلی  | 

من هستم....در خانه در حال استراحت....از شنبه پیش مرخصی گرفتم....ولی هنوز از پسری خبری نیست....

تو خونه اینترنت خیلی کنده....دکتر بهم گفته که دیگه باید آماده باشم.....

خیلی زود عکسهای اتاق پسرک رو به همراه اسمش توی یه پست جدید میزارم....

کلی حرف براتون دارم.....یک کمی دپرسم ...همه  چیز روبراهه ...این منم که از اتمام زمان یکی بودن با پسرم ناراحتم...

خیلی زود می نویسم...مرسی که به من سر می زنید...کلوچه عزیزم...ساراها...رها ها...و همه دوستانم....برام خیلی دعا کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 23:48  توسط گلی  |