ورق زندگی سارا برگشت!!!!!!!!!!
وقتی تلفنش تمام شد از شدت عصبانیت قرمز شده بود و حتی نمی تونست لرزش دستش رو کنترل کنه....هیچ وقت فکر نمی کرد اینطوری بشه......
آقای "خ" بعد از اتمام تلفنش با سارا به مامانش زنگ زد و خیلی بلند به طوری که سارا بشنوه اعلام کرد که :مامان لطف کنید به بابا بگید که قضیه امشب کنسله....بعدا جزئیات رو بهتون می گم!!!!!!!!!
و به همین سادگی قرار خواستگاریی که سارا ماهها براش نقشه کشیده بود نقش بر آب شد...."اون" ته دلش خوشحال بود چون همیشه از دروغ وو دروغگویی متنفر بود .....و برای اولین بار از شکسته شدن یک نفر که قبلا دوستش بود و مدتها برای التیام مشکلاتش وقت صرف کرده بود اصلا ناراحت نشد.....
روزها گذشت.....رابطه سارا با آقای "خ" به وضوح متشنج بود و این بار برعکس دفعاتی که سارا تعرفش رو کرده بود.... این سارا بود که با التماس و خواهش افتاده بود....آقای "خ" فقط یک حرف داشت و اون اینکه اگه سارا میگه تمام چیزهایی که "اون" براش تعریف کرده دروغ بوده باید "اون" و سارا و آقای "خ" رودررو با هم صحبت کنند....و سارا هیچ وقت این پیشنهاد رو قبول نکرد چون می دونست که روبرو کردن همه چیز رو از اینی که هست بدتر می کنه.....سارا داغون بود....به شدت وزنش داشت کم می شد و صورتش از شدت ناراحتی کاملا تغییر کرده بود....رابطه اش رو با "اون "ادامه می داد ولی باز هم دروغ پشت دروغ....بعضی روزها خودش رو خیلی شاد نشون می داد و اعلام می کرد که آقای "خ" همه حرفهاش رو قبول کرده .ولی اینبار "اون" هیچ کدوم از تعریفهای سارا رو باور نمی کرد و فقط سعی می کرد از این قضیه کنار باشه......
هفته دوم ماه رمضان بود .....سارا شکسته تر و داغون تر از هر روز می شد و "اون" داشت کم کم دچار عذاب وجدان می شد .....تصمیم گرفت با آقای "خ" صحبت کنه ....."اون" می خواست بین اونها آشتی برقرار کنه چون به نظرش سارا توی این دو هفته حسابی تنبیه شده بود.....با آقای "خ" تماس گرفت و از ش خواست که به سارا فرصت بده ....."اون" وقتی حرفهای آقای "خ" رو شنید باز هم به حماقت خودش پی برد......
آقای "خ" به "اون" گفت: من تعجب می کنم که شما چرا دلتون برای سارا می سورزه....اگه شما بدونید که توی همین دوهفته سارا چه اس ام اس هایی در مورد شما به من زده هیچ وقت دلتون براش نمی سوزه....
"اون" در کمال ناباوری تمام اس ام اسها رو خوند....سارا "اون" رو به هر لفظی که لیاقت خودش بود متهم کرده بود.....سارا نوشته بود که "اون" با این ظاهر سادش با هزارتا مرد در ارتباطه و همیشه به رابطه سارا با آقای "خ" حسودی می کرده......"اون" از هر دختری که می شناسی کثیف تره و تنها دلیلی که سارا قبول نمی کنه با "اون" روبرو بشه اینه که به خودش اجازه نمیده در حضور همچین دختر کثیفی صحبت کنه!!!!!!!!!!!!!!!
اس ام اس ها یکی یکی از جلوی چشم "اون" گذشت....احساس تنفرش از سارا به حدی رسید که آّهی از ته دلش کشید و فقط از خدا کمک خواست.....خدایا پناه می برم به تو از شر شیطان رانده شده.....
هر روز ماه رمضان یکی از همکارا افطاری میداد و این افطاری دادن اینقدر هیجان در همکارا ایجاد کرده بود که همه تا ساعت ۶ می موندند.....یکی از همین روزها که نوبت افطاری آقای "خ" بود اس ام اسی به "اون" رسید که متنش این بود: خوشحال میشم دعوت من رو قبول کنید و برای افطاری من در اداره بمونید البته خوشحال تر میشم اگر در این روز بعد از افطار چند لحظه ای به من فرصت بدید چون کار مهمی با شما دارم!!!!!!!!!
"اون" قلبش ریخت....اصلا نمی دونست چرا اون روز افطار رو موند البته این رو هم اصلا نمی فهمید که چرا بعد از افطار هم موند........غرورش .... حرف بقیه....سارا .....خودش هم نمی دونست....
در اون روز آقای "خ" خیلی جسته گریخته از "اون" خواست که با خانوادش در مورد ازدواج صحبت کنه و "اون" با وجودی که از این پیشنهادحسابی شوکه شده بود نتونست قبول کنه که خیلی سریع در این مورد تصمیم بگیره......
فردای اون روز پنجشنبه بود...."اون" خیلی مستاصل بود ....مثل همیشه رفت امام زاده صالح در اونحا از خدا خواست که اگر این رابطه به خیر و صلاحش نیست هیچ وقت ادامه پیدا نکنه..."اون" خیلی دلش گرفته بود ...از سارا ....از همکارای سابقش که هنوز هم دست از سرش برنداشته بودند....از دوست صمیمی دوران دانشگاهش که جریان ازدواج کردنش رو به "اون" نگفته بود.....از ساعتها و روزهایی که برای همه اونها وقت گذاشته بود ....از تنهاییش ....از اینکه توی این موقعیت آقای "خ" ازش خواستگاری کرده......از همه چیز دلش گرفته بود.....به نماز ایستاد و مثل ابر بهار گریه می کرد....تلفنش زنگ خورد.....
....هیچ چیزی مثل اون زنگ نمی تونست خوشحالش کنه...آقای "خ" بود!!!!!!!!!!!...باهاش قرار گذاشت که با هم برن بیرون و کمی باهم صحبت کنن.....
و این شروع شیرین ترین و عاشقانه ترین روزهای زندگی من بود.....بهترین ماه رمضان عمرم....بهترین پاییز زندگیم.....بهترین شب قدرهای زندگیم و بهترین و بهترین چیزهایی که خدا به من اعطا کرد....شاید نوشتن این لحظه ها الان برام خیلی سخت باشه ولی همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد که هیچ کس حتی خود من هم باورم نمیشد ....در تمامی این لحظات شیرین سعی کردم همه چیز رو خوب به خاطر بسپارم و همیشه قدردان خدایی باشم که این همه نعمت رو دقیقا در زمانی که از درگاهش مثل احمقها نا امید شده بود به من داد......
و اکنون من و امید زندگی ام (آقای "خ") منتظر هدیه خداوند هستیم در حالیکه برای رسیدن به هم سختیها ...حرفها....شایعات و کنایه های بسیاری را متحمل شدیم.....هدیه خداوند این بار هم زمانی به ما رسید که اصلا توقعش را نداشتیم....درست مثل روزهایی که مثل یک همکار در کنار هم کار می کردیم و هیچگاه توقع نداشتیم که روزی در آغوش هم جای بگیریم و بوسه های عاشقانه مان شیرین ترین طعمهای زندگی را برایمان به ارمغان بیاورد......
نوشتن از حسمون خیلی سخته ولی اگر به پستهایپاییزی من و سالگردهای مختلفمان (این و این ) مراجعه کنید شاید با دونستن چگونگی بهم رسیدنمان معنی خیلی از جملات رو بهتر درک کنید......
ما در دومین هفته دیماه ۸۴ یعنی درست سه ماه بعد از اون جریان نامزد شدیم و در ۲۹ دیماه همان سال عقد کردیم....۳۱ فروردین ماه ۸۵ بهترین روز زندگیمان یعنی روز ازدواجمان بود و در ۲۰ ام بهمن ماه ۸۷ متوجه حضور بهترین هدیه خداوند در زندگیمان شدیم.....چه کسی تصور می کرد که شهریور ماه ۸۸ یعنی درست ۳ سال بعد از اون تلفن کذایی سارا فرزند دلبندما به دنیا خواهد !!!!!!!!!!!!!!!
و حال جالب ترین بخش ماجرا....عاقبت تمامی کاراکترهای داستان زندگیم!!!!
- خانم "م"...همکار سابقم که مدیرعامل شرکت هم بود: شرکتش ورشکست شد و مجبور شد ۳ ماه تمام آویزون این معاون اون معاون بشه تا تازه باهاش قراردادی مثل قرارداد من ب ببندند و بیاد در کنار من بشه یک کارشناس....بعد از اون هم یک مدتی پاچه خواری رئیس جدیدش رو کرد و شد کارشناس مسوول که بدلیل روابط نامناسبش با رئیس سابقش زیرآبش در حراست خورد و الان یک کارشناس معمولیه که رئیسش حتی یک نامه هم بهش ارجاع نمیده ....در ضمن این خانم متولد ۵۶ هنوز ازدواج نکرده .....
- خانم "ل"....همکار سابقم که رئیس هیات مدیره اون شرکت کذایی هم بود ب:بعد از ورشکستگی شرکت تونست در اداره ای که من هستم مثل من استخدام بشه و تا مدت یکسال زیر نظر مستقیم من مشغول به کار بود .....البته ایشون در شش ماه مرخصی زایمان من مسوولیت برخی کارهای من رو بر عهده خواهند داشت.....خانم "ل" دو سال بعد از ازدواج من با دوست پسر ش ازدواج کرد و در حال حاضر یکی از دغدغه هاش اینه که ایشون متولد ۵۷ هستند و همسرشون ۵۸ و چون دیر ازدواج کردند از خیلی از دوستانشون من جمله بنده !!!!!!!!!!!!!!! بسیار عقب هستند....
- دختر خاله ام که در همان بحرانهای روحی من داشت ازدواج می کرد : دقیقا یک هفته بعد از نامزدی ما یعنی ۲۱ دیماه ۸۴ ازدواج کرد در حالیکه دقیقا یک هفته بعد از ازدواجش یعنی ۲۹ دیماه ۸۴ ما عقد کردیم.....الان یک دختر خوردنی دو ساله داره و من و همسرم رابطه بسیار خوبی با اون و همسرش داریم
- دوست دوران دانشگاهم : بدلیل بسیاری از مشکلات که خانوداه همسرش ایجاد کردند با کلی دردسر تونست با محمد رضا ازدواج کنه ...البته جالبه بدونید که اون دقیقا دو ماه بعد از ازدواج ما عروسی کرد و الان هم مثل من منتظر پسر مهربونشه البته پسرش ۳ ماه دیرتر از پسر من به دنیا میاد!!!!!!!!
- و اما سارا!!!!!!!!!..........با وجود خواستگاران بسیار بسیار زیادی که داشت......دو سال و نیم بعد از عروسی ما با آقایی که ۱۴ سال از خودش بزرگتر بود و قبلا هم یکبار ازدواج کرده بود عروسی کرد...البته اون آقا نه تنها عروسی براش نگرفت بلکه ایشون دقیقا یک روز بعد از مراسم عروسیشون به اداره تشریف آوردند ...حالا بماند که چقدر قبل از اینکه عروسی کنه راجع به مراسم پر تشریفات عروسیش برای همه همکارا دورغ بافته بود ...ولی خوب اون هیچ وقت عوض نشد....حتی از تجربه بدی که براش پیش اومد عبرت نگرفت و همچنان به دورغ پردازی و خیالبافیهای خودش ادامه میده ....در ضمن ایشون به همراه خانم "م" و خانم "ل" هر روز جلوی چشمان من هستند و من از حضورشون ...دروغهاشون و ادا هاشون فیض می برم اساسی!!!!!!!!!!!!!
ولی همه اینها به یک طرف ....زندگی عاشقانه ام....همسرم عزیزم .....خانواده نازنینم که در جریان تمام این مراحل بودند و از همه مهمتر پسر مهربونم که عاشقانه دوستش دارم به یک طرف
خدایا شکرت