تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

نفرت انگیز ترین روزهای هفته .....از همون موقع که مدرسه می رفتم تا.....شنبه ها مخصوصا از نوعی که تعطیل نباشه....

شروع یک هفته جدید .....بعد از تعطیلی آخر هفته ...بعد از حداقل یک روز استراحت کردن....و این یعنی عمق فاجعه .....شنبه ها همیشه برای من سخت و طاقت فرسا بوده ....شاید معدود شنبه های غیر تعطیل برام لذت بخش بوده.....

توی دانشگاه هر وقت مجالی در اون انتخاب واحدهای خر تو خر پیش میومد سعی می کردم شنبه ها کلاس نگیرم که تعطیل باشم ....خوب مطمئنا اگه اینطوری میشد اون شنبه ها جز شنبه های لذت بخش زندگیم بود.....

بعد از اون... اولین شنبه بعد از عروسیمون ...یعنی فردای پاتختی ....که قرار بود بریم ماه عسل خیلی خیلی خوب و لذت بخش بود....

دیگه هرچی فکر می کنم شنبه دیگه ای به ذهنم نمی رسه....

اما این روزها حال من و احساس من نسبت به شنبه های زندگیم تغییر کرده...دیگه شنبه ها برام به معنی اتمام تعطیلات نیست....شنبه ها نشان دهنده گذشتن یک هفته دیگر است و این به معنی نزدیک شدن به لحظه دیدار....چه چیزی لذت بخش تر از گذشتن روزهای انتظاره؟!!!!!

دیروز وارد ماه نهم حاملگی شدم و این یعنی دیگه داره تمام میشه.....شنبه های دوست داشتنی دوران بارداری من مثل آلارم ساعت بهم یادآوری می کنه که برای دیدن پسرت روزها در حال گذرن و این گذر زمان لذت بخش ترین بخش حاملگی منه.....

پسر ۳۶ هفته ای من :

می خوام بدونی که اینقدر دوستت دارم که حاضرم برای نزدیک شدن به لحظه دیدار با تو شبها و روزها بیدار بمونم.....نازنینم دلم میخواد بدونی همه زندگی من و بابایی هستی و ما بخاطر داشتن تو روزی هزار بار شاکر خدایی خواهیم بود که  هدیه نازنینی مثل تو رو به ما تقدیم کرد.....برای بوسیدنت ...برای بوییدنت...برای درآغوش کشیدنت لحظه شماری می کنم.....

پی نوشت: دوشنبه برای ویزیت پایان هشت ماهگی رفتم دکتر .....دکتر وضعیت لگنم رو برای زایمان طبیعی معاینه کرد و گفت که برای زایمان خیلی ایده آله.....اما بهم توصیه کرد که تا ۷ شهریور بیشتر سر کار نرم چون د.ه.ا.ن.ه ر.ح.م.م به اندازه یک سانت باز شده و من برای پیشگیری از پاره شدن کیسه آبم نباید زیاد بایستم ..... در ضمن وزنم هم یک کیلو و ۱۰۰ گرم کم شده بود!!!!!!

خلاصه وقتی از مطب دکتر اومدم بیرون یک جورایی شوکه بودم چون مثل آدمی که فکر می کرده ۲۵ امتحان داره و حالا بهش گفتن ممکنه امتحان بیوفته برای ۱۰ ام خیلی استرس بهم وارد شد....از استرس زنگ زدم به مامانم و با التماس ازش خواستم کارگری که قراره بیاد خونمون رو تمیز کنه رو زودتر بیاره.....این شد که بنده سه شنبه موندم خونه و کارگر اومد و از ساعت ۸ صبح تا ۶ بعد از ظهر یک عدد خونه تمیز تحویل داد....حالا از کارهای باقی مونده فقط رسیدن به خودم مونده که ان شااله یکشنبه انجام میشه.....برام خیلی دعا کنید ....دکتر با قاطعیت گفت که زایمانم زودتر از ۲۰ ام خواهد بود.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 8:57  توسط گلی  | 

یک روز پنج شنبه.....تعطیلم و همسری بینهایت سرش شلوغه ....رفت شرکت و من تنها موندم....از صبح فقط کار کردم....کوزت بازی دیگه ...از آشپزخونه و دستشویی توالت گرفته تا تخت بچه و دراور خودمون....حسابی کار کردم...این وسط یک ام پی تری دلخواه هم گذاشتم که بعضی وقتا وسط کارام یک تکونی هم به کمر میدادم....خلاصه خوش بودم الکی با خودم....

ساعت ۳ روی تخت نشسته بودم و داشتم به خودم توی آیینه نگاه می کردم....یک لباس بندی گشاد....یک شکم قلمبه ....یک صورت بی آرایش ... با یک دماغ باد کرده....

به خودم نگاه کردم....یعنی این منم....؟؟؟؟؟!!!!!

تا همین سه چهار سال پیش همه فکر و ذکرم مدل مانتوهای تابستونیم و شالهای مختلفی بود که در تابستون باید سرم می کردم....طرز آرایشم و مارک رژگونه و ریملم بود....لاکهای رنگارنگی که هر روز به ناخنهام می زدم و چقدر درگیر لاک زدن و پاک کردنشون بودم.....برای خرید مانتوی دلخواهم مدتها و ساعتها وقت میذاشتم و از این پاساژ به اون پاساژ می رفتم تا بلاخره یک چیز تک پیدا کنم....حتی یادمه یکبار بخاطر مانتویی که می خواستم بخرم توی دوهفته سه کیلو لاغر کردم تا مانتو هه اندازه تنم بشه....

تا همین پارسال همه فکر و ذکرم استخرهای روبازی بود که برای برنزه شدن انتخاب می کردم و چقدر درگیر انواع اقسام مایوها و دمپایی های استخر بودم...از اول تابستون دنبال ساک استخر و تریپش بودم و اگر یک تابستون برنزه نمی کردم اصلا برام معنی تابستون رو نداشت....چقدر لذت بخش بود برام پوشیدن تاپ های تنگ سفید و شلوار برموداهای رنگ روشن که این برنزگیم رو بهتر و شیک تر نشون میداد....ریمل ضد آب جز لاینفک روزهای تابستونم بود برای اینکه هیچ وقت عادت نداشتم که چشمهای ریزم رو کسی بدون آرایش ببینه حتی تو استخر....و چقدر هیکلم برام مهم بود.....انواع اقسام کرمها برای پوست صورتم و انواع اقسام روشها برای کوچیک کردن شکمم.....

 وحالا......

من ....یک مامان توپولی ...همه فکر و ذکرم چیزهای دیگه است.....چیزهایی که زمین تا آسمون با چیزهای قبلی فرق میکنه....اینکه یک روز تعطیل پنج شنبه ترجیح میدم بجای خرید رفتن یک لباس گشاد بپوشم و بدون هیچ آرایشی برای خودم توی خونه بمونم.....اینکه اصلا برام مهم نیست بعد از نه ماه موهام نصفیش مشکیه و نصفیش هایلایت داره....اینکه تمام شکمم ترک خورده و تمام مدت میخاره....اینکه س ی ن ه هام تغییر شکل داده و ترکهای عمیقی برداشته ....اینکه امسال تابستون با همین پوست زرد رنگم داره به پایان میرسه....اینکه وزنم ۱۲ کیلو زیاد شده....اینکه چشمهام آرایش نداره چون اینقدر پوستم حساس شده که وقتی کمی آرایش می کنم چشمهام به سوزش میوفته....همه این اینکه ها برام زجر آور و آزار دهنده نیست....اینکه همه ذهنم درگیر پر کردن فریزرمه برای روزهای اولی که قراره با پسرم تنها باشم.....

این روزها همه فکر و ذکرم تکونهای پسرمه....وقتی ترکهای روی شکمم رو نگاه میکنم احساس خوبی بهم دست میده چون معلوم میشه که پسرم داره بزرگ میشه که پوست من اینقدر تحت فشاره....وقتی به موهای نصفه نیمه رنگیم نگاه می کنم فکر نمی کنم که چقدر ضایع شدن چون خیالم راحته که تا الان ترکیبات شمیایی به سرم نرسیده.....وقتی س ی ن ه های ترک خورده ام رو میبینم فقط به این فکر می کنم که خدایا به من کمک کن که بتونم به بچه ام شیر خودم رو بدم و این یعنی اینکه تغییر شکل دادنشون اصلا برام مهم نیست.....وقتی به دماغ باد کرده ام نگاه می کنم از اینکه حامله هستم دلم غش میره و اصلا بنظرم زشت و بدقواره نیست....وقتی عین پیرزنها روی زمین ولو میشم و برای بلند شدنم باید حتما کسی دستم رو بگیره احساس ضعف نمی کنم چون من یک موجود زنده در داخل خودم دارم.....وقتی به پوست غیر برنزه ام توی این تابستون گرم نگاه می کنم فقط به این فکر می کنم که بچه ام آفتاب براش خیلی ضرر داره و خوب کاری کردم که از تابش مستقیم آفتاب دور نگه اش داشتم....و وقتی بعد از همه اینها از توی آینه تخت و پارک سورمه ای آبی پسرم رو میبینم دلم میخواد همه زندگیم رو بدم برای یک لحظه دیدنش!!!!!

یعنی این منم؟؟؟..."من" امسال با "من" سالهای پیش چقدر فاصله داره....من هم "من" سالهای پیش رو دوست دارم و هم "من" امسال رو....چه بسا "من" امسال برام دوست داشتنی تره....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 9:22  توسط گلی  | 

دیروز خیلی خسته شدم....این روزها توی محل کار بدلیل اینکه باید یک سری کارها رو تاقبل از مرخصیم تحویل بدم سرم خیلی شلوغه....

دیروز خسته بودم ...ساعت ۴:۳۰ که رسیدم خونه از خستگی دیگه قید دوش گرفتن و حتی نماز خوندن رو زدم و ولو شدم توی تخت....وقتی تو اومدی از بوی عطرت که تو اتاق پیچید فهمیدم اومدی....به زور چشمام رو باز کردم....بوسیدمت ....بهم گفتی که بخواب وقتی خواستم برم فوتبال صدات می کنم....دوست نداشتم که بری ولی چیزی بهت نگفتم....دلیلی نداره بخاطر باردار بودن من تو هم از برنامه های روزانه ات دست بکشی...از اتاق رفتی و قرار شد ۶:۳۰ که داری میری بیدارم کنی....اصلا حوصله غذا درست کردن نداشتم و تا دوباره خوابم ببره داشتم فکر می کردم که شام چی درست کنم...خوابم برد و توی دلم بخاطر اینکه قرار بود بری ناراحت بودم.....

چشمام رو باز کردم...بیشتر از ۱ ساعت خوابیدم ...ساعت رو نگاه کردم و ۷ بود...حتما رفته بودی و منو بیدار نکرده بودی...وقتی اومدی توی اتاق ذوق زده شدم که نرفتی....بهت گفتم کی میری؟تو هم گفتی که نمیری....گفتی دلت نیومد منو تنها بذاری و بری....ذوق کردم و انرژی گرفتم برای غذا درست کردن...تا خواستم بلند شم گفتی که شام بریم بیرون...هرجایی که تو بخوای....وای بهترین چیزی بود که بهم گفتی....بغلت کردم و بوسیدمت.....

کمتر از نیم ساعت بعد توی ماشین بودیم و داشتیم تصمیم می گرفتیم کجا بریم....یک فکر بکر...بعد از مدتها تصمیم گرفتیم بریم درکه!!!!!...خیلی وقت بود می خواستیم بریم ولی پنج شنبه جمعه ها خیلی شلوغه.....خلاصه رفتیم اونجا...هوا خیلی عالی بود...البته شاید من این حس رو داشتم....خیلی لذت می بردم از در کنار تو بودن  اون هم در همچین جایی.....روی تخت نشستیم و حرف زدیم...یاد اولین شام بیرونمون افتادیم....یادته رفتیم فرحزاد ...یک بعد از ظهر وسط هفته توی ماه رمضون....باورت نشد که من تا حالا اونجا نرفته بودم....همون جا بهم گفتی که میخوای تا آخرش با من بمونی....چقدر افطاری اون روز و شامش بهمون چسبید....دیشب کلی حرف زدیم...کباب خوردیم و هر دو می دونستیم که این آخرین درکه دو نفره ماست....پسرمون هم خیلی از این هوا لذت میبرد ...از حرکاتش میشد اینو فهمید....چقدر هوس شاه توت کرده بودیم...بلاخره بعد از مدتها خریدیم....گفتی بریم خونه بخوریم ولی من دلم نمی خواست از اینجا بریم....راه افتادیم ولی خونه نرفتیم ....رفتیم جایی که اسمش رو گذاشته بودیم پاتوق الکی.....از جلوی دانشگاه شهید بهشتی خیلی خیلی رفتیم بالا تا یک جایی رسیدیم که شهر زیر پامون بود....اونجا همون پاتوق الکیمون بود که اولین بار با تو اونجا رفتم....یادته باز هم یک شب بعد از محل کار رفتیم اونجا....چقدر خندیدیم ....توی ماشین داشتیم حرف می زدیم....توی هپروت بودیم...اصلا نفهمیدیم چی شد که یک ماشین از وسط جدول سر درآورد و وقتی ما متوجه شدیم که همه مردم دور ماشینه جمع شده بودن....این دیگه از کجا این وسط سر در آورده بود....یا ما تو آسمونا بودیم یا اون از آسمون افتاده بود....خیلی خندیدیم.....دیشب درست همونجا استادیم...هوا خوردیم با یک عالمه شاه توت....دیشب هم کلی خندیدیم ....پسرم هم ابراز وجود می کرد.....تو راه برگشت از زعفرانیه اومدیم ...کوچه پس کوچه هاش برامون خاطره بود ....یک پنج شنبه بعد از اداره از همین راه رفتیم بام تهران.....بعداز ظهرش افطاری خونه یکی از دوستات دعوت بودیم و چقدر من اضطراب داشتم ...اولین بار بود که می خواستم با تو توی یک مهمونی شرکت کنم....توی همین کوچه پس کوچه ها کلی راجع به مهمونی شب حرف زدیم....رفتیم افطاری...اولین بار بود که تو من رو با لباس غیر اداری می دیدی....از موهام خوشت اومد.....گفتی فکر نمیکردی موهام فر فری باشه.....چقدر مراسم افطاریشون شلوغ بود ....همه غربیه بودن ...من و تو از اینکه در کنار هم بودیم حس خوبی داشتیم....اولین بار بود که دستم رو گرفتی....بعد از افطار بدون اینکه شام بخوریم اومدیم بیرون و مدتها پیاده روی کردیم....دیگه به دستت عادت کردم ....همون دستی که دیشب در دست من بود.....خیلی انرژی گرفتیم....دیشب وقتی رسیدیم خونه خسته بودیم و زود خوابیدیم و باز هم دستامون در دست هم بود و من داشتم به این فکر می کردم که این همون همکار سابق منه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

عزیزم بخاطر محبتهات بینهایت سپاسگزارم......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/21ساعت 10:43  توسط گلی  | 

همین چند دقیقه پیش کامنت زیر از دوست عزیزی به نام سمانه به دستم رسید:

نویسنده: سمانه
دوشنبه 19 مرداد1388 ساعت: 13:46
چه را کمال رو تو شوهر کردن می بینید دوست خوب/ داشتن همدم خیلی خوبه ولی واقعا شورش رو درآوردید. می گید خانمی که متولد 56 هنوز ازدواج نکرده. نکرده باشه مگه حالا گناه کبیره انجام داده.
کلا از یه شخصیت متاسفانه عقب افتاده با عقده های درونی رنج می برید . من سالهای سال قبل از ازدواجم خیلی از دوستام یا دوست پسرهای خیلی خوب داشتن یا شوهرهای خوب . فقط براشون خوشحال می شدم و براشون بهترین ها رو می خواستم نه مثله شما که از شنیدن عروسی دوستاتون زانوی غم به بغل می گرفتید و راهی روانپزشک می شدید.
خدا رو شکر می کنم که هیچ وقت دوستی مثله شما نداشتم/
-------------------------------------------------------------------
دوست عزیزم :
مرسی که مطالب من رو خوندی.....حالا چه اتفاقی به وبلاگ من رسیده باشی چه همیشه خواننده اون باشی خیلی فرقی نمی کنه.....
من لزومی نمی بینم برای شخصیت عقب افتاده با عقده های درونی خودم به کسی توضیحی بدم....مطمئن باشید من هم خدا رو بخاطر تمامی نعمتهایی که بهم داده شکرمی کنم مخصوصا اینکه دوستی با شما ندارم....همچنین اگر خوندن نوشته های من ذهن مشوش و درگیر شما رو اینقدر عذاب میده بهتون توصیه می کنم به وبلاگ من سر نزنید.......البته این رو هم بدونید بخاطر شخصیت عقب افتاده با عقده های دورنی ام   از اینکه با خوندن نوشته های من اینقدر برآشفته شدید بسیار بسیار خورسندم
وقت به خیر!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 14:11  توسط گلی  | 

نوشتن خاطرات گذشته برام خیلی جالب بود اما به چند دلیل مجبور شدم خیلی از بخشهای جزئی اش رو حذف کنم ....البته کلیات همینی بود که نوشتم....مرسی از کسانی که مطالب من رو خوندن .....

-شاید مهمترین دلیل کوتاه کردن خاطراتم این بود که به نظرم این روزها به سرعت دارن میگذرن و من توی وبلاگم از هفته ای پایانی بارداریم چیزی ننوشتم....

-خودم هم باور نمی شه که وارد هفته ۳۵ ام شدم و حدود ۵ هفته دیگه پسرم به دنیا میاد...دیگه حسابی بهش عادت کردم...به تکونهاش ....به قلمبه شدنهاش....نمی دونم ...فکر کنم وقتی بیاد بیرون حسابی دلم برای این روهای با هم بودنمون تنگ میشه .....الان یه حسی دارم که انگار فقط مال منه ولی بعدا مطمئنا نمی تونه مثل این روزها با هم باشیم.....مگر اینکه پسرم رو قلمبه غورت بدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-البته هنوز باورم نمیشه که ۵ ماه از سال گذشت ...با وجودی که باردار بودم ولی به نظرم اینقدر سریع گذشت که باور نکردنیه.....

-شدیدا دلم مسافرت میخواد از نوع داخلی و خارجیش ولی یکی نیست بگه ...عزیز من حداقل تا آخر سال همه چیز تعطیله .........ولی خوب عوضش پسرم داره به دنیا میاد....

- اصلا دلم نمی خواد به روز ایمانم فکر کنم ...مطمئنم همه چیز به خوبی پیش میره !!!!!!!!!!!

- فعلا اراجیف بالا را داشته باشید تا من با یک حس بهتری بیام و بنویسم

- در ضمن یادم رفت بگم : وبلاگ مهربونم ۸ مرداد دوساله شد!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/19ساعت 11:13  توسط گلی  | 

ورق زندگی سارا برگشت!!!!!!!!!!

وقتی تلفنش تمام شد از شدت عصبانیت قرمز شده بود و حتی نمی تونست لرزش دستش رو کنترل کنه....هیچ وقت فکر نمی کرد اینطوری بشه......

آقای "خ" بعد از اتمام تلفنش با سارا به مامانش زنگ زد و خیلی بلند به طوری که سارا بشنوه اعلام کرد که :مامان لطف کنید به بابا بگید که قضیه امشب کنسله....بعدا جزئیات رو بهتون می گم!!!!!!!!!

و به همین سادگی قرار خواستگاریی که سارا ماهها براش نقشه کشیده بود نقش بر آب شد...."اون" ته دلش خوشحال بود چون همیشه از دروغ وو دروغگویی متنفر بود .....و برای اولین بار از شکسته شدن یک نفر که قبلا دوستش بود و مدتها برای التیام مشکلاتش وقت صرف کرده بود اصلا ناراحت نشد.....

روزها گذشت.....رابطه سارا با آقای "خ" به وضوح متشنج بود و این بار برعکس دفعاتی که سارا تعرفش رو کرده بود.... این سارا بود که با التماس و خواهش افتاده بود....آقای "خ" فقط یک حرف داشت و اون اینکه اگه سارا میگه تمام چیزهایی که "اون" براش تعریف کرده دروغ بوده باید "اون" و سارا و آقای "خ" رودررو با هم صحبت کنند....و سارا هیچ وقت این پیشنهاد رو قبول نکرد چون می دونست که روبرو کردن همه چیز رو از اینی که هست بدتر می کنه.....سارا داغون بود....به شدت وزنش داشت کم می شد و صورتش از شدت ناراحتی کاملا تغییر کرده بود....رابطه اش رو با "اون "ادامه می داد ولی باز هم دروغ پشت دروغ....بعضی روزها خودش رو خیلی شاد نشون می داد و اعلام می کرد که آقای "خ" همه حرفهاش رو قبول کرده .ولی اینبار "اون" هیچ کدوم از تعریفهای سارا رو باور نمی کرد و فقط سعی می کرد از این قضیه کنار باشه......

هفته دوم ماه رمضان بود .....سارا شکسته تر و داغون تر از هر روز می شد و "اون" داشت کم کم دچار عذاب وجدان می شد .....تصمیم گرفت با آقای "خ" صحبت کنه ....."اون" می خواست بین اونها آشتی برقرار کنه چون به نظرش سارا توی این دو هفته حسابی تنبیه شده بود.....با آقای "خ" تماس گرفت و از ش خواست که به سارا فرصت بده ....."اون" وقتی حرفهای آقای "خ" رو شنید باز هم به حماقت خودش پی برد......

آقای "خ" به "اون" گفت: من تعجب می کنم که شما چرا دلتون برای سارا می سورزه....اگه شما بدونید که توی همین دوهفته سارا چه اس ام اس هایی در مورد شما به من زده هیچ وقت دلتون براش نمی سوزه....

"اون" در کمال ناباوری تمام اس ام اسها رو خوند....سارا "اون" رو به هر لفظی که لیاقت خودش بود متهم کرده بود.....سارا نوشته بود که "اون" با این ظاهر سادش با هزارتا مرد در ارتباطه و همیشه به رابطه سارا با آقای  "خ" حسودی می کرده......"اون" از هر دختری که می شناسی کثیف تره و تنها دلیلی که سارا قبول نمی کنه با "اون" روبرو بشه اینه که به خودش اجازه نمیده در حضور همچین دختر کثیفی صحبت کنه!!!!!!!!!!!!!!!

اس ام اس ها یکی یکی از جلوی چشم "اون" گذشت....احساس تنفرش از سارا به حدی رسید که آّهی از ته دلش کشید  و فقط از خدا کمک خواست.....خدایا پناه می برم به تو از شر شیطان رانده شده.....

هر روز ماه رمضان یکی از همکارا افطاری میداد و این افطاری دادن اینقدر هیجان در همکارا ایجاد کرده بود که همه تا ساعت ۶ می موندند.....یکی از همین روزها که نوبت افطاری آقای  "خ" بود اس ام اسی به "اون" رسید که متنش این بود: خوشحال میشم دعوت من رو قبول کنید و برای افطاری من در اداره بمونید البته خوشحال تر میشم اگر در این روز بعد از افطار چند لحظه ای به من فرصت بدید چون کار مهمی با شما دارم!!!!!!!!!

"اون" قلبش ریخت....اصلا نمی دونست چرا اون روز افطار رو موند البته این رو هم اصلا نمی فهمید که چرا بعد از افطار هم موند........غرورش .... حرف بقیه....سارا .....خودش هم نمی دونست....

در اون روز آقای "خ" خیلی جسته گریخته از "اون" خواست که با خانوادش در مورد ازدواج صحبت کنه و "اون" با وجودی که از این پیشنهادحسابی شوکه شده بود  نتونست قبول کنه که خیلی سریع در این مورد تصمیم بگیره......

فردای اون روز پنجشنبه بود...."اون" خیلی مستاصل بود ....مثل همیشه رفت امام زاده صالح در  اونحا از خدا خواست که اگر این رابطه به خیر و صلاحش نیست هیچ وقت ادامه پیدا نکنه..."اون" خیلی دلش گرفته بود ...از سارا ....از همکارای سابقش که هنوز هم دست از سرش برنداشته بودند....از دوست صمیمی دوران دانشگاهش که جریان ازدواج کردنش رو به "اون" نگفته بود.....از ساعتها و روزهایی که برای همه اونها وقت گذاشته بود ....از تنهاییش ....از اینکه توی این موقعیت آقای  "خ" ازش خواستگاری کرده......از همه چیز دلش گرفته بود.....به نماز ایستاد و مثل ابر بهار گریه می کرد....تلفنش زنگ خورد.........هیچ چیزی مثل اون زنگ نمی تونست خوشحالش کنه...آقای "خ" بود!!!!!!!!!!!...باهاش قرار گذاشت که با هم برن بیرون و کمی باهم صحبت کنن.....

و این شروع شیرین ترین و عاشقانه ترین روزهای زندگی من بود.....بهترین ماه رمضان عمرم....بهترین پاییز زندگیم.....بهترین شب قدرهای زندگیم  و بهترین و بهترین چیزهایی که خدا به من اعطا کرد....شاید  نوشتن این  لحظه ها الان برام خیلی سخت باشه ولی همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد که هیچ کس حتی خود من هم باورم نمیشد ....در تمامی این لحظات شیرین سعی کردم همه چیز رو خوب به خاطر بسپارم و همیشه قدردان خدایی باشم که این همه نعمت رو دقیقا در زمانی که از درگاهش مثل احمقها نا امید شده بود به من داد......

و اکنون من و امید زندگی ام (آقای "خ") منتظر هدیه خداوند هستیم  در حالیکه برای رسیدن به هم سختیها ...حرفها....شایعات و کنایه های بسیاری را متحمل شدیم.....هدیه خداوند این بار هم زمانی به ما رسید که اصلا توقعش را نداشتیم....درست مثل روزهایی که مثل یک همکار در کنار هم کار می کردیم و هیچگاه توقع نداشتیم که روزی در آغوش هم جای بگیریم و بوسه های عاشقانه مان شیرین ترین طعمهای زندگی را برایمان به ارمغان بیاورد......

نوشتن از حسمون خیلی سخته ولی اگر به پستهایپاییزی من  و سالگردهای مختلفمان (این و این ) مراجعه کنید شاید با دونستن چگونگی بهم رسیدنمان معنی خیلی از جملات رو بهتر درک کنید...... 

ما در دومین هفته دیماه ۸۴ یعنی درست سه ماه بعد از اون جریان نامزد شدیم و در ۲۹ دیماه همان سال عقد کردیم....۳۱ فروردین ماه ۸۵ بهترین روز زندگیمان یعنی روز ازدواجمان بود  و در ۲۰ ام بهمن ماه ۸۷ متوجه حضور بهترین هدیه خداوند در زندگیمان شدیم.....چه کسی تصور می کرد که شهریور ماه ۸۸ یعنی درست ۳ سال بعد از اون تلفن کذایی سارا فرزند دلبندما به دنیا خواهد !!!!!!!!!!!!!!!

و حال جالب ترین بخش ماجرا....عاقبت تمامی کاراکترهای داستان زندگیم!!!!

- خانم "م"...همکار سابقم که مدیرعامل شرکت هم بود: شرکتش ورشکست شد و مجبور شد ۳ ماه تمام آویزون این معاون اون معاون بشه تا تازه باهاش قراردادی مثل قرارداد من ب ببندند و بیاد در کنار من بشه یک کارشناس....بعد از اون هم یک مدتی پاچه خواری رئیس جدیدش رو کرد و شد کارشناس مسوول که بدلیل روابط نامناسبش با رئیس سابقش زیرآبش در حراست خورد و الان یک کارشناس معمولیه که رئیسش حتی یک نامه هم بهش ارجاع نمیده ....در ضمن این خانم متولد ۵۶ هنوز ازدواج نکرده .....

- خانم "ل"....همکار سابقم که رئیس هیات مدیره اون شرکت کذایی هم بود ب:بعد از ورشکستگی شرکت تونست در اداره ای که من هستم مثل من استخدام بشه و تا مدت یکسال زیر نظر مستقیم من مشغول به کار بود .....البته ایشون در شش ماه مرخصی زایمان من مسوولیت برخی کارهای من رو بر عهده خواهند داشت.....خانم "ل" دو سال بعد از ازدواج من با دوست پسر ش ازدواج کرد و در حال حاضر یکی از دغدغه هاش اینه که ایشون متولد ۵۷ هستند و همسرشون ۵۸ و چون دیر ازدواج کردند از خیلی از دوستانشون من جمله بنده !!!!!!!!!!!!!!! بسیار عقب هستند....

- دختر خاله ام که در همان بحرانهای روحی من داشت ازدواج می کرد : دقیقا یک هفته بعد از نامزدی ما یعنی ۲۱ دیماه ۸۴ ازدواج کرد در حالیکه دقیقا یک هفته بعد از ازدواجش یعنی ۲۹ دیماه ۸۴ ما عقد کردیم.....الان یک دختر خوردنی دو ساله داره و من و همسرم رابطه بسیار خوبی با اون و همسرش داریم

- دوست دوران دانشگاهم : بدلیل بسیاری از مشکلات که خانوداه همسرش ایجاد کردند با کلی دردسر تونست با محمد رضا ازدواج کنه ...البته جالبه بدونید که اون دقیقا دو ماه بعد از ازدواج ما عروسی کرد و الان هم مثل من منتظر پسر مهربونشه البته پسرش ۳ ماه دیرتر از پسر من به دنیا میاد!!!!!!!!

- و اما سارا!!!!!!!!!..........با وجود خواستگاران بسیار بسیار زیادی که داشت......دو سال و نیم بعد از عروسی ما با آقایی که ۱۴ سال از خودش بزرگتر بود و قبلا هم یکبار ازدواج کرده بود عروسی کرد...البته اون آقا نه تنها عروسی براش نگرفت بلکه ایشون دقیقا یک روز بعد از مراسم عروسیشون به اداره تشریف آوردند ...حالا بماند که چقدر قبل از اینکه عروسی کنه راجع به مراسم پر تشریفات عروسیش برای همه همکارا دورغ بافته بود ...ولی خوب اون هیچ وقت عوض نشد....حتی از تجربه بدی که براش پیش اومد عبرت نگرفت و همچنان به دورغ پردازی و خیالبافیهای خودش ادامه میده ....در ضمن ایشون به همراه خانم "م" و خانم "ل" هر روز جلوی چشمان من هستند و من از حضورشون ...دروغهاشون و ادا هاشون فیض می برم اساسی!!!!!!!!!!!!!

ولی همه اینها به یک طرف ....زندگی عاشقانه ام....همسرم عزیزم .....خانواده نازنینم که در جریان تمام این مراحل  بودند و از همه مهمتر پسر مهربونم که عاشقانه دوستش دارم به یک طرف

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 15:30  توسط گلی  | 

اولین جمعه ماه رمضان بود..."اون" روی تختش دراز کشیده بود و داشت به اتفاقات این چند ماه اخیر فکر می کرد....تلفنش زنگ خورد...شماره غریبه بود...برداشت....سارا بود ....ساعت ۹ صبح جمعه چه کاری می تونست داشته باشه....

سارا با یه لحن خیلی هولی به "اون" گفت: سلام...ببین من و تو باهم خیلی دوستیم و من اصلا دلم نمی خواد کسی پشت سر دوستم حرفی بزنه ....من و آقای "خ" رابطه مون با هم تموم شده ولی همین چند دقیقه پیش به من زنگ زد و گفت که سارا رفتار تو توی اداره اصلا مناسب نیست اینقدر به من بی محلی می کنی که یکی از همکارا به خودش اجازه داده که بیاد و به من پیشنهاد بده که برم از خانم "اون" خواستگاری کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.....

سارا گفت: آقای"خ" در آخر گفته که من هیچ فکر نمی کردم بی شوهری اینقدر به خانم "اون" فشار بیاره که بخواد به زور ماشین و پولش ازدواج کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

"اون" دیگه چیزی یادش نیست...موبایل از دستش افتاد و احساس کرد که اتاق روی سرش خراب شد...خدایا چرا با من اینکار رو می کنی؟!!!!!!!!!!!!....از شدت سر گیجه نمی دونست چیکار باید بکنه....همه آدمها یکی یکی از جلوی چشمش رد می شدن و حس نفرتش اینقدر زیاد شده بود که  زد زیر گریه....برای اینکه کسی تو خونه چیزی متوجه نشه رفت حمام و اونجا همه لباسهای محل کارش رو ریخت توی تشت و شروع کرد به لگد کردن.....دلش میخواست بمیره ....دلش میخواست سارا رو خفه کنه...دلش می خواست کله آقای "خ" رو با دستش بکنه.....دلش می خواست بمیره!!!!....وقتی کمی آروم شد زنگ زد به همون همکاری که پیشنهاد خواستگاری کردن رو به آقای "خ" داده بود....خانوم "ش" از شدت تعجب بخاطر حرف آقای "خ" نمی دونست چی باید بگه ....."اون" هرچی از دهنش دراومد به خانوم  "ش" گفت....اصلا نذاشت اون توضیح بده و گوشی رو قطع کرد....چند بار تلفنش زنگ خورد ولی جواب نداد....تلفنش رو خاموش کرد

اون جمعه بد ترین جمعه زندگیش بود.....تا شب با خودش کلنجار رفت و تا شب با خودش حرف زد....تا شب توی ذهنش با همه آدمهای اطرافش دعوا کرد و آخر سر خوابش برد.....

صبح شنبه با سردرد شدیدی بیدار شد ...مثل سگ بود....به سمت محل کار به راه افتاد....وقتی به اداره رسید قلبش از شدت عصبانیت تند تند میزد....

وقتی از در وارد شد اولین کسی رو که دید آقای "خ" بود....خیلی مودب بلند شد و سلام کرد ولی "اون" جوابش رو نداد.....خیلی خودش رو کنترل کرد که توی دهنش نزنه!!!!!

رفت پشت میزش نشست...درست کنار سارا...سارا سلام کرد و "اون" با عصبانیت جواب داد....خانوم "ش" اومد ولی "اون" اصلا بهش نگاه نکرد که جوابش رو بده.....سارا سعی کرد خیلی مهربون سر حرف رو باهاش باز کنه...."اون" خیلی جدی بهش گفت که اصلا دلش نمی خواد با کسی حرف بزنه......موبایلش زنگ خورد...مامانش بود....با لحن نگرانی ازش پرسید که حالش خوبه یا نه..."اون" ناراحت بود ولی به مامانش گفت که بعدا همه چیز رو براش تعریف می کنه...

دوباره موبایلش زنگ خورد...کی بود؟.....آقای "خ"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!....جواب نداد و رجکتش کرد.....اس ام اس اومد....بازهم آقای "خ" بود....جوابش رو نداد.....خانوم "ش" براش روی برگه نوشت که دروز بعد از تماسش به آقای "خ" زنگ زده و کلی بخاطر حرفی که زده بوده باهاش بحث و دعوا کرده بوده..."اون" برگه رو پاره کرد ...خیلی عصبانی بود....تصمیم گرفت که از اداره بره بیرون....تا پاش رو بذاره بیرون آقای "خ" ۲۰ بار به موبایلش زنگ زد و "اون" مجبور شد که جوابش رو بده....ته دلش میخواست بدونه که آقای "خ" چه توجیهی برای این حرفش داره!!!!!!!!!!

- ببینید آقای "خ" من نمیدونم که شما چرا هی به من زنگ می زنید ولی اینو بدونید که من اگه از بی کسی و بی همدمی بمیرم که حاضر نیستم به کسی التماس کنم ......پول و ماشین هم چیزهایی نیست که من تازه بهشون رسیده باشم پس احتیاجی برای خودنمایی با این چیزها رو ندارم.....

- خانوم "اون" من اصلا نمی دونم سارا چرا همچین حرفی رو از زبان من به شما زده ولی من به جان عزیزترین کسانم قسم می خورم که همچین حرفی رو نزدم....من برای شما ارزش و احترام زیادی قائلم...همین دیشب که با سارا بیرون بودیم بهش گفتم که!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

- شما با سارا بیرون بودید.....مگه شما باهم قطع ارتباط نکرده بودید...؟!!!!!!!!!!!!!!

- شوخی می کنید.....قطع ارتباط ؟!!!!برای چی باید قطع ارتباط کنیم ....سارا شدیدا به من وابسته است و به اصرار اون قراره امشب پدرم برای پدرش زنگ بزنه و قرار خواستگاری بذاره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

"اون" یک لحظه تمام حرفها ...گریه ها....تعریفهای سارا یادش اومد....قرارهای ناهار و شامش با خواستگاری به اسم یاشار...احساس تنفر و ترسش از آقای "خ" .....کادوها و هدیه هایی که از خواستگارهای مختلف می گرفت .....یعنی همش دورغ بوده.......

- الو ...الو ....خانوم "اون" ......

"اون" تصمیمش رو گرفت.....اون فهمید که سارا چرا دیروز این حرف رو بهش زده بوده....اون فهمید که سارا با این حرفش می خواسته "اون" رو کوچیک کنه و بهش بفمونه که تو هرچیزی هم که داشته باشی من از تو بهترم....اون فهمید که اگه آقای "خ" به خواستگاری سارا می رفت بعدش سارا می گفت که آقای "خ" از شدت عاشق بودن نتونسته اونو فراموش کنه..."اون" فهمید که همه چیز دروغ بوده و.... عین تمام دروغها و تعریفهای سارا رو از خواستگارهاش و قرارهای مختلفش با اونها رو برای آقای "خ" تعریف کرد..."اون" به اقای "خ" گفت :که سارا به من گفته که شما چه آبرو وریزی توی شرکت قبلیش درآوردید و توی این چهار سال دوستیش چه بلاهایی سرش آوردید......

آقای "خ" شوکه شده بود.....اون و سارا فقط ۵ ماه بود که با هم آشنا شده بودن!!!!!!!!!....سارا بدلیل مشکلات عدیده ای که با خانواده اش داشت به شدت اصرار داشت با آقای "خ" هرچه سریعتر ازدواج کنه.....سارا به آقای "خ" گفته بود که بدون اون نمی تونه زندگی کنه.....آقای "خ" شدیدا شوکه بود ...مخصوصا وقتی "اون" بهش گفت که سارا براشون تعریف کرده که شب قبل از اینکه  آقای "خ" بره دوبی همه چیز رو تموم کرده و سارا به زودی قراره با یاشار که یکی از هزاران خواستگار پر و پا قرصشه ازدواج کنه.......

"اون" همه چیز رو گفت......درآخر هم به آقای "خ" گفت که شما لیاقتتون همون ساراست و گوشی رو قطع کرد......

وقتی به اداره برگشت قیافه آقای "خ" دیدنی بود....از عصبانیت رنگش پریده بود و به محض اینکه "اون" رفت پشت میزش نشست موبایل سارا زنگ خورد...................

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/12ساعت 12:38  توسط گلی  | 

روزها خلاصه شده بود از ذهنیت بدی که از آقای "خ" پیدا کرده بود.....درد و دلهای طولانی با سارا و دعوت کردن اون به آرامش....ارائه راه حلهایی که از نظر "اون" خیلی منطقی بود ولی سارا ترسی تو دلش داشت که همه راهها رو بسته میدید....

در محیط خانه اتفاق جالبی در حال وقوع بود....دختر خاله کوچکتر "اون" که بعد از فوت پدر و مادرش با اونها زندگی میکرد  خواستگاری بهش معرفی شد که  در مدت کمتر از دوماه قرار عقد و عروسیش گذاشته شد....مرداد ماه ۸۴ عقد و دیماه ۸۴ عروسی!!!!!!!....همه چیز اینقدر تند تند اتفاق میوفتاد که "اون" در عالم بی حسی سر می کرد....هنوز نمی تونست مسئله ازدواج سریع الوقوع دختر خاله رو باور کنه ........

دوست دوران دانشگاهش که بعد از اتمام دانشگاه هنوز با هم شدیدا در ارتباط بودن برای مدتی در یک شرکت مشغول به کار شده بود و در اونجا عاشق یکی از همکاراش شده بود که تا مدتی موضوع بحث اونها بود....این بجث شیرین اواخر سال ۸۳ و همزمان با جدا شدن "اون" از همکاران قبلیش تبدیل به مسئله ای بغرنج شده بود ......آقای همکار که اسمش محمدرضا بود از شرکت دوست اون بیرون اومد و تقریبا رابطه عشقی این دو بدون هیچ سرانجامی به اتمام رسیده بود.....تمام ناراحتی ها و گریه زاری های دوست از دوری محمدرضا موضوع صحبتهای شبانه دوست و "اون" بود و اینبار هم مثل دفعات قبل "اون" نقش سنگ صبور را بازی می کرد....

و حال در همین تابستان داغ ۸۴ غیر از اتفاقات سارا و دختر خاله مورد جدیدی پیش اومد که "اون" رو حسابی شوکه کرد....بعد از دوماه بیخبری از دوست یکروز دوست صمیمی به محل کار "اون " اومد و با لحن خیلی مظلومی اعلام کرد که :من یک چیزهایی رو از تو پنهان کردم.....راستش من مدتیه که دوباره با محمدرضا رابطه برقرار کردم و بعد از ماه رمضان قراره که عقد کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدایا چه اتفاقی داره میوفته ....مثل اینکه به فکر همه هستی الا من.........

ذهنیت بد از آقای "خ" باعث شده بود که در رفتارش  تاثیر بذاره و در حالیکه در خیلی از پروژه ها کارهای مشترکی با هم داشتند ولی "اون" سعی می کرد تا حد ممکن از آقای "خ" فاصله داشته باشه....چون از نظر "اون" آقای "خ" مرد بدی بودکه داشت زندگی همکارش رو تباه میکرد.

اواخر شهریور ۸۴ یک روز سارا اعلام کرد که آقای "خ" قراره برای دادن یک امتحان مهم به دوبی سفر کنه و توی این مدت سارا قراره با دوتا از خواستگارهای جدیش صحبت کنه و یکی از اونها رو انتخاب کنه....این فرصت طلایی از نظر سارا بهترین زمان برای تصمیم گیری قطعی و قطع رابطه همیشگی با آقای "خ" بود....یک روز قبل از رفتن آقای "خ" سارا خیلی شاد و خوشحال به "اون" گفت که امشب قراره با آقای "خ" بیرون برن و قراره که همه چیز بین اونها تمام بشه......همون شب ساعت ۱۱ شب سارا زنگ زد و با خوشحالی گفت: همه چیز تمام شد ...بین من و آقای "خ" هیچی وجود نداره و قرار شده وقتی آقای "خ" برگشت رابطه شون در حد سلام و احوال پرسی باشه .....درست مثل یک همکار.......

یک هفته گذشت و آقای "خ" از دوبی برگشت....توی این مدت "اون" در ماموریتی در جنوب به سر می برد ولی سارا هر روز با "اون" در تماس بود و از قرارهای ملاقاتش با یاشار یکی از خواستگارهاش کلی تعریف می کرد....سارا ظاهرا هر روز برای نهار از اداره بیرون میرفته و با یاشار دوران خوبی رو می گذرونده.....این مسئله برای "اون" خیلی جالب بود چون سارا به راحتی تونسته بود یکی از عاشقانش رو از میدون به در کنه و حالا داشت رابطه عاشقانه ای رو با کسی ادامه می داد که قصدش ازدواج بود .....در این میون تنها چیزی که فکر "اون" رو شدیدا به خودش مشغول می کرد این بود که مگه سارا چی داشت که اینهمه خواهان داره.....!!!!!!!!!

آقای "خ" از دوبی اومد و خیلی معمولی و مثل همیشه در محل کار ظاهر شد....در رفتارش هیچ چیزی مبنی بر تیرگی روابط با سارا دیده نمی شد هر چند قبل از اون هم رابطه این دوتا با هم خیلی معمولی بود به طوری که اصلا در محیط اداره کسی به این رابطه شک نمی کرد....ولی "اون" بعد از بازگشت آقای "خ" و حرفهایی که سارا شب قبل از رفتنش زده بود منتظر عکس العمل شدیدتری بود ولی ظاهرا همه چیز عادی بود......ولی سارا شدیدا اصرار داشت که رابطه ما به اتمام رسیده و قرار عقد و عروسی با یاشار گذاشته شده.....

شاید سارا نمی تونست حدس بزنه که بعد از این سفر آقای "خ" چه سرنوشتی در انتظارشه!!!!!!!!!

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/10ساعت 15:57  توسط گلی  | 

محل کار جدید تنوع بزرگی در زندگیش ایجاد کرده بود....از یک طرف جدا شدن و دوری از همکارای اعصاب خورد کن قبلی و از طرف دیگر موقعیت ثابت شغلی به همراه حقوقی که حداقل دوبرابر  حقوق قبلی بود....این شرایط اعتماد به نفسش رو خیلی بالا برد مخصوصا که در شرایط جدید موقعیتش خیلی بهتر و بالاتر از همکارای قبلیش که مدیرعامل و رئیس هیات مدیره شرکت بودند بود......

سارا همکار جدیدش که به همراه "اون" برای کار در بخش آی تی استخدام شده بود دوسال بزرگتر بود ...یک دختر نسبتا چاق با ظاهری ساده و طرز حرف زدنی متفاوت...."اون"اصلا قصد نداشت که از رابطه همکاری فراتر بره و دوباره دچار مشکلات قبلی بشه بنابراین سعی می کرد دیگه مثل قبل در مورد همه چیز باهاش صحبت نکنه و فقط یک شنونده ساده باشه.....

کا جدید از ابتدای سال ۸۴ شروع شده بود و در اواخر خردا ماه با شرایط حقوقی جدید تونست به کمک پدرش ماشین بخره...یک پراید نوک مدادی صفر........شاید باارزش ترین و دوست داشتنی ترین چیزی که تا اون زمان داشت....یک حس مالکیت یک حس استقلال و یک حس غیر قابل وصف.....

دوتا همکار آقایی که به همراه "اون" و سارا استخدام شده بودند آقای"م" و آقای "خ" پسرای جوانی بودند که هر کدام سبک و استایل خاص خودشون را داشتند....از اون جایی که "اون" در کار قبلیش با آقایان زیادی سر کار داشت و روزانه پاسخگوی آقایان بود بنابراین حساسیت خاصی احساس نمی کرد و با این دوتا همکار هم مثل بقیه رفتارمی کرد...

کم کم سارا داشت به معضل برزگی تبدیل می شد....کار روزانه اش شده بود صحبت کردن در مورد خواستگاران و عاشق کشته های بسیاری که داشت !!!!!!!....اول هر هفته درمورد قرارهای آخر هفته اش با خواستگارایی صحبت می کرد که همشون دکتر و وکیل بودند و از قضا همه هم بسیار بسیار کشته مرده خانوم بودند و با اصرار زیاد خواهان صحبت باهاش بودند ....همه شرایط بسیار خوب مالی داشتند و خیلیهاشون هم خارج زندگی می کردن.....تنها عکس العمل "اون" در مقابل این همه تعریف و هیجان یک لبخند ساده بود  و اینکه پس چرا یکی از اونها رو انتخاب نمی کنی؟!!!!!!!!!!....البته این ظاهر قضیه بود....از لحاظ فکر ی فشار زیادی به "اون" وارد می شد چون هرچی میگشت چیز خاصی در سارا نمی دید که اینقدر هواخواه داشته باشه!!!!!!!!

بعد از چند وقت ....صحبت کردن سارا در مورد یکی از خواستگاراش خیلی زیاد شد "اون" در کمال تعجب فهمید که یکی از خواستگاران پرو پا قرص سارا آقای "خ" همکار تازه واردشونه که از قضا  مدام در حال التماس کردن به سارا برای قبول خواستگاریشه!!!!!!

 آقای "خ" جوان موقری بود که از لحاظ تیپ و ظاهر با بقیه آقایون اداره فرق داشت ....آقایونی که اکثرا با دمپایی و جوراب سفید راه میرن و کلا با هرگونه عطر و ادکلن و رسیدن به سرو وضع  قهرن....ولی آقای "خ" با اونا فرق داشت .....شاید این تفاوت در مقایسه با مردان کارمند اونجا خیلی فاحش بود ولی در مقابل پسرایی که بیرون از محیط کار دیده میشدند  مخصوصا پسرهایی که "اون" تو دانشگاه دیده بود چیز فوق العاده ای نبود برای همین اصلا توجه "اون" رو چندان جلب نمی کرد......ولی چیز مورد توجه ....علاقه این آقا به سارایی بود که همسنش بود و حداقل ۲۰ کیلو از وزن یک دختر اون سنی چاقتر بود و با هرگونه لوازم آرایش و رسیدن به سر وضع مشکل داشت....شاید سارا چیز خیلی خوبی که داشت نوعی اعتماد به نفس کاذب بود که باعث شده بود این همه خواهان داشته باشه  چیزی که "اون" به عنوان یک دختر جوان هیچ وقت نداشت با وجودی که وقتی به خودش نگاه می کرد خیلی بهتر و جذاب تر از سارا بود ولی این باعث اعتماد به نفس بیجا نمی شد....

یک روز که سارا با چند تا آقای پیمانکار جلسه داشت و صدای غش غش خنده و اصطلاحا لاسیدنشون توی همه اداره شنیده میشد موبایلش زنگ خورد و وقتی جواب داد تقریبا رنگش شد مثل گچ!!!!!!!!!....از اون طرف اداره صدای آقای "خ" شنیده میشد که فقط در یک جمله گفت"جلسه لاسیدنتون تموم نشد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!سارا رسما سرو ته جلسه رو هم آورد و با صورت برافروخته وسایلش رو جمع کرد و برای چند ساعتی از اداره رفت بیرون....از بیرون با "اون" تماس گرفت و فقط هق هق گریه بود که شنیده میشد...."اون" گیج شده بود ..نمی تونست روابط رو درست کنار هم بچینه بعلاوه دوباره داشت توی معضلی میوفتاد که اصلا بهش مربوط نبود.....سارا بهش گفت که دلیل رد کردن این همه خواستگارای خوب همین آقای "خ" که حدودا چهار ساله با هم دوستن و آقای "خ" رسما بهش اعلام کرده که اگه با من ازدواج نکنی هم تو و هم خواستگارت رو می کشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سارا دلیل استعفاش از شرکت قبلیش رو هم این اعلام کرد که آقای "خ" بدلیل اینکه به رابطه سارا با یکی از همکارای مردش شک کرده بوده اومده تو شرکت وکلی دعوا راه انداخته بوده....سارا گفت آبروی منو برد و من دیگه نتونستنم اونجا کار کنم...سارا گفت که بدون اجازه اون حتی آب هم نمی تونه بخوره و مدام در حال چک شدنه.....سارا کلی چیزهای دیگه هم گفت که "اون" تا مدتی توی شوک بود...یعنی این چیزهایی که داشت می شنید در مورد همکار موقری بود که حدود سه ماهه داره باهاش کار می کنه....

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/06ساعت 10:46  توسط گلی  | 

روزهای سخت کاری در حال سپری شدن بود....رابطه "اون" با دوتا همکار دیگر هر روز صمیمانه تر میشد و خانم "م" و خانم "ل" که هردو از ش بزرگتر بودن یک نوع وابستگی به "اون"پیدا کرده بودن ....رابطه دوستی به حدی بود که "اون" حتی نمی تونست ادعای حقوق ماهیانه اش رو بکنه چون شرایط دوستانش رو درک میکرد....بذارید در مورد اون دوتا خانم چیزهایی رو بگم.....

این دوتا خانم که شاغل در یک جای دولتی بودن بنا بر تصمیم مدیرکل سابقشون تصمیم گرفتن از اون جا بیان بیرون و یک شرکت سوری ثبت کنن که مدیرعاملش خانم "م" و رئیس هیات مدیره اش خانم "ل" بود یکی دیگه از اعضای هیات مدیره هم آقایی بود که ما هیچ وقت ندیدیم و بعدا فهمیدیم که پسر خاله همان آقای مدیرکل بوده!!!!!

خلاصه اینکه شرکت تاسیس شد و آقای مدیرکل که حالا مدیر یک جای دولتی دیگه بود از طریق این شرکت توانست قرارداد جدید ببنده و کلا همه چیز متعلق به خودش باشه ...اما مطلب آزار دهنده این بود که خانم "م" به عنوان مدیرعامل شرکت فقط یک نوع توهم مدیریتی داشت که تمام عصبانیت و زورش رو به "اون" و خانم "ل" وارد می کرد و در واقع هیچ نوع قدرت مدیریتی در مقابل مدیران اصلی نداشت....این مسئله خیلی آزار دهنده بود بعلاوه اینکه علاقه بسیار بسیار شدید خانم "م" به آقای مدیر پروژه که آقای موقری بودند که حدودا ۵ سال بود که ازدواج کرده بود و از زندگیش و همسرش هم خیلی راضی بود مزید علت تمام اعصاب خوردیها می شد....

"اون " دوباره توی مخمصه بزرگی افتاده بود...از یک طرف دوستی با همکاران و از طرف دیگر کارهای زننده خانم "م" در مقابل آقای مدیر پروژه....مثل تولد گرفتن و هدیه گرفتن و دولا راست شدن های بی مورد والکی....از طرفی خانم "ل" نیز با یک آقایی ۷ سال دوست بود و مشکلات اونها و درددلهای همیشه خانم "ل" با "اون" دیگه از حد خودش گذشته بود...این وسط دوبار "اون" بود که تنها و بی کس بود و باید شریک غصه ها و غمهای دیگران می شد.....دیدن هدیه ها و توجهات بسیار بسیار زیاد دوست پسر خانم "ل" که از نظر "اون" این خانم هیچ مزیت و برتری نسبت به دختران دیگه نداشت و فقط چون همه جور با اون آقا بود بهش اینقدر توجه میشد و از طرف دیگه عشق و علاقع وافر و کور کورانه خانم "م" به آقای مدیر پروژه اینقدر جو کاری رو برای "اون" سخت کرده بود که مدتی دچار نوعی افسردگی شدید شد و مجبور به مراجعه به روانپزشک......در این میان دوست صمیمی "اون" تو دانشگاه در یک شرکت مشغول به کار شد و در اونجا رابطه عشقی  با آقای همکارش برقرار کرده بود....این مسئله و هزاران هزار فکر و خیال "اون" رو روانه روانپزشک کرد و مشاوره با روانپزشک نقطه عطفی در زندگیش شد.....

جلسات خودشناسی و روانکاوی حدود ۴ ماه متوالی ادامه داشت و دنیای تازه ای به روی "اون" باز شده بود....احساس می کرد که چقدر کور و ناشکر بوده و حالا قدر همه چیز رو بهتر می دونست....در جلسات روانکاوی که جلسات اولش فقط به اشک ریختن می گذشت فهمید که نوعی تنفر عمیق از خانم "م" در ضمیر ناخودآگاهش شکل گرفته که باعث اینهمه آزار و اذیت روحیش شده....در همین جلسات فهمید که تمام آرزوهای بچگیش به واقعیت پیوسته ولی "اون" با چشمان بسته از کنار اونها رد شده....خانواده خوب که همیشه نگرانش بودهند....تحصیل خوب...کار خوب....و موقعیت اجتماعی خوب....تنها چیزی که کم بود همدمی بود که فعلا نبود ولی به گفته پزشک با این شرایط اگر همدم خوبی هم پیدا میشد باز "اون"  کورکورانه از مقابل این نعمت نیز می گذشت.....

جلسات روانکاوی تا اواخر اسفند ۸۳ ادامه داشت و در "اون" تحول بزرگی رو بوجو آورده بود .....حتی ازدواج کردن ۲ تا از دختران متولد ۶۴ ای فامیل هم دیگه براش آزار دهنده نبود....سر کار رابطه اش رو با همکارانش کمتر کرد و سعی کرد کمی به خودش فکر کنه.....در همان اواخر اسفند ماه اداره دولتی که درش به عنوان پیمانکار مشغول به کار بود اقدام به استخدام نیروی جدید کرد و "اون" با راهنمایی پدرش در این کار شرکت کرد و با توجه به سابقه ۳ ساله "اون" در همانجای دولتی به عنوان پیمانکار مورد استقبال مدیران وقت قرار گرفت .....در ابتدای سال ۸۴ به همراه سه نفر دیگه (یک خانم و دوتا آقا) به استخدام اداره آی تی آن سازمان دولتی در آمد و زندگیش وارد مرحله جدیدی شد.....

البته زمانی که خانمهای همکار سابق متوجه این اقدام "اون" شدن مشکلات و مصائب زیادی رو مانند ندادن حقوق ۴ ماهه و تهدید به دادگاهی کردن و ...... بوجود آوردند که خوشبختانه چون در اون شرکت درب و داغون هیچ نوع قراردادی بین خانم "م" و "اون" امضاء نشده بود و هیچ مدرکی وجود نداشت پس دست خانم مدیرعامل و اعضای هیات مدیره محترم !!!!!! ماند در حنا و تنها کارمند شرکت اونها از ادامه کار با اونها انصراف داد......این مسئله بعدها باعث اتفاقات جالبی شد که هیچ کس پیش بینی نمی کرد.......

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 10:32  توسط گلی  |