تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

اون اتفاق افتاد....اشکان یکی از پسرهای همان گروه در اون روز بارانی اردیبهشت ماه به دوست "اون" پیشنهاد دوستی داد و این شروع یکی از هیجان انگیز ترین لحظه های زندگی "اون" و دوستش بود....یک روز رویایی....ولی بعضی وقتا درست در لحظه رویایی زندگی می فهمیم که این رویا اون چیزی نبوده که منتظرش بودید.....

دوست "اون" با اشکان که تقریبا شبیه تمامی پسرهای ایده آل دخترهای اون دوره زمونه بود دوست شد و رابطه اونها ضربه محکم روحی به "اون" وارد کرد....دیگه همه چیز شبیه یک کابوس شده بود ...دوباره جریان مورد توجه قرار نگرفتن ....دوباره شرایط مورد نظر "اون"برای دیگران بوجود آمدن....و دوباره شنیدن لحظه ها و حرفهای عاشقانه از زبان دوست.....خدایا چرا با من این چنین می کنی....این تنها جمله ای بود که به زبان میاورد...رابطه اشکان با دوست "اون" هر روز قوی تر می شد و در عرض ۲ هفته اینقدر هدیه و عشق و خاطره بوجود آمد که "اون"تصمیم گرفت برای مدتی به دلیل بیماری دروغی به دانشگاه نره تا شاید ندیدن این رابطه وضعیت روحیش رو بهتر کنه....این مسئله ای بود که به هیچ کس نمی تونست بگه چون دوستش همیشه ازش انتظار داشت که شنونده خوبی برای خاطرات عاشقانه اش باشه و "اون" هم مجبور بود برای حفظ ظاهر همیشه لبخند بزنه و خودش رو مشتاق شنیدن نشون بده در حالیکه این مسئله "اون" رو از تو داغون کرده بود....تنهایی...بی کسی....و مورد توجه قرار نگرفتن ....متنفر بود از این شرایط.....

بعد از حدود سه هفته که از رابطه عاشقانه شدید اشکان با دوست "اون" گذشت یک مسئله کوچیک که به نظر "اون " ودوستش اصلا هم کوچیک نبود باعث شد که در عرض چند ساعت اون رابطه قطع بشه....شاید اسمش رو بشه گذاشت پیشنهاد بی شرمانه....شاید برای بقیه قبول کردن این مسئله خیلی عادی بود و یا شاید بهم خوردن این رابطه ایده آل سر همچین مسئله ای خیلی چیپ و مسخره بوده ولی از نظر "اون" و دوستش همه چیز جدی و وقیحانه بود .....

خلاصه اینکه اون رابطه قطع شد و از همه چیز بدتر حال روحی دوست "اون" و دیدن هر روزه اشکان تو محیط دانشگاه بود.....قطعا این چیزی نبود که "اون "از خدا می خواست ..."اون"از خدا نمی خواست که رابطه اونها به اینجا کشیده بشه بلکه اون از خدا می خواست که کسی توی زندگیش پیدا بشه تا اون دیگه اینقدر احساس تنهایی نکنه...ولی خوب هیچ وقت تا اون موقع از کار خدا سردر نیاورده بود....حالا دیگه نقشش عوض شده بود و باید ساعتها برای بهتر شدن وضعیت روحی دوستش تلاش می کرد و این در حالی بود که بیشتر از ۲ ترم به پایان دانشگاه نمونده بود.....

رویایی شیرین اونها در عرض ۳ هفته تبدیل به کابوسی شده بود که همه زندگی اونها را تحت تاثیر قرار داده بود.....حس تنفر از پسرای دانشگاه که حالا براشون روشن شده بود که دنبال هر کسی که باشن قصدشون چیه....و این حس بدبینی به تدریج به همه مردان جامعه بسط پیدا کرده بود ....حالا دیگه اونها به حالت سرخورده ای در تلاش برای تمام کردن دانشگاه بودن و فقط دلشون می خواست دیگه اونجا نباشن...."اون" نمی دونست که چرا قاطی این جریان شده و مثل همیشه به همراه یکی دیگه داره از لحاظ روحی انرژی میذاره....اون نمیدونست که چرا داره بخاطر یکی دیگه بهترین لحظه  های جوانیش رو توی دانشگاه به هدر میده ....اون حتی نمی دونست چرا به اندازه دوستش از هرچی اشکان و پسر و مرد بدش اومده...اون طبق معمول توی جریانی قرار گرفته بود که بخاطر دوستانش مجبور بود خودش رو و لحظه های خوبش رو تلف کنه.....

دانشگاه تمام شد.....اون دو ترم به سرعت تمام شد و "اون " احساس کرد که از این دانشگاه چیزی بارش نشده.....سر خوردگی از جریان عشقی دوستش!!!!! از یک طرف و سرخوردگی از اضافه نشدن چیزی به بار تحصیلیش از طرف دیگه باعث شده بود که همون یک ذره اعتماد به نفسش هم به صفر برسه و در حقیقت به پوچی رسید.....

با کمک پدرش به یکی از دوستان جهت کار معرفی شد و در عین ناباوری و در کمال ناآماده بودن برای شروع یک مرجله جدید وارد محیط کار شد.....

محیط کار سخت بود و عجیب...آدمهایی که با آدمهای دوروبرش خیلی فرق داشتند....محیطی پر تنش و شلوغ که باعث شد در عرض دوماه "اون" ۱۵ کیلو وزن کم کنه....از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۸ ۹ شب....به عنوان پیمانکار یک سازمان دولتی به همراه ۲ تا خانوم دیگه مسوولیت نصب و راه اندازی سیستمی رو داشتند که نه سر داشت نه ته!!!!!!...پر از استرس و پر از ماموریت...مسوولیتی که از نظر "اون"برای یک دختر تازه فارغ التحصیل شده از دانشگاه خیلی خیلی زیاد بود....روزهای اول تو راه برگشت به خونه همیشه گریه می کرد و تنها چیزی که به خدا می گفت این بود:خدایا این اون چیزی نبود که من از تو می خواستم ...چرا با من اینچنین کردی.......

(ادامه دارد)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 9:18  توسط گلی  | 

نقطه عطف زندگیش از دانشگاه شروع شد.....در حالیکه الان می دونه که همه چیزهایی که داره متعلق به دوران قبل از دانشگاهه....تربیتش...رفتارش...اخلاقش....

توی خانواده نسبتا مرفه و شدیدا صمیمی رشد پیدا کرده بود ...رابطه اش با مامانش خیلی خوب بود و پدرش همه چیز زندگیش بود...خواهرا همه روش حساب می کردن و به صبوری و آرومی معروف بود...ولی وقتی به یه چیز گیر می داد به قول باباش :مگه می شد از خر شیطون پایین آوردش.....ولی کلا آدم گیری نبود...

دبستان و راهنمایی و دبیرستان همیشه شاگرد زرنگی بود و با توجه به نقطه ضعف بسیار بزرگی که داشت همیشه دوستانش عاشقش می شدن....همیشه به عنوان رهبر و سرگروه انتخاب میشد و همه هم قبولش داشتن....نقطه ضعف بزرگش چهره اش بودکه از بچگی هیچ وقت ازش راضی نبود....این واقعیت رو می دونست که اصلا جذاب نیست ولی موفقیت توی درس و مدرسه باعث می شد اعتماد به نفسش خیلی پایین نیاد....

هیچ وقت توقع نداشت که مثل دوستان دیگرش توی دبیرستان دوست پسر پیدا کنه گرچه همیشه این کمبود رو حس میکرد ولی چیزهای بهتری داشت که باهاشون خوش بود...خانوده اش...درسش و روابط اجتماعیش....جالب ترین نکته این بود که همیشه در معرض دوستانی قرار می گرفت که زیبا بودن یا خیلی زیبا نبودن ولی عاشق کشته زیاد داشتن....این دوستان هیچ وقت فکر نکردن تعریف کردن از روابط عاشقانه با دوست پسرهاشون و کادوهای جورواجورشون و قرارهای یواشکیشون که خیلیهاش به اعتبار اون در بین خانواده هاشون مجوزش صادر می شد ممکنه اونو ناراحت کنه...گرچه اون هیچ وقت ناراحتیش رو نشون نمی داد ولی ته دلش دوست داشت که جای اونها باشه...چون کمبود بزرگی رو در زندگیش از این بابت احساس می کرد.....

بذارید از خورده اتفاقهای قبل از دانشگاه بگذرم چون از اون به بعدش مهمتر بود....

وقتی وارد دانشگاه شد خیلی خوشحال بود...همون چیزی بود که می خواست...یه حس رهایی از سختیهای درس خوندن و کنکور دادن...یه حس بزرگ شدن...یه حس مستقل شدن و از همه چیز مهمتر جراحی زیبایی که روی بینیش انجا داده بود و این هدیه پدرش به مناسبت قبولی دانشگاهش بود....اعتماد به نفسش خیلی زیاد شده بود و  جذب کردن همه نوع انرژی مثبت را داشت با تمام وجودش احساس می کرد....جدا بودن بخش دختران دانشگاه از بخش پسران  همه دانشجویان تازه وارد دانشگاه رو عصبی کرده بود....مسئله پیدا کردن یک پسر به عنوان دوست نبود مسئله توهینی بود که به شعور یک دانشجو شده بود.... چه دختر چه پسر...همه چیز شبیه دبیرستان بود با کمی تفاوت...برخی معلمان زن جاشون رو به استادان مرد داده بودن و تا حد مجازی می تونستند آرایش کنن...فقط همین....برای اون خیلی این مسئله مهم نبود...مهندس شدن چیز مهمتری بود....

ترم سوم دانشگاه ساختمان دانشگاه عوض شد ....دختران و پسران یکجا بودن و لی کلاسها مختلط نبود....اون دوستی صمیمی پیدا کرد ..البته اول صمیمی نبودن...بعدا خیلی یکی شدن ...اونقدر که حتی حرف زدنشون هم مثل هم شد...همه جا با هم بودن...البته اون دوست دختر بود نه پسر!!!!!!...دوران خوشی شروع شد...سینما...خرید...حرفهای خاله زنکی....ساعتها نشستن تو حیاط دانشگاه و راجع به این و اون حرف زدن...خندیدن و خندیدن و خندیدن....حتی شبها ساعتها پای تلفن با هم حرف می زدن....تو این میون مثل بقیه دخترا حواسشون خوب به دوروبر هم بود ....پسرا!!!کی ورودی چه سالیه...کی چه ماشینی داره ....کی تو نخ کیه ....و خیلی چیزهای دیگه....ولی همه اینها هیچ وقت باعث نشد که غرورشون رو زیر پاشون بذارن و برای رسیدن به پسر دلخواهشون به هر وسیله ای متصل بشن....!!!!! شرط اول نجابت بود و شرط دوم له نشدن غرور.....

آدمهای مختلفی توجه اونها رو جلب کرده بود ...البته اونها از لحاظ تیپ و قیافه خیلی به خودشون می رسیدن و تقریبا جزو دخترای خوش تیپ دانشگاه به حساب میومدن....دوسالی بود که یک گروه ۳ ۴ نفره از پسرای دانشگاه به این دوتا دوست توجه خاصی داشتن....ولی همه چیز در حد نگاه بود و نگاه...اون دو تا رو ابرا بودن...با تخلیات عجیب و غریبی که خیلی براشون لذت بخش بود...ساعتها در موردش حرف میزدن و ساعتها به خیال پردازی هاشون می خندیدن ....بالاخره یک روز اردیبهشت ماه یک اتفاق بزرگ افتاد.....اتفاقی که خیلی منتظرش بودن....

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/24ساعت 15:24  توسط گلی  | 

بعضی وقتا خوبه که تعطیلی یهو پیش بیاد و همین از قبل ندونستنه خیلی مزه میده....من که فقط استراحت کردم و خیلی خوب بود....درسته که عالم و آدم نگران رابطه من با گردو خاک این روزها بودن ولی من در خانه در حال گذراندن تعطیلات بی دغدغه بودم و از این همه گردو خاک خوشحال....

یکشنبه دوباره مامان و بابا رفتن برای نی نی ها مون(من و خواهر دومی) خرید...کلی وسایل جینگول که آدم دلش غش میرفت....وقتی مامان و بابا با کلی ذوق و شوق وسیله ها رو به من نشون میدادن حس شرمندگی در من بیشتر و بیشتر میشد چون من فکر میکنم درسته که سیسمونی وظیفه خانواده دختره که این هم به نظر من از اون رسمهای بیخود ما ایرانیهاست ولی مامان و بابای من از وظیفه شون خیلی فراتر عمل کردن و این باعث شرمندگی من شده.....

بین همه خریدهای اون روز یک گردن بند وان یکاد نقره بابا برای من خریده بود وبرای اولین بار در زندگیم خودش انداخت گردنم....بهم گفت که همیشه همراهت باشه و این اونقدر برام با ارزش بود که شاید هیچ کدوم از طلا جواهرهایی که تا الان داشتم با این گردن بند نقره قابل مقایسه نبوده و نیست....منم وقتی اومدم خونه تمام زیور آلات مثل گوشواره و گردن بند و دستبندم رو در آوردم و حالا فقط منم با یک گردن بند وان یکاد با ارزش هدیه بابام و یک حلقه نازک طلا سفید که فعلا جایگزین حلقه اصلیم شده....هر وقت از جلوی آینه رد میشم یک نگاه به گردنبند وان یکاد می اندازم و حسابی بادیدنش انرژی میگیرم....بابای نازنینم ممنونتم.....

در روز تولد حضرت علی من و همسر در مورد اسم پسرمون به توافق رسیدیم و اسمش رو انتخاب و قطعی کردیم....فعلا نمی گم تا سورپرایز باشه ولی به نظر من خیلی خوشگل و نازه.....البته به خانواده هامون اعلام کردیم و اونها هم کلی استقبال کردن.....

خوب منم در روز پدر کادوی روز مادرم رو گرفتم یعنی من و همسری با هم رفتیم و من یک عطر فمه باس برای خودم انتخاب کردم  و همسری هم عطر وود که کاملا بوی چوب میده و من عاشقشم....خلاصه اینکه دیگه اگه خدا بخواد ما از شر کادو کادو بازی تا اطلاع ثانوی خلاص شدیم....بس که توی خرداد و تیر ما کادو خریدیم....البته برای بابای مهربونم که یک پیرهن مردونه صورتی آستین کوتاه گوچی خریدیم که الهی قربونش برم خیلی بهش میومد....

اعتقادم به اینکه ورورد پسرم به زندگیمون باعث پیشرفت زندگی ما شده هر روز بیشتر و بیشتر میشه و من مطمئنم اینقدر کار و بار همسری رونق میگیره که تا چند وقت دیگه بنده با یک آزرای بادمجانی رنگ برای تسویه حساب به اداره میام ...برای اون روز لحظه شماری میکنم.....مطمئنم که پسرم خیلی خوش روزیه......

دکترم رو عوض کردم و خیلی خیالم راحتتر شد.....به احتمال ۹۰٪ تو بیمارستان عرفان زایمان میکنم و اگه خدا کمکم کنه میخوام طبیعی زایمان کنم...بیمارستان خوبیه ....لطفا اگر کسی اطلاع کاملتری راجع به بیمارستان داره به من بده......

حال جسمیم اصلا خوب نیست ...دیگه حسابی سنگسن شدم و نفس تنگی و بیخوابی شبانه باعث شده که توانم خیلی کم بشه....البته به قول مامانم خدا داره کم کم منو برای شب بیداریهای بعد از زایمان آماده میکنه.....خارش شدید شکمم و بالا رفتن دمای بدنم هم از اون مشکلاتیه که داره دیوونم میکنه ولی تکونهای ژانگولری این آقا پسرمون به همه این دردها میارزه......برای همه مامانهای منتظر نی  نی خیلی دعا می کنم.....

رهای مهربونم خیلی به فکرت هستم...اینقدر دعاهام رو تکرار می کنم که تو هم بلاخره خبر خوش رو برامون تو وبلاگت بنویسی....

کلوچه نازم....چند شب پیش خوابتو دیدم که تو لباس عروسی مثل ماه شده بودی....برات اس ام اس زدم ولی اس ام اس ها قطع بود.....امیدوارم مراسم عروسیت به خوبی و خوشی برگزار شده باشه ...برای خوندن پست جدیدت لحظه شماری می کنم.....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت 11:8  توسط گلی  | 

همنفسه قسمت من ....دوست دارم یه عالمه....

خوب مطمئنا امسال روز پدر برای تو خیلی متفاوت تره...همینطور که روز مادر برای من متفاوت بود....

اینکه هیچ کدوم از دوستان و آشنایان نمی تونن پدر شدن تو رو تصور کنن هیچ دلیل نمیشه که پدر نباشی....همینکه ساعتها دستت رو روی شکمم میذاری و با پسرت حرف می زنی یعنی اینکه پدر دوست داشتنی خواهی بود که پسرت بهت افتخار خواهد کرد....پدر دوست داشتنی که همه زندگیش خانوادشه......مطمئنا دوستان مجردت که نمی تونن پدر شدن تو رو باور کنن حتما نمی تونن باور کن که در طول شب هر وقت که من بیدار شم تو هم بیدار میشی و آروم دستت رو روی شکمم میذاری و همین نوازش پدرانه و شوهرانه بهترین و با ارزش ترین احساس رو به من انتقال میده ...اونا نمی تونن تصور کنن که احساست به فرزندت و همسرت اینقدر عمیق و دوست داشتنی که هیچ چیزی نمی تونه تو رو از پدر شدن پشیمون کنه.....همینطور که هیچ چیز نمی تونه من رو از مادر بودن پشیمون کنه.....

مطمئنم پسرمون همه محبتهای تو رو درک می کنه و سعی خواهد کرد بهترین پسر دنیا برای تو باشه همینطور که تو سعی خواهی کرد بهترین پدر دنیا برای پسرت باشی

امید عزیزم.....روزت مبارک

* پدر نازنینم روزت مبارک .....امیدوارم سالیان سال روز پدر رو برات جشن بگیریم و تو شاهد رشد همه نوه هات باشی.....مطمئن باش پسرم می فهمه که تو چقدر پدر نازنینی برای همه ما بودی هستی و خواهی بود....روزت مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/14ساعت 9:10  توسط گلی  | 

روزها می گذره...بعضی هفته ها اینقدر سریع می گذره که سر می جونبونیم پنجشنبه میشه ولی بعضی هفته ها انگار اصلا نمی گذره.....

فردا وارد هفته ۲۹ بارداریم میشم و دیگه تکونهای گل پسرم اینقدر واضح شده که از روی لباسم هم قابل مشاهد است....شنبه شب با یک سر درد شدی از خواب پریدم و دلپیچه و حالت تهوع پدرم رو در آورد....آخرش مجبور شدم صبح زود با همسری برم بیمارستان ....بعدش هم رفتم خونه مامان اینا و یک روز به خودم مرخصی دادم...الان خوبم ولی کلا توانم خیلی کم شده....

دیگه رسما از ساعت یک بعد از ظهر به بعد آروم و قرار ندارم دلم فقط تختخوابم رو میخواد و دراز کشیدن و استراحت کردن....اما مجبورم اینجا بمونم و محیط کار رو تحمل کنم....

دیگه کم کم داره باورم میشه که مامان شدم...هم از قلمبگی شکمم و هم اینکه وسایل این آقاپسرمون داره آماده میشه....چهارشنبه گذشته با مامان و بابا رفتیم و کالسکه و کریر و روروک و صندلی غذا و ساک و آغوشی خریدیم...خیلی خوشگل بود.....از چهارشنبه تا حالا هم هر شب من و همسر دونه دونه این وسایل رو باز می کنیم و سرهمشون می کنیم.....خیلی لذت بخشه ...دقیقا مثل روزهایی که دونه دونه جهازم رو می بردیم خونمون و چقدر من و همسر ذوق میکردیم....حتی یادمه من چند تا قاب چوبی خوشگل از یک حراجی خریده بودم که تقریبا یک هفته کار من و همسر انتخاب کردن عکسهای خوشگل برای توی اون قابها بود .....برای دونه دونه وسایل خونمون ذوق می کردیم.....اون موقع هم مثل الان داشتم خودم رو برای تغییرات بزرگی آماده می کردم...مسوولیتهای جدید....سبک زندگی متفاوت....زندگی کردن با یک آدم جدید.....حسهای جدید....اتفاقهای تازه و....خیلی چیزهای دیگه...

خریدن وسایل نی نی مهربونم اونم شب اول ماه رجب رو به فال نیک میگیرم و در این روزها از خدا می خوام این لحظات لذت بخش رو نصیب تمام کسانیکه آروزش رو دارن بکنه....

*رهای مهربونم این روزها خیلی به یادت هستم و از صمیم قلبم برای تو و آرزوهات دعا می کنم

* همسر مهربونم مرسی که همیشه کنارمی و به همون اندازه که من ذوق و احساسات نشون میدم تو هم هیجان داری

* خریدهای مامان و بابا برای دوقلوهای خواهر دومی که آبان ماه به دنیا میان شروع شده و دیروز که خواهر دومی کلی لباس  از حراج رولان خریده بود برق شادی رو تو چشمهای همه اطرافیان میشد دید مخصوصا بابای مهربونم که این هفت سال بخاطر مشکل خواهر دومی خیلی نگران بود....مامان عزیزم هم مثل همیشه نهایت ذوق و زندگیه برای همه ما....خواهر دومی وسایلهای دختر پسرت مبارک باشه...خوشحالم که به آرزوهات رسیدی ...امیدوارم هر دوتا نی نی های مهربونت سالم و سلامت باشن.....

* روابط با خواره بزرگه هنوز سرد و بی روحه و در این میان من اصلا اصراری به برقراری ارتباط باهاش ندارم....فکر می کنم حداقل اینطوری راحت ترم....

* خواهر کوچیکه پنج شنبه گذشته تولدش بود و من به بهانه تولدش و بازدید خونه جدیدش یک کادو خریدم و رفتم اونجا البته با همسری .....خوب بود ....ولی من هنوز سعی می کنم فاصله ام با همه حفظ بشه.....

* پرت و پلا زیاد گفتم ولی حرفهای جدیم رو برای پسرم میزنم و همچنان چند وقت یکبار براش نامه می نویسم... الهی قربونت برم .....

* برای عروسی کلوچه جونم خیلی شادم امیدوارم خوشبخت بشی....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 14:42  توسط گلی  | 

این روزها خلاصه شده در من و پسرم

از صبح که میرسم سر کار یکسره توی اینترنتم و یا دارم وبلاگ می خونم یا دارم سایتهای مربوط به زایمان و بچه داری و ...رو چک می کنم....همه ساعت کاری من خلاصه میشه به اینطور مسائل...گهگاهی هم به ایمیلم سر می زنم که این روزها پر شده از بیانیه و عکس و مطلب در مورد اتفاقات ایران....با وجود حساسیت بیجایی که در مورد خالی کردن ایمیلهام دارم این روزها اصلا خالیش نمی کنم و تمام نوشته ها رو نصفه نیمه خونده یا برای همسر فوروارد می کنم یا می بندمش....

بعد از ظهرها هم یا تنها یا با همسر میام خونه و در هر دو صورت یک ساعت می خوابم و بعدش شام و بعدش هم کلی حرف راجع به بچه مون....بعضی وقتا هم یک سر به اتاقش میزنیم و کلی با وسائلش حال می کنیم....

این برنامه هر روزه منه....موقع رانندگی ...موقع خرید و حتی موقع خوابیدن به پسرم فکر می کنم و همش روزهای با او بودن رو تصور می کنم.....وقتی به دنیا میاد....وقتی چهاردست و پا میره....وقتی تو روروکه.....وقتی حرف م یزنه....وقتی گریه می کنه و وقتی میخنده.....

در روز شاید یکبار با مامانم صحبت کنم اونم در حد حال و احوال پرسی....دیگه بقیه برام مهم نیستن....دیگه جمع شدن همکارای دلسوزم !!!!! پشت یک مانیتور و اشک ریختنشون برای اتفاقات ایران و یا بحثهای ت...تخیلیشون در مورد سیاست برام مهم نیست....دیگه خرید رفتن خواهر بزرگه با خواهر دومی اونم خریدهای بچه اصلا برام مهم نیست....زنگ نزدن و احوال پرسی نکردنشون....بی تفاوتی شون و محق بودنشون برام مهم نیست ....تنها چیزی که برام مهمه بچه امه.....بچه ای که لحظه لحظه زندگیم رو پر کرده و بی صبرانه برای در آغوش کشیدنش روزهای بلند تایستون رو سر می کنم....

یکی برام کامنت گذاشته که چرا راجع  به اتفاقات ایران چیزی نمی نویسم....شاید بزرگترین دلیلش اینه که این روزها پسرم برام از همه چیز مهمتره و دیدن صحنه های کشته شدن جوونهای این مملکت در روح و روان من و پسرم نفوذ می کنه .....واقعا اون روزهایی که عکسهای بدنهای تیکه تیکه بعضی از شهیدان جنگ رو توی دبستان به ما نشون می دادن و من چه با حسرت اشک میریختم چه اتفاقی افتاد....مگه اون روزی که از هول و هراس کنکور داشتم می مردم  و دقیقا ۱۸ تیر ماهش اون همه جوون توی کوی دانشگاه با رمز یا حسین و یا ابوالفضل کشته شدن کسی به فکر من بیچاره بود که ۲۵ تیرماهش کنکور داشتم و همه سرنوشت من به این کنکور بستگی داشت.....من هم مثل همه شما صحنه های درگیری این روزها رو می بینم و از شنیدن اخبار بیست و سی که انگار داره از کشوری مثل سوئیس پخش میشه حسابی اعصابم بهم میریزه...از دیدن فیلمهای سینمایی که همینطوری پشت سر هم از شبکه های ایران پخش میشه و انگار نه انگار که ندایی با اون وضع کشته شده بغضم میگیره....من هم از شنیدن صدای الله اکبر شبانه لرزم میگیره ....از دیدن مسابقه های مختلفی که به قول خودشون خیلی هم شاد و مفرحه حرصم میگیره.....از مصاحبه های ساختگی که در اونها مردم از اینهمه آشوب ذله شدن حالم بهم میخوره .....ولی همه اینها دلیل نمیشه که من روزهای پایانی دوران جنینی پسرم رو برای خودم تلخ کنم و از این دوران لذت نبرم....من هم قلب دارم.....اینو مطمئنم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 10:41  توسط گلی  |