دوست "اون" با اشکان که تقریبا شبیه تمامی پسرهای ایده آل دخترهای اون دوره زمونه بود دوست شد و رابطه اونها ضربه محکم روحی به "اون" وارد کرد....دیگه همه چیز شبیه یک کابوس شده بود ...دوباره جریان مورد توجه قرار نگرفتن ....دوباره شرایط مورد نظر "اون"برای دیگران بوجود آمدن....و دوباره شنیدن لحظه ها و حرفهای عاشقانه از زبان دوست.....خدایا چرا با من این چنین می کنی....این تنها جمله ای بود که به زبان میاورد...رابطه اشکان با دوست "اون" هر روز قوی تر می شد و در عرض ۲ هفته اینقدر هدیه و عشق و خاطره بوجود آمد که "اون"تصمیم گرفت برای مدتی به دلیل بیماری دروغی به دانشگاه نره تا شاید ندیدن این رابطه وضعیت روحیش رو بهتر کنه....این مسئله ای بود که به هیچ کس نمی تونست بگه چون دوستش همیشه ازش انتظار داشت که شنونده خوبی برای خاطرات عاشقانه اش باشه و "اون" هم مجبور بود برای حفظ ظاهر همیشه لبخند بزنه و خودش رو مشتاق شنیدن نشون بده در حالیکه این مسئله "اون" رو از تو داغون کرده بود....تنهایی...بی کسی....و مورد توجه قرار نگرفتن ....متنفر بود از این شرایط.....
بعد از حدود سه هفته که از رابطه عاشقانه شدید اشکان با دوست "اون" گذشت یک مسئله کوچیک که به نظر "اون " ودوستش اصلا هم کوچیک نبود باعث شد که در عرض چند ساعت اون رابطه قطع بشه....شاید اسمش رو بشه گذاشت پیشنهاد بی شرمانه....شاید برای بقیه قبول کردن این مسئله خیلی عادی بود و یا شاید بهم خوردن این رابطه ایده آل سر همچین مسئله ای خیلی چیپ و مسخره بوده ولی از نظر "اون" و دوستش همه چیز جدی و وقیحانه بود .....
خلاصه اینکه اون رابطه قطع شد و از همه چیز بدتر حال روحی دوست "اون" و دیدن هر روزه اشکان تو محیط دانشگاه بود.....قطعا این چیزی نبود که "اون "از خدا می خواست ..."اون"از خدا نمی خواست که رابطه اونها به اینجا کشیده بشه بلکه اون از خدا می خواست که کسی توی زندگیش پیدا بشه تا اون دیگه اینقدر احساس تنهایی نکنه...ولی خوب هیچ وقت تا اون موقع از کار خدا سردر نیاورده بود....حالا دیگه نقشش عوض شده بود و باید ساعتها برای بهتر شدن وضعیت روحی دوستش تلاش می کرد و این در حالی بود که بیشتر از ۲ ترم به پایان دانشگاه نمونده بود.....
رویایی شیرین اونها در عرض ۳ هفته تبدیل به کابوسی شده بود که همه زندگی اونها را تحت تاثیر قرار داده بود.....حس تنفر از پسرای دانشگاه که حالا براشون روشن شده بود که دنبال هر کسی که باشن قصدشون چیه....و این حس بدبینی به تدریج به همه مردان جامعه بسط پیدا کرده بود ....حالا دیگه اونها به حالت سرخورده ای در تلاش برای تمام کردن دانشگاه بودن و فقط دلشون می خواست دیگه اونجا نباشن...."اون" نمی دونست که چرا قاطی این جریان شده و مثل همیشه به همراه یکی دیگه داره از لحاظ روحی انرژی میذاره....اون نمیدونست که چرا داره بخاطر یکی دیگه بهترین لحظه های جوانیش رو توی دانشگاه به هدر میده ....اون حتی نمی دونست چرا به اندازه دوستش از هرچی اشکان و پسر و مرد بدش اومده...اون طبق معمول توی جریانی قرار گرفته بود که بخاطر دوستانش مجبور بود خودش رو و لحظه های خوبش رو تلف کنه.....
دانشگاه تمام شد.....اون دو ترم به سرعت تمام شد و "اون " احساس کرد که از این دانشگاه چیزی بارش نشده.....سر خوردگی از جریان عشقی دوستش!!!!! از یک طرف و سرخوردگی از اضافه نشدن چیزی به بار تحصیلیش از طرف دیگه باعث شده بود که همون یک ذره اعتماد به نفسش هم به صفر برسه و در حقیقت به پوچی رسید.....
با کمک پدرش به یکی از دوستان جهت کار معرفی شد و در عین ناباوری و در کمال ناآماده بودن برای شروع یک مرجله جدید وارد محیط کار شد.....
محیط کار سخت بود و عجیب...آدمهایی که با آدمهای دوروبرش خیلی فرق داشتند....محیطی پر تنش و شلوغ که باعث شد در عرض دوماه "اون" ۱۵ کیلو وزن کم کنه....از صبح ساعت ۸ تا ساعت ۸ ۹ شب....به عنوان پیمانکار یک سازمان دولتی به همراه ۲ تا خانوم دیگه مسوولیت نصب و راه اندازی سیستمی رو داشتند که نه سر داشت نه ته!!!!!!...پر از استرس و پر از ماموریت...مسوولیتی که از نظر "اون"برای یک دختر تازه فارغ التحصیل شده از دانشگاه خیلی خیلی زیاد بود....روزهای اول تو راه برگشت به خونه همیشه گریه می کرد و تنها چیزی که به خدا می گفت این بود:خدایا این اون چیزی نبود که من از تو می خواستم ...چرا با من اینچنین کردی.......
(ادامه دارد)
