تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

خیابانها شلوغه ولی روزهای شلوغ پلوغ من هیچ ربطی به این اتفاقات نداره....

پنج شنبه به بهانه رفتن به خیاطی رفتم خونه مامانم اینا و همسر هم جلسه داشت ...اینکه می گم به بهونه خیاطی رفتن به این خاطره که نمی خواستم همسر بدونه که دلیل واقعی رفتنم به خونه مامان اینا چیه....

خلاصه اینکه رفتم اونجا و یک دل سیر با مامان و بابام صحبت کردم ....البته اونها خودشون سه شنبه اش با خواهر بزرگه حرف زده بودن و ظاهرا خیلی هم بهش توپیده بودن که چرا این کارها رو کرده ....ولی خوب منم حسابی حرفامو زدم البته وسطاش کلی هم گریه کردم مخصوصا وقتی داشتم جریان کادوی روز مادر رو تعریف می کردم....این وسط مامان هم بعضی وقتا اشک میریخت و بابا هم با من هم دردی می کرد....خیلی سبک شدم ....مامان برام شربت قند با گلاب درست کرد تا آروم تر بشم ولی من همچنان گریه می کردمو حرف میزدم....آخرش بابا بهم گفت که بهترین راه اینه که از همه خواهرا فاصله بگیرم و اصلا ازشون توقع نداشته باشم....اینطوری هم خودم راحت ترم هم اینکه اونا حساب کار دستشون میاد....بعدش هم خیلی ریلکس بلند شدم رفتم کلی نون جو تازه که بابام خریده بود رو با خامه خوردم و بعدش کلی آرایش کردم که همسرم اومد نفهمه که من کلی گریه کردم....ناهارخوردیم و برگشتیم خونمون....عصرش هم که همه به مناسبت روز مادر و تولد مامانم خونه مامان اینا دعوت بودیم که دوباره رفتیم اونجا و کادومون که یک عدد ماهی تابه ماجیک بود رو بردیم....خواهر بزرگه شدیدا تو قیافه بود ...معلومه که بابا بد زده بود تو حالش ولی من خودم رو خیلی ریلکس نشون دادم و وقتی داشتن کادوها رو باز می کردن همه از اینکه من با اون سه تای دیگه شریک نشده بودم تعجب کردن....به هر حال شب خوبی بود....مامان و بابای عزیزم دستتون درد نکنه.....

جمعه از صبح همسری رفت دنبال گوسفند و میوه و کارای عقب مونده اومدن مامان و باباش از مکه...منم موندم که مثلا خونه تمیز کنم...مامانم زنگ زد که با بابا بریم یک کم برای این نی نی مون خرید کنیم ...منم شاد و خوشحال باهاشون رفتم ...البته چند جایی که قصد داشتیم بریم تعطیل بود ولی یک لباس بچه فروشی تو پاسداران رفتیم که خیلی خوب بود و کلی خرید کردیم ...هی هم فروشنده می گفت که ما جناسامون خیلی خوبه همش رو از تایلند میاریم....منم مدام قیمتها رو باهم مقایسه می کردم و افسوس می خوردم.....خلاصه اینکه چندین دست لباس جینگولانس  به همراه ماشین قرمز اسباب بازی و کلی چیز دیگه بعلاوه یک لباس حاملگی خیلی راحت و خیلی خوشگل برای خودم خریدیم و شاد برگشتیم خونه....بعد از ظهر جمعه هم بالاخره من تونستم خونه رو تمیز کنم و بعدش هم رفتیم خونه مامان همسری تا همه چیز رو برای ورودشونت آماده کنیم

شنبه از صبح ساعت ۵ بیدار شدیم...من رفتم خونه مامان همسر موندم و همسر و برادر کوچیکه همسر رفتن فرودگاه....منم مثل عروسهای کدبانو صبحانه و ناهار درست کردم تا اونا بیان ...البته دختر دایی و زن دایی همسر از رشت اومده بودم و من وظیفه مشغول کردن اونها رو هم داشتم....مامان و بابای همسر اومدن و من و مامان ش کلی همدیگر رو بغل کردیم و گریه کردیم....یک حس عجیبی بود...انگار توی اون جمع فقط من بودم که احساس مامان همسر رو درک می کردم....وقتی از اونجا تعریف می کرد گریه می کرد و این فقط من بودم که کلی ذوق نشون میدادم و باهاش هم دردی می کردم....خلاصه اینکه من همه سعیم رو کردم که اونها راحت باشن اما متاسفانه برادر بزرگه و جاریم اصلا همکاری نکردن و من و همسر و برادر کوچیکه خیلی خسته شدیم اما من این کارها رو بخاطر مامان همسر کردم نه بخاطر چیز دیگه ای....بعد از ظهر هم همسر کلاس تنیس داشت اومدیم خونه ولی بعد از کلاسش دوباره رفتیم خونه مامانش اینا ....بخاطر اینکه برادر بزرگه و همسرشون نیومدن کمک و چون خاله و پسر خاله همسر هم از شمال اومده بودن من و همسر فکر کردیم که زشته ماهم اونجا نباشیم....خلاصه اینکه روز خیلی شلوغ پلوغی بود...البته مامان همسر برامون سوغاتی های خوبی آورده بود که من از همه بیشتر وسایل پسرکم ور دوست داشتم....دستشون درد نکنه......

یکشنبه هم که امروز باشه دوباره من سرکارم و دارم برای رسیدن به ساعت چهار لحظه شماری می کنم که برم خونه وروی تختم دراز بکشم و با پسرم حرف بزنم....در ضمن من فردا وارد هفته ۲۸ حاملگیم میشم که در حقیقت سه ماهه سوم بارداریه ....امیدوارم این روزها زودتر بگذره و من پسرم رو توی بغلم بگیرم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 10:3  توسط گلی  | 

برای همه مادران

مطمئنا چیزی که ذره ای از محبتهای مادران رو جبران کنه نداریم ...ولی این روز بهترین و مناسبترین فرصت برای یک تشکر ساده از مادرانمونه....

البته این روز مختص مامانهای مهربون نیست بلکه روز تمام دختران ....زنان ....و مادران ...

خوب اینم دیگه احتیاج به توضیح نداره که امسال روز مادر برای من معنی دیگه ای داره و مطمئنا سال بعد معنی واضحتری داره.....راجع به کادو و این حرفها هم فعلا چیزی نمی نویسم ولی تقریبا کادوم رو می دونم چیه!!!!!!!!

دیگه اینکه این روز بر همه دوستان و دختران و زنان و مادران فداکار ایرانی مبارک باشه

این پست پی نوشت خواهد داشت

پی نوشت ها:

از لحاظ روحی شدیدا داغون و رو به زوالم.....همه چیز دست به دست هم داده تا روزی یک وعده گریه چاشنی روزگارم بشه....مهمترین و سخت ترین بخش گریه اینه که اصلا همسری در جریان هیچ چیز نیست و منم دلم نمی خواد دپرس بودنم رو بفهمه....بنابرین بهترین جا برای گریه حمامه یا آخر شب بعد از شنیدن صدای خر و پف همسر....همه چیز خوبه همسری همچنان مهربون و دوست داشتنیه و پسرکم مثل همیشه دوست داشتنی و فعاله.....این منم که بدم و نا مهربان.....بد و نامهربان با خودم و با روحم....

این روزها که در اواخر شش ماهگی هستم هیچ وقت یادم نمیره که خواهر بزرگه برای دخترش تولد گرفت و همه خواهرها و دختر خاله ها بودن غیر از من چون من رو کسی دعوت نکرد....یادم نمیره که برای کادوی روز مادر قرار بود چهارتایی چیزی برای مامان بخریم ولی دیروز فهمیدم که خواهر بزرگه رفته کادوش رو خریده و خیلی شیک خواهر دومی و خواهر کوچیکه رو شریک کرده و من ماندم و حوضم!!!!!یادم نمیره که توی این روزهای گرم خرداد ماه باید خودم تشریفم رو ببرم و برای مامان خرید کنم....البته من بهترین و گرونترین چیزی رو که می تونم برای مامانم میخرم ولی خوب کار اونها رو هیج وقت فراموش نمی کنم....البته این روزها بالا و پایین رفتن هورمونهاست که داره دیوونه ام میکنه ولی خدا وکیلی نتیجه ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت و سخنرانی پرزیدنت منتخب و کارها اطرافیان بی تاثیر نیست....

خدایا به من صبر بده ...فقط همین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 10:3  توسط گلی  | 

تو با منی....

.هرجا برم....

عشق تو بند جونمه.....

عشقت نمیره از سرم....

تو پوست و استخونمه....

یه دم اگه نبینمت یک دنیا دلتنگت میشم....

(برای پسرم و همسر نازنینم)

- این روزها مدام این آهنگ زیبای رضا صادقی رو با خودم تکرار می کنم و دقیقا عکس العملهای پسرم رو احساس می کنم.....(در هفته ۲۶ ام از حاملگی قدرت شنوایی جنین در حال پیشرفته و کاملا نسبت به صداهای مختلف عکس العمل نشون میده)

- دیروز رفتم پیش دکترم ....در مورد نوع  زایمان باهاش حرف زدم و تنها یک جمله اش باعث شد که برای عوض کردن دکترم مصمم بشم.....سریع از من پرسید: مگه بیمه تکمیلی نیستی؟!!!!!!!!!!!!!!!! از آدمهای پولکی متنفرم مخصوصا از اون نوعی که تو ظاهرشون یک آدم مومن و مذهبی می بینی.....خلاصه اینکه روز شنبه از یک دکتر دیگه که تعریفش رو شنیدم وقت گرفتم......

- کلا عادتمه از یک کاه کوه می سازم ....البته این حس بیشتر توی ذهن و روحمه نه در رفتارم.....بخاطر همین خیلی اذیتم می کنه مثلا همین حرف دکترم باعث شد دیشب تا صبح خوابش رو ببینم....

- دارم سعی می کنم از این دوران سخت ولی لذت بخش حاملگی لذت ببرم برای همین سعی کردم از همه فاصله بگیرم حتی مامان و بابام......(وقتی کسی از شادی من شاد نمی شه منم اصراری ندارم....)

- مامان و بابای همسری یکشنبه رفتن مکه و من خیلی دلم می خواست باهاشون می رفتم....از اینکه من از این کاروان جا موندم احساس ناراحتی دارم....به خودم قول دادم حتما با همسری برم مکه!!!!

- جمعه عروسی یکی از دختر عموهامه....این دختر عمو پنج سال پیش با پسر یکی از فامیلهای پدرم عقد کرد ولی بعد از دوسال و نیم عقد بودن از هم  جدا شدن....حالا بماند که دختر عمو چقدر افراطی شده و یک چشمش بیشتر پیدا نیست و توی این چند ساله همش دنبال کارای خیریه و این حرفها بوده ....حالا خانوم که یک دونه دختره و وضع مالی عموم هم خیلی خوبه پاشو کرد توی یک کفش که میخوام زن یک طلبه حوزه علمیه بشم که یارو هنوز درسش (دیگه چیزی که تو حوزه می خونن نمی دنم اسمش چیه) تموم نشده و خانوم باید تشریف ببرن قم بالای خونه پدر شوهر گرام زندگی کنن اون هم پدر شوهر از نوع آ.خ.و.ن.د!!!!!!!!!!!!...خلاصه اینکه خانوم فرمودن من جشن عروسی نمی خوام فقط عموی بیچاره مجبور شدن یک در یک تالار برای دختر خانوم مکرمه و محجبه شون یک عدد مولودی زنونه بگیرن که دسته کمی از عروسی نداره...حالا حاج آقا داماد چیکار می خواد بکنه و چه جوری بعدا قراره از خجالت عموی بنده در بیاد خدا می دونه....منم بخاطر شکم گندگی و عدم  حوصله کافی برایر تحمل دید و بازدیدهای فامیلی اون هم از نوع زنونش از رفتن به مولودی منصرف شدم و حاملگی رو بهونه کردم .....در یک کلام.....من نمیرم!!!!!!!!!!!!!!!

- کلا حوصله ندارم و فقط زمانهایی که زیر باد کولر توی تختخواب دراز کشیدم و دستم روی شکممه و پسرم هم هی برام پشتک بالانس میزنه رو دوست دارم ....فقط همین ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 15:31  توسط گلی  | 

باید روی خودم کار کنم....

خسته شدم اینقدر با خودم کلنجار رفتم....چرا اجازه می دم اینقدر دیگران روی مخم راه بروند....دو راه بیشتر وجود ندارد....یکی اینکه بلند شم برم با تک تک اون آدمها بجنگم و به زور حقانیت خودم رو ثابت کنم.....و راه دیگه اینکه بیخیال مردم بشم.....

راه دوم عاقلانه تره...چون مطمئنا توان مقابله با این همه آدمهای دورو ورم رو ندارم....اما کاشکی یکی پیدا می شد و به من می گفت که در مقابل توقعات دیگران چی کار کنم.....

همه خودشون رو محق می دونم.....این رو می تونم حضم کنم چون منم خودم رو محق می دونم....ولی چرا من وقتی یکی از دستم ناراحت میشه اینقدر عذاب وجدان می گیرم ولی وقتی من از دست کسی ناراحت میشم او فرد عذاب وجدان نمی گیره......

چرا من باید بخاطر شرایط خوب زندگی زناشوییم پذیرای هر حرف و هر توقعی از سوی دیگران باشم ولی وقتی من توقع دارم که خواهر بزرگه که هشت سال از من بزرگتره به من زنگ بزنه و حال خواهر باردارش رو بپرسه همه میگن اون شرایطش خیلی اعصاب خورد کنه....اون اعصابش ضعیفه ....اون هزارتا کار ریختن سرش ......خلاصه اینکه اون همون خواهریه که وقتی ۱۵ سال پیش ازدواج کرد و بچه دار شد تمام کارهای خونه و زندگی و بچه اش رو ما انجام میدادیم.....حتی تمام وقتهایی که باید می رفت دکتر بابام میبردش و مامانم هم حتما باهاش بود....من توقع ندارم یعنی اصلا دلم نمیاد مامان و بابام رو اینطور اسیر کارهای خودم بکنم ولی این توقع بیجایی نیست که خواهرا برای تخت و کمد قشنگی که من خریدم ذوق نشون بدن....چون من برای تک تک وسائل اونها ذوق نشون دادم.....

چرا من باید بخاطر زندگی  کردن تو خونه ای که حداقل نصفش به اسم منه جوابگوی همه خواهر ها باشم ....درحالی که همه اونها موقع لزوم به اندازه کافی از بابای مهربونم کمک مالی دریافت کردن.....به نظر شما ۲۵ میلیون کمک مالی برای خرید خونه اونم تو سال ۷۸ کم پولیه....یا مثلا ۴۰ میلیون کمک مالی باز هم برای خریدن خونه توی سال ۸۳ کم پولیه....حالا همه برای من محق شدن......به نظر شما  خواهر کوچیکه که بعد از ۴ ۵ سال دوستی با آقا پسر محترمی که الان همسرشه پاشو کرد توی یک کفش که من می خوام زنش بشم و همه عالم و آدم دلیل آوردن که این آقا کار آزاد داره ...هنوز سربازی نرفته با وجودی که متولد ۵۵ و درسش رو نصفه کاره رها کرده .....پس اونقدرها شرایطش برای ازدواج با خواهر کوچیکه که فوق دیپلم حسابداری بود و داشت برای لیسانش درس می خوند و بابا کلی پول کلاس و درسش رو داد و آخرش هم نرفت امتحان بده مناسب نبود...حالا بعد از یکسال که از ازدواجشون گذشته و خانوم دیگه لونه عشقی که توی کرج اجاره کرده بودن و با تمام مخالفتهای خواهرا و بابا و مامان رفت اونجا زندگی کرد رو دوست نداره و می خواد بیاد تهران زندگی کنه و همسر محترمش هم از کار آزاد خیری ندیده و رسما کار رو تعطیل کرده (فکر کنید یک آقای متولد ۵۵ که موقع خواستگاری اعلام کرد که هفت هشت ساله توی این کاره)...تا بابام یکجایی شرکتی چیزی براش یک کار ثابت پیدا کنه .....با منی که برای لیسانم مثل خر درس خودمو سه سال و نیمه درسم رو تموم کردمو از یک ماه بعد از فارغ التحصیلیم یعنی دقیقا آبان ۸۲ رفتم سر کار اونم چه کار اعصاب خورد کنی بعضی وقتا شبها ساعت ۹ شب کارم تموم میشد و از چهارراه کالج تا اقدسیه رو باید می رفتم با کلی ماموریتها مختلف و بی موقع با کلی آدمهای بیشعور و بی معرفت که هنوزم دارم باهاشون کار می کنم ....و همسری که متولد ۵۸ و از روزهای اول دانشجوییش کار می کرده و مثل آدم به موقع سربازیش رو هم رفته و الان هم به عنوان یک کارشناس خبره شبکه داره کار می کنه قابل مقایسه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟آیا من باید برای پیشرفت خودم و همسرم که تقریبا از همه باجناقها کوچکتره جواب پس بدم .....حالا اگه من تو خونه ای  زندگی می کنم که پدرم بهم داده باید بخاطر مهمونی دادن و ندادنم به همه توضیح بدم.... اگه همسر من از خانواده باشخصیتی که برای فرزندشون ارزش قائلند و هر هفته جمعه ها رسما عروس و پسرشون رو برای نهار دعوت می کنن و خیلی به عروسشون که حامله است میرسن  پس من باید به خواهر دومی که خانواده شوهرش یک شهر دیگه هستن و خیلی بودن نبودن پسرشون براشون فرقی نمی کنه یا خانواده شوهر خواهر بزرگه که اینقدر پر جمعیت هستن که اصلا این پسرشون رو یادشون میره و یا خانواده شوهر خواهر کوچیکه که ۲۵۰ تا خواهر شوهر موقع خواستگاری و عقد و عروسی همه خفن دادش دوست شده بودن ولی الان همشون گرفتارن و نمی تونن به دادششون کمک کنند جواب پس بدم....

من خسته ام ....از همه چیز....بهم ریختم و دلم فقط همسرم و پسرم رو میخواد.....دلم از همه گرفته از خواهرام ...از فامیل ....از همکارا و حتی از دوستان.....باید روی خودم کار کنم و توقعم رو از خودم پایین بیاورم...

من خسته ام و می دونم که همه این چیزهایی که گفتم دارم رو از لطف و مرحمت خداوند دارم....خواهرها هم چیزی توی زندگیشون کم ندارم ولی اونا قدر چیزهایی رو که دارند نمی دونن وفقط گیرشون زندگی بقیه است....

خدای بزرگ من می خوام که مثل همیشه یاور  و نگهدار من و خانواده ام باشی و می خوام بدونی که می دونم همه این نعمتها توسط تو به من داده شده و گرفتنش برات هیچ کاری نداره ...من همیشه شکرگزار تو بودم هستم و خواهم بود در حالی که می دونم خیلی وقتها کوتاهی کردم....

خدیا به من آرامش بده.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/03/13ساعت 14:49  توسط گلی  | 

پنجشنبه گذشتی روز خوبی بود...از صبح بلاخره این کولر ما نصب شد و من هم مثل یک کوزت واقعی به خونه تمیزی پرداختم....برای ظهر ناهار خونه مامان همسری رفتیم و مطمئنا بعد از چند ساعت کار خونه کردن رفتن به مهمونی و خوردن یک ناهار خوشمزه خیلی لذت بخشه....ساعت ۳ برگشتیم و خوابیدیم و بعد از ظهرش رفتیم خونه دوست همسری....تا ساعت ۱۲ اونجا بودیم ....خیلی خوش گذشت ولی ساعت حدودای ۱۲ مامانم زنگ زد به گوشی همسری و بهش گفت که همسایه هامون زنگ زدن که آب خونتون رو برداشته !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

در یک لحظه احساس کردم که هیچ حسی ندارم ....اصلا نفهمیدم که از صاحبخونه چه جوری خداحافظی کردم....از خیابون آپادانا تا خونمون فکر کنم ده دقیقه ای رسیدیم اما توی این ۱۰ دقیقه من فقط به یک چیز فکر می کردم.....اتاق بچه ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تمام طول راه فقط یک جمله بین من و همسر رد و بدل شد....خدا کنه اتاق بچه چیزیش نشده باشه....اون لحظه هیچ چیز دیگه ای برامون مهم نبود...وقتی رسیدیم دم در پارکینگ بابای مهربونم اونجا بود.همسایه ها همه توی پارکینگ بودم و در انباری یکی از همسایه ها باز بود و مثل آبشار از سقفش آب میومد....سریعا توی ذهنم همه نقشه خونمون رو اسکن کردم و با بد جنسی بسیار زیاد یک نفس راحت کشیدم....درسته که همه وسایل اون بیچاره ها خیس شده بود ولی من با سرعت برق رفتم بالا و در آپارتمانمون رو چک کردم و باز هم وقتی دیدم آبی از در خونمون بیرون نیومده نفس راحت دیگه ای کشیدم .....

پاسیوی کوچیکی که کنار آشپزخونه ما وجود داشته و ماشین لباسشویی و ظرفشوییم توش قرار داده بخاطر در رفتن شلنگ کولر که از پایین به بالا کشیده شده بود از جاش خارج شده بود و پر از آب شده بود اینقدر که تا کمر ماشین لباسشویی تو آب بود و چون در پاسیو بسته بود آبها امکان خارج شدن نداشتن....خلاصه اینکه وقتی در رو باز کردیم همه آبها توی آشپزخونه جاری شد و خوشبختانه خیلی سریع از طریق چاه آشپزخونه خارج شد ....

درسته که ما بخاطر داغون شدن انباری همسایه خیلی شرمنده شدیم و تا ساعت ۲ شب در حال جمع و جور کردن وسایلشون بودیم ...درسته که خونه ای رو که من صبحش مثل دسته گل کرده بودم گند زده شد بهش اما تنها چیزی که برامون مهم بود اتاق بچه بود....نه مبلهام نه فرشام نه وسایل آشپزخونه نه هیچ چیز دیگه برامون مهم نبود....خدا رو شکر کردیم که اتاق بچمون خراب نشد....

 الان که فکر می کنم می بینم وقتی مامان همسر بهم گفت که برای عروسی برادر کوچکترش توی رشت نرفته بوده اونم فقط بخاطر مدرسه بچه هاش....وقتی که در اثر یک حادثه توی راهنمایی بینی بنده شکست و مامانم از خونه تا بیمارستان رو فقط گریه کرده بود ...وقتی مامان همسر می گفت که بخاطر اینکه توی یک مسافرت بچه ها مریض نشن تمام شب سه تا پسراش رو روی دستش خوابونده بوده که یک وقت بچه ها بخاطر ملافه های اونجا پوستشون حساس نشه .....وقتی مامانم بخاطر درس و مدرسه من و خواهر کوچیکه با وجودی که خواهر بزرگه و خواهر دومی بودن و می تونستن مراقب ما باشن از خیلی از سفرهای سوریه و مکه و ....گذشت ....چرا من فکر می کردم که این فکرها فداکاریهای بیجایی که زندگی مامانهامون رو تباه کرده.....

الان که من هنوز بچه ام به دنیا نیومده و هنوز وسیله چندانی توی اتاقش نبوده حاضر بودم خودم رو آب ببره ولی اتاق بچه ام هیچیش نشه....

این حس رو تا وقتی که کسی مادر نباشه نمی تونه درک کنه....

مامانهای مهربونم بخاطر تک تک فداکاریهاتون ازتون ممنونم .....گرچه هیچ چیزی جبران این همه محبت شما رو نمی کنه....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت 13:13  توسط گلی  | 

دیگه کم کم داره باورم میشه که حامله هستم....این باور بیشتر متعلق به باورهای جسمی منه.....

این روزهاوقتی دارم ظرف می شورم بخاطر تماس شکمم با سینک مجبورم کمی عقب تر بایستم....وقتی روی زمین می شینم یا دراز میکشم  بلند شدنم بسیار سخته....تمایلم به پوشیدن لباسهای گشاد باعث شده که قدرت انتخابم تو لباس بسیار پایین بیاد و بنابراین تمایلم به رفتن به مهمونی و دید و بازدید خیلی خیلی کم شده....خوابیدنم بسیار سخت شده البته شروع خوابم اصلا متوجه نمی شم که چه جوری خوابم میبره ولی از بس یک وری می خوابم از درد پاهام بیدار میشم و دوباره خوابیدنم خیلی مشکله....گرمای هوا بسیار آزار دهنده است و من اصلا نمی تونم تحملش کنم به طوری که شدیدا عصبی و بیحال میشم....وقتی خودم رو توی شیشه های رفلکس خیابون نگاه می کنم دقیقا شبیه حامله ها شدم و همش مرافبم که کسی یا چیزی حتی نزدیک شکمم نشه....حلقه قشنگ طلایی سفیدم رو بعد از سه سال از دستم درآوردم و بجاش یک انگشتر باریک که قبلا یک کم برام گشاد بود رو دستم کردم....دماغم هم به نظر خودم بزرگ شده البته باهاش مشکلی ندارم چون قبلا هم اونقدرها نخودی و کوچیک نبود....تحمل دردم آنقدر کم شده که وقتی چند روز پیش برای ا.پی.ل.ا سیون رفته بودم داشت گریه ام می گرفت....با کمی پیاده روی به نفس نفس میوفتم و رانندگی برام خیلی سخت شده....

اینها فقط بخشی از تغییرات جسمیه منه...اما اونقدر لذت بخشه که همه سختیهاش رو به جون میخرم....

از لحاظ روحی هم خیلی شکننده شدم....سریع گریه ام میگیره و از یک حرف کوچیک شدیدا می رنجم....از کاه کوه میسازم و اگر از کسی رنجیده بشم به این راحتی ها از فکرش بیرون نمیام...همش سعی می کنم با پسر کوچولوم حرف بزنم که از فکر و خیال بیام بیرون.....بعضی وقتا حتی توی ذهنم با معلم مدرسه پسرکم که باعث ناراحتی پسرم شده دعوا می کنم !!!!!!!....یه جورایی احساس می کنم که غیر همسرم هیچ کس به فکر من نیست....

اینها هم فقط بخشی از تغییرات روحی منه....اما وقتی پسرم تکون می خوره و یا ضربه های کاری وارد می کنه اینقدر شیرین و لذت بخشه که همه چیز قابل تحمل میشه....اینکه یک موجود زنده در درون من در حال تکون خوردن خیلی هیجان انگیزه و من از الان برای این روزها دلتنگ میشم وقتی یادم میاد که این نی نی مهربون قراره تا ۳ ۴ ماه دیگه از درون من بیرون بیاد.....وقتی تو خونه تنهام یا دارم تنهایی رانندگی می کنم مثل دیوونه ها بلند بلند برای پسرم شعر می خونم و باهاش حرف می زنم اینقدر که این روزها وقتی براش آروم آروم لالایی می خونم و دستم رو روی شکمم  می ذارم کاملا عکس العمل نشون میده....

خلاصه اینکه ما هم شبیه خانومهای حامله شدیم رفت .....فراز و نشیب زیاد داره و در کل لذت بخشه.....

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/09ساعت 11:53  توسط گلی  | 

وقتی پارسال همین موقع ها درگیر عوض کردن خونمون بودیم...من و همسر خیلی هیجان داشتیم و خیلی ذوق به خرج می دادیم...همسر هر شب در مورد کارهایی که قراره توی خونه جدیدمون انجام بدیم با مامانش صحبت می کرد و اون هم خیلی خیلی خوشحال بود....اما بعدها فهمیدیم مامان همسر اونقدر ها هم که تو ظاهرش نشون میداده خوشحال نبوده....البته نه از روی بدجنسی....موضوع از این قرار بوده که خونه ای که ما پارسال توش زندگی می کردیم تقریبا ۱۰ دقیق پیاده روی با خونه مامان همسر فاصله داشت ...درسته که با وجود فاصله کم خونمون خانواده همسر هیچ وقت بی موقع خونه ما نیومدن و همیشه وقتی که من دعوتشون کردم اومدن البته ما هم مثل همیشه فقط همون جمعه ظهر خونشون می رفتیم ولی مامان همسر به خاطر اینکه ما محله مون رو عوض می کنیم خیلی دپرس و ناراحت بوده ....یک روز به من گفت که از پیشرفت بچه هاش همیشه خوشحال میشه ولی حس مادریش باعث میشه که مثلا از این دوری محله زندگی فرزندش خیلی ناراحت باشه....یادمه همسر بهش گفت شما که اینقدر بخاطر جابجا شدن ما تو تهران ناراحت هستید چه جوری میخواهید مهاجرت ما رو به استرالیا تحمل کنید....مامان همسر چیزی نگفت ...سرش رو انداخت پایین و فقط اشک ریخت...

بعد از یکسال حالا ما داریم اولین نوه این خانواده رو به دنیا میاریم و این حس خیلی خیلی عجیب و قشنگه ....وقتی همسر چند روز پیش داشت راجع به پروسه مهاجرتمون صحبت می کرد باز هم احساس کردم که مامانش خیلی غصه دار شد ...مخصوصا وقتی همسر گفت که باید از نی نی مون یک عکس بگیریم و سریع برای گرفتن پاسپورتش اقدام کنیم....

تا اینکه ۳ هقته پیش رفتیم امتحان آیلتس دادیم و مامان همسر ازمون پرسید که اگه این امتحان رو قبلو شیم یعنی رفتنمون قطعیه ....و همسر عزیز تر از جان هم با قاطعیت فرمود بله!!!!!

حالا اگه بهتون بگم که نتیجه امتحانمون اومد و من که مهم نبود ولی ۵.۵ شدم و همسر محترم بخاطر امتحان لیستنینگ که ۵.۵ شده بود دوباره باید امتحان بده اصلا به من نگید که این مسئله رو توجیح نکن....ولی من اعتقاد دارم وقتی اونا دلشون نمی خواد که ما ازشون دور شیم هرچه قدر هم خرج کنیم و هر چه قدر هم زبان بخونیم همین میشه ...همین که همسر بیچاره همه اسکیل ها رو ۶ یا ۶.۵ گرفت ولی لیستنینگ رو ۵.۵ شد....شاید من و همسر حسابی حالمون گرفته شد ولی وقتی مامان همسر نتیجه کارمون رو شنید با یک حالت از ته دل خوشحالی ولی در ظاهر ناراحت گفت حالا خدا بزرگه ....بهتره الان فکر پسرتون باشید....

این شد که من ایمان آوردم به دعای مامان همسر که اتفاقا سید هم هست....وقتی همسر می خواسته بره سربازی همه عالم و آدم پارتی داشتن به غیر از این همسر گوگول من ....خلاصه مامان همسر که همیشه نگران بچه هاش بوده هست و خواهد بود دست به دامن دعا شد و از خانم فاطمه زهرا خواست که بهش کمک کنه....این شد که در عین ناباوری همه همسر عزیز سربازیش افتاد وزارت دفاع در خیابان دبستان که تقریبا پیاده تا خونشون ۲۰ دقیقه راه بوده!!!!!!!حالا بماند که یکی از افراد فامیل که برای ماندن در تهران  پارتی ۱۰۰ درصد داشته مجبور شد ۶ ماه تمام به ایرانشهر که بدترین منطقه نظامی ایرانه فرستاده شه البته بهتره بگم که تبعید شد....

حالا هی شما بیایید بگید نه گلی خانوم شما تنبل بودید که نمره نیاوردید....اگه زیاد بهم گیر بدید اونوقت به قول همسر :به مامانم میگم که رسما سنگتون کنه!!!!!!!(شوخی کردم)....خدا وکیلی خیلی دلش پاکه و چون واقعا از ته دلش هر چیزی رو میخواد همیشه خدا بهش کمک میکنه....ولی انصاف نبود که همسری لیستنیگ ۵.۵ بشه!!!!!!!

پسر مهربونم:

مامان این چند روز خیلی اذیت شد ولی اصلا دلم نمی خواد تو احساس ناراحتی بکنی....شبها هم که موج مکزیکی زدنت به راهه ....میدونم که صدای قربون صدقه های بابات رو می شنوی ....عزیزم راحت باش و هرچقدر دلت خواست حرکت کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 10:58  توسط گلی  | 

در آغاز یک روز دل انگیز که بوی درختان سبز خیابان من رو به یاد روزهای امتحانات آخر سال می انداخت....در ابتدای یک هفته خوب بخاطر مرخصی یک هفته ای رئیس....

خیلی خسته ام...یعنی خسته نبودم ولی خسته و دل شکسته شدم....اینقدر که بعد از مدتهای طولانی یک گریه سیر توی دستشویی اداره کردم....

خسته شدم از اینکه این همه سعی در متعادل بودن دارم...خسته از اینکه یک وقت کسی از دستم ناراحت نشود...خسته از اینکه بخاطر کارهای شخصی و خصوصی ام مجبورم پاسخگوی اطرافیان باشم....اینقدر مراقب رفتارم باشم که کسی از دست من ناراحت نشود....اون هم چه کسانی ...کسانیکه عزیزترین هایم هستند....

دلم نمی خواهد به این مسئله فکر کنم....دلم نمی خواهد اینقدر قضاوت و توقع دیگران برایم مهم باشد....دلم هیچ چیز نمی خواهد به جز رختخوابم و یک دل سیر تنهایی و گریه ......

پسرم

من رو ببخش که اینقدر امروز اذیت شدی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/02ساعت 14:8  توسط گلی  |