پنج شنبه به بهانه رفتن به خیاطی رفتم خونه مامانم اینا و همسر هم جلسه داشت ...اینکه می گم به بهونه خیاطی رفتن به این خاطره که نمی خواستم همسر بدونه که دلیل واقعی رفتنم به خونه مامان اینا چیه....
خلاصه اینکه رفتم اونجا و یک دل سیر با مامان و بابام صحبت کردم ....البته اونها خودشون سه شنبه اش با خواهر بزرگه حرف زده بودن و ظاهرا خیلی هم بهش توپیده بودن که چرا این کارها رو کرده ....ولی خوب منم حسابی حرفامو زدم البته وسطاش کلی هم گریه کردم مخصوصا وقتی داشتم جریان کادوی روز مادر رو تعریف می کردم....این وسط مامان هم بعضی وقتا اشک میریخت و بابا هم با من هم دردی می کرد....خیلی سبک شدم ....مامان برام شربت قند با گلاب درست کرد تا آروم تر بشم ولی من همچنان گریه می کردمو حرف میزدم....آخرش بابا بهم گفت که بهترین راه اینه که از همه خواهرا فاصله بگیرم و اصلا ازشون توقع نداشته باشم....اینطوری هم خودم راحت ترم هم اینکه اونا حساب کار دستشون میاد....بعدش هم خیلی ریلکس بلند شدم رفتم کلی نون جو تازه که بابام خریده بود رو با خامه خوردم و بعدش کلی آرایش کردم که همسرم اومد نفهمه که من کلی گریه کردم....ناهارخوردیم و برگشتیم خونمون....عصرش هم که همه به مناسبت روز مادر و تولد مامانم خونه مامان اینا دعوت بودیم که دوباره رفتیم اونجا و کادومون که یک عدد ماهی تابه ماجیک بود رو بردیم....خواهر بزرگه شدیدا تو قیافه بود ...معلومه که بابا بد زده بود تو حالش ولی من خودم رو خیلی ریلکس نشون دادم و وقتی داشتن کادوها رو باز می کردن همه از اینکه من با اون سه تای دیگه شریک نشده بودم تعجب کردن....به هر حال شب خوبی بود....مامان و بابای عزیزم دستتون درد نکنه.....
جمعه از صبح همسری رفت دنبال گوسفند و میوه و کارای عقب مونده اومدن مامان و باباش از مکه...منم موندم که مثلا خونه تمیز کنم...مامانم زنگ زد که با بابا بریم یک کم برای این نی نی مون خرید کنیم ...منم شاد و خوشحال باهاشون رفتم ...البته چند جایی که قصد داشتیم بریم تعطیل بود ولی یک لباس بچه فروشی تو پاسداران رفتیم که خیلی خوب بود و کلی خرید کردیم ...هی هم فروشنده می گفت که ما جناسامون خیلی خوبه همش رو از تایلند میاریم....منم مدام قیمتها رو باهم مقایسه می کردم و افسوس می خوردم.....خلاصه اینکه چندین دست لباس جینگولانس به همراه ماشین قرمز اسباب بازی و کلی چیز دیگه بعلاوه یک لباس حاملگی خیلی راحت و خیلی خوشگل برای خودم خریدیم و شاد برگشتیم خونه....بعد از ظهر جمعه هم بالاخره من تونستم خونه رو تمیز کنم و بعدش هم رفتیم خونه مامان همسری تا همه چیز رو برای ورودشونت آماده کنیم
شنبه از صبح ساعت ۵ بیدار شدیم...من رفتم خونه مامان همسر موندم و همسر و برادر کوچیکه همسر رفتن فرودگاه....منم مثل عروسهای کدبانو صبحانه و ناهار درست کردم تا اونا بیان ...البته دختر دایی و زن دایی همسر از رشت اومده بودم و من وظیفه مشغول کردن اونها رو هم داشتم....مامان و بابای همسر اومدن و من و مامان ش کلی همدیگر رو بغل کردیم و گریه کردیم....یک حس عجیبی بود...انگار توی اون جمع فقط من بودم که احساس مامان همسر رو درک می کردم....وقتی از اونجا تعریف می کرد گریه می کرد و این فقط من بودم که کلی ذوق نشون میدادم و باهاش هم دردی می کردم....خلاصه اینکه من همه سعیم رو کردم که اونها راحت باشن اما متاسفانه برادر بزرگه و جاریم اصلا همکاری نکردن و من و همسر و برادر کوچیکه خیلی خسته شدیم اما من این کارها رو بخاطر مامان همسر کردم نه بخاطر چیز دیگه ای....بعد از ظهر هم همسر کلاس تنیس داشت اومدیم خونه ولی بعد از کلاسش دوباره رفتیم خونه مامانش اینا ....بخاطر اینکه برادر بزرگه و همسرشون نیومدن کمک و چون خاله و پسر خاله همسر هم از شمال اومده بودن من و همسر فکر کردیم که زشته ماهم اونجا نباشیم....خلاصه اینکه روز خیلی شلوغ پلوغی بود...البته مامان همسر برامون سوغاتی های خوبی آورده بود که من از همه بیشتر وسایل پسرکم ور دوست داشتم....دستشون درد نکنه......
یکشنبه هم که امروز باشه دوباره من سرکارم و دارم برای رسیدن به ساعت چهار لحظه شماری می کنم که برم خونه وروی تختم دراز بکشم و با پسرم حرف بزنم....در ضمن من فردا وارد هفته ۲۸ حاملگیم میشم که در حقیقت سه ماهه سوم بارداریه ....امیدوارم این روزها زودتر بگذره و من پسرم رو توی بغلم بگیرم.....
