دوشنبه به خاطر کمی استراحت موندم خونه و به مامان مهربونم گفتم بیاد پیشم....خیلی خوب بود چون هم مامانم پیشم بود هم کاغذ دیواری و موکت اتاق بچه نصب شد و این یعنی کلی کار در یک روز....حالا فقط مونده کولر خونه......
هر ساعت میرم تو اتاقش....این همون اتاقی بود که توی این یکسال همیشه بود و تنها یک دراور و یک فرش خوشگل توش پهن بود و من هروقت حوصله خونه تمیز کردن نداشتم همه چیز رو میریختم توش ....ولی حالا اینقدر برام حرمت داره که هر روز بهش سر می زنم در حالیکه الان هیچ چیزی توش نیست....یک اتاق خالی با دیوار کاغذ دیواری شده گوگول و زمین موکت شده که همون فرش خوشگله توش پهنه....تا آخر هقته تخت و کمدش میاد و میدونم که اون موقع شاید من و همسری شام و ناهارامون رو هم اونجا بخوریم....بوی عشق میده....بوی نی نی ....بوی زندگی....درست مثل اولین خونه عشقمون که وقتی خالی خالی بود من و همسری هر روز از سرکار میرفتیم بهش سر میزدیم و در مورد چیدمانش با هم حرف می زدیم....از اول اسفند تا آخرای فروردین که دیگه تقریبا پر شده بود هر روز میرفتیم بهش سر میزدیم....حالا این اتاقه هم شده همون لانه عشقمون.....
این روزها اصلا دلم نمی خواد به هیچ چیز غیر از نی نی مهربونم فکر کنم....هر روز باهاش حرف می زنم و از تکونهاش لذت میبرم و تا اونجا که می تونم سعی می کنم این لذت رو به همسری هم انتقال بدم....همیشه و همه جا دارم راجع بهش حرف می زنم ...حتی دوشنبه که مامانم پیشم بود راجع به طرز خوابوندنش و پوشک کردنش هم حرف میزدم ...در آخر به مامانم گفتم که اصلا نمی تونم احساساتم رو تو خودم بریزم و دلم میخواد همه ذوق و شوقم رو نشون بدم حتی اگه خیلیها فکر کنن چقدر ندید بدیدم.....
خواهر دومی که ۲ ماه دیرتر از من باردار شده و بارداریش خودش قصه ای طولانی داره این روزها فکر همه رو به خودش مشغول کرده البته سختیهای بسیاری که براش پیش اومده بهش حق میدم که اینقدر همه نگرانش باشن ولی خوب بعضی وقتا یه جوری میشم....دلم نمی خواد بهش فکر کنم ...مهم اینه که من و پسر مهربونم با هم خوب و خوشیم.....