تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

خوب ما اینیم دیگه...یا کاری رو انجام نمیدیم یا اینکه همه کارا رو تو یک روز انجام میدیم....

دوشنبه به خاطر کمی استراحت موندم خونه و به مامان مهربونم گفتم بیاد پیشم....خیلی خوب بود چون هم مامانم پیشم بود هم کاغذ دیواری و  موکت اتاق بچه نصب شد و این یعنی کلی کار در یک روز....حالا فقط مونده کولر خونه......

هر ساعت میرم تو اتاقش....این همون اتاقی بود که توی این یکسال همیشه بود و تنها یک دراور و یک فرش خوشگل توش پهن بود و من هروقت حوصله خونه تمیز کردن نداشتم همه چیز رو میریختم توش ....ولی حالا اینقدر برام حرمت داره که هر روز بهش سر می زنم در حالیکه الان هیچ چیزی توش نیست....یک اتاق خالی با دیوار کاغذ دیواری شده گوگول و زمین موکت شده که همون فرش خوشگله توش پهنه....تا آخر هقته تخت و کمدش میاد و میدونم که اون موقع شاید من و همسری شام و ناهارامون رو هم اونجا بخوریم....بوی عشق میده....بوی نی نی ....بوی زندگی....درست مثل اولین خونه عشقمون که وقتی خالی خالی بود من و همسری هر روز از سرکار میرفتیم بهش سر میزدیم و در مورد چیدمانش با هم حرف می زدیم....از اول اسفند تا آخرای فروردین که دیگه تقریبا پر شده بود هر روز میرفتیم بهش سر میزدیم....حالا این اتاقه هم شده همون لانه عشقمون.....

این روزها اصلا دلم نمی خواد به هیچ چیز غیر از نی نی مهربونم فکر کنم....هر روز باهاش حرف می زنم و از تکونهاش لذت میبرم و تا اونجا که می تونم سعی می کنم این لذت رو به همسری هم انتقال بدم....همیشه و همه جا دارم راجع بهش حرف می زنم ...حتی دوشنبه که مامانم پیشم بود راجع به طرز خوابوندنش و پوشک کردنش هم حرف میزدم ...در آخر به مامانم گفتم که اصلا نمی تونم احساساتم رو تو خودم بریزم و دلم میخواد همه ذوق و شوقم رو نشون بدم حتی اگه خیلیها فکر کنن چقدر ندید بدیدم.....

خواهر دومی که ۲ ماه دیرتر از من باردار شده و بارداریش خودش قصه ای طولانی داره این روزها فکر همه رو به خودش مشغول کرده البته سختیهای بسیاری که براش پیش اومده بهش حق میدم که اینقدر همه نگرانش باشن ولی خوب بعضی وقتا یه جوری میشم....دلم نمی خواد بهش فکر کنم ...مهم اینه که من و پسر مهربونم با هم خوب و خوشیم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/30ساعت 10:4  توسط گلی  | 

-هنوز هوا اونقدرها هم گرم نشده و همچنان گوگول و بهاریه اما من هر ۱ ساعت یکبار حرارت بدنم به ۴۰ درجه میرسه و از شدت گرما دلم میخواد این همکارامو که همش میگن :تورو خدا در رو ببندید سرده !!!!!! رو خفه کنم.....

- تکونها این آقا پسر ما زیاد شده و از وقتی مامان و باباش فهمیدن که نی نی شون پسره حسابی داره شیطونی میکنه مخصوصا شبها موقع خواب

- چهارشنبه هفته پیش رفتیم شمال با پدر شوهر و مارد شوهر گرام...همه چیز خوب و هوا بهاری و دلپذیر بود مخصوصا اینکه بوی بهار نارنج آدم رو مست میکرد...البته جمعه صبح برگشتیم ولی خیلی خوب بود.....یک توفیق اجباری هم هر سال نصیب ما میشه اونم اینه که از جشنواره گل لاله در گچسر دیدن کنیم ....فکر کنم از ۵ هزار آدمی که اونجا بودن فقط من گاگول یک بسته ۶۰ تایی غنچه گل خریدم .....بقیه اون ۴۹۹۹ نفر داشتن توی باغهای لاله عکس میانداختند و مترصد این بودن که نگهبان حواسش نباشه یک دونه گل بکنن!!!!...آخه می دونید این ایرانیها خیلی انسان دوست و هم نوع دوست و گل دوستن ....واسه همین می خوان مجانی صاحب گل لاله بشن....حالا بماند که ملت توی اون خاک و خل بچه ۵ ماه با خودشون آورده بودن و توی همون یک گوله جا داشتن بساط نهار پهن می کردن .....ترافیک هم بیداد می کرد و کلا از کزج تا گچسر بسته شده بود و خدا را شکر که ما تو راه برگشت بودیم و گرنه من خودمو می کشتم.....البته سر منشع این ترافیک توقف دوبله سوبله ماشینها بود که داشتن خانم بچه ها رو دم دم دم باغ گل پیاده میکردن آخه نمی تونستن یک کم عقب تر برن....قربونش برم پلیس هم تا سی کیلومتری دیده نمی شد و بعدش توی پیچی... لای کوهی... جایی مثل گربه نره ایستاده بود تا ماشینهایی که داشتن از اون دیوونه خونه فرار می کردن رو جریمه کنه...خلاصه بل بشوری بود جشنواره گل لاله....البته وقتی گلهای خوشگل رو توی گلدون تو خونه گذاشتم حسابی کیف کردم مخصوصا که تا تو آب گذاشتمشون همه غنچه ها باز شدن....حتما عکس رو هم میذارم....

- یک خبر داغ و جدید اینکه هفته پیش شنبه که بنده و همسر گرام امتحان آیلتس داشتیم و نرفتیم  سرکار ....بعد از امتحان با مامان و بابای مهربونم رفتیم برای اقا پسرمون که اون موقع هنوز نمی دونستیم پسره یا دختر تخت و کمد خوشکل نانازی خریدیم....الهی من قربون مامان و بابام برم که اینقدر خوش سلیقه و با ذوق هستن....وقتی تخت و کمد را آوردن حتما عکسش رو میذارم...

- دیگه اینکه ما امتحان دادیم و اصلا دلم نمی خواد راجع به نتیجه و این حرفاش فکر کنم....من حدم همین اندازه بود و تا اطلاع ثانوی زبان مبان تعطیله!!!!!

- من و همسری شدیدا درگیر انتخاب کاغذ دیواری خوشگل برای اتاق نی نی مون هستیم و تا آخر هفته اگه خدا بخواد ...اگه همسری همت کنه...اگه خسته نشیمم....اگه حوصله داشته باشیم این کار تموم میشه و بچه ما هم صاحب یک اتاق با کاغذ دیواری نو .. موکت جدید میشه ....آخه بچم اتاقش سرامیک بود ما دیدم سردش میشه گفتیم موکتش هم بکنیم .....البته همه این کارها اگه همسری ما همت کنه او کی میشه وگرنه که ان شاءاله وقتی خودش به دنیا اومد و بزرگ شده انجامشون میده....

- حالا نگید حرص نخورا....چون از شهریور ۸۷ که ما این خونه اومدیم می دونستیم که کولر نداره و باید یک عدد نو خریداری شود...حال من مرده شما زنده ....من و این بچه مثل کتلت از گرما هی اینور اونور میشیم تا آقای همسر به پدر مهربانشون بسپارن که برای ما یک عدد کولر با فیچر های خوب انتخاب کنن....حالا یکی بیاد پدر شوهر گرام رو از خونه بکشونه بیرون تا برامون کولر ببینه.....شیطونه میگه زنگ بزنم پیک بادپا بره نمایندگی آبسال یک کولر برامون بخره و بره نصب کنه ها!!!!!!...اما من که این کار رو نمی کنم چون فقط کافیه یکبار این کار و بکنم از این به بعد کل خانواده اگر کولر بخوان من باید برم براشون بخرم ....چون هم آشنا دارم و هم تیز و بز کارا  رو انجا م میدم....توانم هم مثل بقیه پایین نیست ماشااله!!!!!!

- خیلی معلومه که گرما داره بهم فشار میاره نه؟؟؟؟!!!!!!دیگه هیچی فعلا!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 11:2  توسط گلی  | 

برای تو پسر نازنینم

برای تو نازنینیم که عزیز ترین و دوست داشتنی ترین موجود زندگیم هستی....

برای تو که حضورت در زندگیم حس زیبای مادر بودن را به من فهماند

برای تو که روزها و شبهای بی تو بودن را در فکر با تو بودن سپری کردم و حالا در درون من زندگی می کنی

برای تو که از ابتدا دختر یا پسر بودنت اونقدرها برای من و پدرت تفاوتی نداشت ....ما فقط تو را می خواستیم

برای تو پسر نازنینم که دلم می خواهد روزی مردی بزرگ شوی نه فقط از جهت مشهور بودن و نامی بودن بلکه از جهت بزرگ مرد بودن ...

برای تو می نویسم زیرا برای من که برادری نداشتم درک کردن بچگی یک پسر بسیار سخت است ولی این جزو چیزهای جدیدی است که تجربه کردنش بسیار لذت بخش است...و برعکس من پدرت از شوق بازیهای دوران بچگی اش با برادرانش بسیار هیجان زده است و این روزها را به فکر بازی کردن با تو به سبک بچه گیهاش سپری می کند....

برای تو می نویسم که نه دایی داری نه عمه ولی مطمئن باش پدر و مادری خواهی داشت که به تو افتخار می کنند و عاشقانه تو را دوست می دارند بیشتر از هر عمه و هر دایی...

عزیزم

صدای شنیدن ضربان قلبت و دیدن تک تک اعضای شکل گرفته بدنت مرا در مقابل قدرت و عظمت پروردگار انقدر متعجب و شاکر ساخت که نمی دانم چگونه برایت بنویسم....تنها چیزی که می توانم بگویم این است که در مقابل این همه لطف و عظمت پروردگار سعی خواهم کرد هرچه در توانم است برایت صرف کنم تا تو هم مانند من تا همیشه بخاطر پدر و مادرت شکر گذار نعمتهای بیکران خداوند باشی

دلم می خواهد آغوش پر مهرت امن ترین جای برای همدمت باشد همانند آغوش پدرت

دلم می خواهد عشقت و علاقه ات به خانواده ات همانند پدرت بی توصیف باشد

 دلم می خواهد بزرگواری و بخششت همانند بزرگترین مرد زندگی من یعنی پدرم باشد.....

اما اولین چیز و آخرین چیز در زندگیت همیشه و همیشه باید خدایی باشد که تو را آفرید و به عنوان بهترین هدیه به من و پدرت تقدیم کرد....خدایی که همه جا هست و هیچگاه تو را تنها نمی گذارد حتی در بدترین شرایط....

عزیزم راحت باش و از زندگی ات لذت ببر

 مامانت ۲۱/۰۲/۸۸

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/22ساعت 9:19  توسط گلی  | 

قوانین زندگی من همیشه یکسان و ثابت نیستند...این قوانین بر اساس موقعیت زمانی تغییر می کنه...مطمطئنا قوانین من در زمان دانشجویی با قوانین من در زتدگی متاهلی خیلی فرق کرده ولی یک چیزهایی تقریبا ثابته:

۱- آرامش زندگیم از همه چیز مهمتره و هرچیزی که بخواد اون ارامش رو ازم بگیره به سرعت از زندگیم حذف میشه....این چیز ممکنه یک آدم باشه ...ممکنه یک قانون عرفی باشی یا حتی قانون شرعی...خلاصه هرچیزی که آرامش زندگیم رو بر هم بزنه

۲- وقتی یک مسوولیت انسانی رو بر عهده گرفته تمام و کمال باید از عهده اون بر بیام....این مسوولیت می تونه ارائه خدمات پشتیبانی برای یک سیستم باشه میتونه وظائف یک زن در مقابل شوهر و خانه اش باشه و می تونه مسوولیت یک مادر در مقابل بچه اش....

۳- هرچیزی که اجباری باشه حتما برای من کسل کننده و در آخر عذاب آور خواهد شد....اگر قرار باشه کلاسی رو به اجبار برم حتما نتیجه مطلوب نخواهد داشت حتی مسافرت و تفریح هم اگر به اجبار باشه و توی رودربایستی قرار باشه انجام بگیره برام عذاب آوره.....(مطمئنا عذاب آورترین چیز در زندگی من اجباری صبح زود از خواب بلند شدن)

۴- خواب بخش عمده ای از زندگی منه و اگر به اندازه کافی نباشه حتما از زندگی ساقط میشم

۵ - هیچ همکاری دوست نمیشه و هیج دوستی بیشتر از پدر و مادر صلاح کار من رو نمی خواد

۶-  لزوما همه افراد از خوشحالی من شاد نمی شن و خیلیها از شادی من ناراحت و از ناراحتی من بسیار لذت می برن ...این قانون می تونه در هضم کردن رفتارهای سرد و بی احساس افراد در مقابل من موثر باشه

۷- قانون هفتم در طی یکسال اخیر کشف شده و یکی از اصول زندگی من شده:به صورت پیش فرض آدمها بی معرفت هستند مگر اینکه خلافش ثابت شه....آدمها فقط و فقط من رو بخاطر منافع خودشون میخوان مگر اینکه خلافش ثابت شه... آدمها همیشه دنبال ضربه زدن به من هستند مگر اینکه خلافش ثابت شه....(البته دور از جون شما دوستان و خانواده مهربونم)

۸- وقت و جوانی آدم ارزش غصه خوردن برای مشکلات ریز و درشت آدمها رو نداره....چون دقیقا زمانی که تو غصه داری و مشکل داری همه بی تفاوت از کنارت رد میشن البته باید خدا رو شکر کنی اگر نمکی روی زخمت نپاشن.....

۹ - مهمترین و اصلی ترین قانو زندگی من.....خدا هست و همیشه و همه جا پشتیبان و نگهدار من است و همیشه بهترین چیزها را برای من می خواهد ...پس خدا را برای ما بس است!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 14:43  توسط گلی  | 

همه چیز روی روال خودشه...این منم که آشفته و دپرسم...هرچی می گردم دلیل این آشفتگی رو پیدا نمی کنم....همه چیز خوبه ....این منم که بدم....همه اطرافیان جهت رفاه حال من رفتار می کنند غیر از خودم....این آشفتگی مقطعیه و شاید مهمترین دلیلش اضطراب بیخودی که بعد از دو سال مداوم زبان خوندن موقع امتحان ایلتس داره به سراغم میاد....باهاش مبارزه می کنم ولی اضطرابم بخاطر امتحان نیست بخاطر نی نی که باید چهارساعت امتحان دادن منو تحمل کنه....اصلا نمی دونم چرا اینطوریه ...آشفتگیم بخاطر نگرانی هایی که هر مادر بارداری نسبت به سلامتی بچه اش داره ....هرچند که می دونم خدا بهترین حافظ و نگهدار نی نی مهربون منه...دپرس بودنم بخاطر اینه که هنوز تکانهای نی نی رودقیق احساس نمی کنم و هزارجور فکر و خیال میاد تو ذهنم....این آشفتگی مطمئنا  بخاطر بارانهای دل انگیز بهاری این روزها نیست...این بخاطر همسر مهربونم نیست و این فقط بخاطر جابجایی مختصر هورمونهای اعصاب خوردکن بنده است که یک روز خوبم و یک روز بد....

چهارشنبه این هفته امتحان اسپیکینک آیلتس دارم و شنبه هم بقیه امتحان رو دارم....آمادگی علمیم کافیه ولی آمادگی روحی و جسمیم زیاد خوب نیست....برام خیلی دعا کنید....

هفته پیش توی چند تا از وبلاگها یک بازی دیدم که موضوعش "قانون های زندگی من " بود....با وجودی که کسی منو دعوت نکرده من خودم بدون دعوت توی پست بعدی راجع به قانونهای زندگیم می نویسم....همه دوستانم رو که اسمشون کنار پیوندهای وبلاگم است و یا حتی نیست ولی این پست منو به صورت تصادفی یا غیر تصادفی می خونن دعوت می کنم که دراین مورد بنویسن....البته این موضوع ۳ روزی هست که فکر من رو به خودش مشغول کرده و حتما توی پست بعدی راجع بهش می نویسم....

فعلا بذارید یک کم غر غر هالی حاملگیم رو توی این پست بنویسم تا بعد.....

برای امتحانم خیلی دعا کنید

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/12ساعت 13:29  توسط گلی  | 

همه چیز تکراری و روتینه...البته سرکارفقط!!!!!.....

این روزها رسما بیکاریم....بخش آی تی یک سازمان دولتی به چه گندگی رسما کاری نداره...پروژه ها در مرحله زدوبند مدیران و شرکتها هستند و تا لقمه چرب و نرمی نباشه رسما تعطیله......

همکاران محترمه و مکرمه رسما بیکارن و عملا ادای کار در میارن ....من که اینترنت اینجا دستمه آمار همشون رو دارم ....از صبح یا تو فیس بوکن یا دارن ایمیل چک میکنن یا انواع اقسام بازیهای رایانه ای انجام میدن....آنچنان چشمهاشون رو به مانیتورهاشون دوختن که هرکی ندونه فکر میکنه دارن خیر سرشون برنامه نویسی می کنن.....وقتی آمار اینترنتشون رو میبینی از خنده روده بر میشی....حالا بماند که اصلا حوصله چک کردن صفحاتی که بازدید می کنن یا دیدن فایلهایی رو که دانلود می کنن رو ندارم....گور باباشون.....

منم از این قاعده مستثنی نیستم....البته این روزها بگی نگی چند تا ریدینگ زبان می زنم چون مثلا ۲۱ اردیبهشت امتحان زیان دارم.....روزها بیشتر وقتم به وبلاگ خونی و کسب مطالب ارزنده در مورد بارداری می گذره و اصطلاحا دیگی که برای من نمی جوشه سر سگ بجوشه.....

کفشهای پاشنه بلند همکارا و راه رفتنشون با صدای تق تق و چرندیاتی که پای تلفن بلند بلند در مورد مسائل خفن کاری مثل اسناد مناقصه و نامه دعوت به جلسه و پیگیری کار شرکتها می زنن رسما داره دیوونه ام میکنه......

شکمم هر روز بزرگتر میشه ولی من هنوز تکونی از نی نی رو حس نمی کنم ...آخه من امروز هفته ۱۹ ام شروع میشه!!!!....این نی نی مهربونم خیلی گناه داره چون مامان تنبلش از صبح پشت میز میشینه و فقط ساعت نماز یک ربع دراز میکشه.....نی نی جونم ببخشید!!!!!

انواع اقسام غذاهای سنتی ایرونی از باقالی پلو با ماهیچه گرفته تا کشک بادمجون و لوبیا پلو و ته چین و هزارجور غذای دیگه هوس می کنم که همشون با خوردن یک لقمه نون و پنیر رفع میشه ولی خدایی اصلا هوس شیرینی و پیتزا و ساندویچ نمی کنم.....فقط گاهی هوس سالاد الویه می کنم که اون هم زود گذره!!!!!

دوستان مهربونم خوش باشید و آخر هفته خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/02/02ساعت 11:26  توسط گلی  |