تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

خوب این تقصیر من نبوده که درست ۳ هفته بعد از عید به دنیا اومدم....همین طور اصلا مقصر من نبودم که تالار عروسیمون یا ۳۱ فروردین جا داشت یا میرفت تا خرداد ماه....

حالا چه من مقصر باشم چه نباشم:

امروز سومین سالگرد ازدواجمونه.....

۳۱ فرودین سال ۸۵ بعد از کلی دوندگی و خرید و دنبال لباس عروس رفتن و ....هزارتا کا ردیگه ساعت ۶ صبح بیدار شدم و این آغاز یکی ار بهترین روزهای زندگیمون بود....یک عروسی خوب و متعادل....یک عروس خوب و خوشگل با یک لباس بسیار زیبا که اندازه همه دنیا دوستش داشتم و کلی چیزهای خوب و تبریکات و رقص و شادی و .....

یاد آوری لحظه لحظه اون روز برام شیرینه و برعکس خیلی از عروسها که چیزی از عروسیشون یادشون نمیاد و کلا گیج و مبهوت بودن من خیلی سرحال و هوشیار همه لحظه ها رو بخاطر سپردم.....شاید یکی از دلایلش برنامه ریزی بود که داشتیم ...نه تالارمون دور بود نه آرایشگاه من خیلی شلوغ بود و نه آتلیه عکاسی جای پرتی بود....همه بهم نزدیک بود و هیچ دیر رسیدنی در کار نبود....مراسم عقد سرموقع و ورود به تالار هم راس ساعت انجام شد....حتی مراسم آخر شبمون خونه خواهر بزرگه خیلی عالی و سر وقت بود و به احترام پدر مادر هامون که خیلی خیلی خسته بودن بیشتر از ۳ ساعت طول نکشید...البته من و همسر اینقدر آخر شب خسته بودیم که خودمون پیشنهاد دادیم دیگه بسته و این انتهای بهترین روز زندگیمون بود....فکر می کنم به همه خوش گذشت و مهمترین بخشش اذیت نشدن بیش از اندازه مامان و بابا هامون بود.....ورود به خونه عشقمون که بوی اسپندش آدم رو مست میکرد و گلهای سرخی که توی گلدونهاش توسط مامان مهربونم تزئین شده بود زیبا ترین صحنه دنیا رو تداعی می کرد....بعضی از فامیلهای همسر که از شمال آمده بودند برای دیدن خونه عروس شب با ما به خونمون اومدن و ممن از جزئیات اینکه کیا بودن و کی رفتن اطلاعی در دست ندارم....تنها چیزی که یادمه درد شدیدی بود که در پاهام احساس می کردم و خستگی بسیار زیاد......خوابیدن رو تخت خواب نویی که تشکش سفت بود و نه من و نه همسر عادت بهش نداشتیم و خوابیدن که چه عرض کنم رسما غش کردیم....این همون تختی بود که الان بدون اون خوابمون نمیبره و هرجا که باشیم دلمون براش تنگ میشه.....

و بهترین روز زندگی من و همسر و اتمام تمام دوندگیهای قبل از عروسی و شروع روزهای خوب عاشقانه ما از صبح ۳۱ فروردین آغاز شد و هیچ وقت تصور نمی کردیم که سه سال بعد یک هدیه الهی در زندگیمون حضور داشته باشه......

خدای بزرگ و مهربونم بخاطر همه چیز از تو سپاسگذارم و امیدوارم همه عروسها و دامادهای این روزها به لطق و حمایت تو بهترین روز زندگیشون رو تجربه کنن و به همه آرزوهایس خوب و شیرینشون برسن....

همسر عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارک....سال دیگه همراه با نی نی ۷ ماهمون این روز را جشن میگیریم و مطمئنم روزهای خوبی در انتظار ما خواهد بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 9:1  توسط گلی  | 

ثبت بعضی از وقایع یا مطالب شاید برای همه جالب نباشه یا بعضا اینقدر تکراری باشه که بعد از باز کردن صفحه وبلاگ با بی حوصلگی خونده بشه و تموم شه....

این موضوع فقط مربوط به مطالب ثبت شده توی وبلاگ نمیشه بلکه در حرفهای روزمره هم شاید بعضی مطالب برای بعضیها جالب نباشه مثلا وقتی یک دختر خانم ازدواج میکنه موضوعاتی که برای حرف زدن داره شاید برای دوستان مجردش جالب نباشه یا مثلا خانومی که بارداره در مورد چیزهایی حرف میزنه که برای بقیه شاید جذاب نباشه .....

من همیشه سعی کردم از این موضوع اجتناب کنم و بیشتر در مورد مسائل پاپلیک حرف بزنم و بنویسم ولی احساس میکنم شاید این کار برام نوعی خودسانسوری باشه....اینکه من در مورد وضعیت نی نی و اینکه هفته چندم بارداریم و دکتری که دیروز رفتم چی بهم گفت و حتی در مورد ریز ترین احساساتم در این روزها ننویسم به نوعی خودسانسوری میشه چون من همیشه فکر می کنم کسی که داره مطالب منو میخونه نباید خسته بشه....

وقتی ازدواج کردم در مورد اولین تجربه های پخت و پز و زندگی مشترک چیزی نمی گفتم چون به نظر من این مسائل فقط برای من جذابه .....

این روزها که وبلاگ کسانی رو میخونم که باردارن یا بچه دارن احساس می کنم چرا من نخواستم که در این موارد بنویسم.....و این حس یک عذاب وجدانی به من میده....چون این روزها دیگه تکرار نمیشه و اگه من چهار سال بعد آرشیو این وبلاگ رو بخونم نمی تونم احساس این روزهام رو به یاد بیارم....برای همین تصمیم دارم در مورد خودم و بچه ام بیشتر بنویسم....برای همین فکر کنم این پستم یک کمی طولانی بشه!!!!!!

این روزها احساساتم خیلی تغییر کرده....شدیدا وابسته و دلتنگم....

بدون همسر توی خونه خوابم نمیبره ...بدون اون حتی حوصله غذا خوردن هم ندارم...دلم میخواد همیشه پیشم باشه و من همیشه کنار اون دراز بکشم....دلم میخواد تمام مدت کنارم باشه....وقتی توی اداره هستم بیش از ۱۰ بار تلفنی باهاش حرف میزنم ....مثل دیوونه ها شدم....سریع دلتنگش میشم.....وقتی صبحها از خواب بلند میشم و دارم تخت خواب رو جمع می کنم دلم برای تخت خوابم تنگ میشه...وفتی دارم در خونه را قفل می کنم یک نگاه کلی به خونه ام می کنم و احساس می کنم که خیلی دلتنگش میشم.....وقتی تو اداره هستم مثل بچه ها موبایلی رو که همسر بهم هدیه داده مدام نگاه می کنم و ته دلم قنج میره ....وقتی به کوهها نگاه میکنم دلم میخواد با همسر برم بیرون و کلی قدم بزنم....وقتی از خونه مامانم اینا بیرون میام کلی برای بابام دلتنگ میشم....وقتی غذایی که دست پخت مامانمه رو می خورم دلم برای مامانم کلی تنگ میشه....وقتی به شکمم توی آینه نگاه می کنم دلم برای نی نی مهربونم که توی جایی به این تنگی داره نفس میکشه می سوزه و دلم میخواد گریه کنم....وقتی توی نماز خونه اداره دراز می کشم کلی از نی نی بخاطر اینکه داره سختی میکشه معذرت خواهی می کنم و همش بهش قول میدم مامان خوبی براش باشم....خلاصه اینکه برای همه چیز و همه کس دلتنگم ...برای خواهر کوچیکه که توی کرج زندگی میکنه و به نظر همه ما خیلی ازمون دوره...برای خواهر دومی که بعد از ۷ سال باردار شده و حالش زیاد خوب نیست...برای خواهر بزرگه که همیشّه کلی مسوولیت به دوششه و همیشه خسته است...برای دختر خاله کوچیکه که خیلی دوستش دارم...برای گلدونهای خونه ام ...برای همه لباس بچه هایی که تا الان برای نی نی خریدیم و هر شب نگاهشون میکنیم...برای خونمون تو شمال و خلاصه برای همه چیز به غیر از کار و محل کار!!!!!

این احساسات این چند روز اخیرمه و به قول مامانم :آدم توی حاملگی هر روز یه جوره...اگه یک روز صبح بلند شدی و احساس کردی که شاخ درآوردی اصلا تعجب نکن...همه چیز خوب میشه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 10:3  توسط گلی  | 

مهمانی پنجشنبه شب که به بهانه پاگشای خواهر کوچیکه بعد از ۸ ماه !!!!!!برگزار شد خیلی عالی و خوب بود....همه چیز خوب و از همه مهمتر غذاها عالی شده بود....مامان مهربونم خیلی کمکم کرد و همسر نازنین طبق معمول حسابی کار کرد....

البته یک مناسبت مخفی هم در برگزاری این مهمانی وجود داشت که همانا تولد اینجانب بود....خواهرا و مامان و بابای گلم هم حسابی منو شرمنده کردن....

خواهر بزرگه از مالزی برام یک لباس خوشگل سبز رنگ حاملگی آورد که خیلی دوستش دارم

خواهر دومی یک ظرف کریستال مستطیل شکل آورد که شدیدا به این نوعش نیاز داشتم

خواهر کوچیکه هم یک عدد روسری خیلی ناز بهم داد که برای منی که سلیقه انتخاب روسری ندارم سورپرایز خوبی بود

دختر خاله مهربونم که یک دست لباس تو خونه ای بهم داد که بر اساس تجربیاتش لباس مناسبی برای روزهای بعد از زایمانه!!!!!!

مامان و بابای مهربونم هم یک عدد آباژور گوگول و شیک برام خریدن که همون سه شنبه بهم دادن و من خیلی ذوقیدم

مامان و بابای همسری هم یک عدد قالیچه بهمون هدیه دادن که خیلی خوب و زیباست

و اما......همسر نازنینم که حسابی منو سورپرایز کرد!!!!!!

اینو ببینید

این همسری ما اهل سورپرایز موپرایز نبود ولی خدا وکیلی این دوسال اخیر حسابی منو شرمنده کرده....از دوشنبه همینطوری در تب و تاب بود که بلاخره پنج شنبه کادوی خیلی قشنگش که یک عدد گوشی موبایل اف ۴۸۰ سامسونگ بود اون هم به رنگ طلایی رو بهم داد....من حسابی شرمنده شدم چون قرار بود اون گوشی رو برای خودش بخره....

همسر نازنینم خیلی خیلی دوستت دارم ....نه صرفا بخاطر هدیه ای که برام خریدم ...بخاطر اینکه خیلی خوب و مهربونی

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/29ساعت 8:41  توسط گلی  | 

درسته که هیچ سالی ۲۵ فروردینش با برف همراه نبوده ولی خوب امسال یه جور دیگست....شاید خدا خواسته من یک روز تولد زمستونی رو داشته باشم....اما چه تو برف چه تو بارون چه تو کم آب چه تو پرآبی من ۲۸ سالم شده و در حال حاضر به خانم متشخص ۲۸ ساله که مامان هم هست در خدمتتونه...

به هرحال امروز روز تولدمه و حسهای خوب به همراه چیزهای خوب برای من حاضره....

در مورد هدیه همسر باید بگم که نمی دونم چیکار میخواد بکنه ولی بهم گفته روز پنجشنبه بهم هدیه ام رو میده...

خلاصه که سال دیگه اگه خدا بخواد با نی نی ۷ ماهه گوگولم این روز رو جشن میگیریم....

روز برفی بهاری ۲۵ فروردینتون به خیر

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/25ساعت 8:30  توسط گلی  | 

وقتی آدم حامله است دلش میخواد صبح ساعت ۱۰ بلندشه

وقتی آدم حامله است دلش میخواد بعد از خوردن یک صبحونه تپل دوباره بره رو تخت دراز بکشه و یا فکر و خیال کنه و یا حداکثر یک کتاب بخونه

وقتی آدم حامله است دلش میخواد غذاش آماده تو یخچال باشه و فقط بلند شه تو مایکرو داغش کنه و بخوردش بعدش دوباره بره رو تخت دراز بکشه

وقتی آدم حامله است دلش میخواد ظهر یه ۲ ۳ ساعتی بخوابه و بعدش که بلند شد یه کاهو سکنجبین بخوره و تی وی رو روشن کنه هی این کانال اون کانال کنه بعدش هم که حوصله اش سر رفت بره دوباره روتخت دراز بکشه و با نی نی تو شکمش حرف بزنه

وقتی آدم حامله است دلش میخواد وقتی همسر اومد برن بیرون یه کم قدم بزنن و بعدش بیان شامی رو که آماده است بخورن و یک کم تی وی ببینن و بعدش برن بخوابه

وقتی آدم حامله است اصلا نباید تختش جمع بشه همیشه باید آماده خوابیدن باشه

وقتی آدم حامله اس حالش از صبح زود بیدار شدن و هول هولکی صبحونه خوردن و تو ترافیک موندن و تو اداره پشت کامپیوتر نشستن و آدمهای عوضی رو تحمل کردن و بعد از نهار از خواب مردن و تو ترافیک به خونه برگشتن و شام درست کردن و برای غذای فردا ظهر خودش و همسر غذا درست کردن و هول هولکی نماز خوندن و با عذاب وجدان دیر خوابیدن و دوباره صبح زود بلند شدن بهم میخوره....

البته آدم می تونه وقتی حامله نیست هم از بعضی چیزها حالش بهم بخوره و دلش بعضی چیزها رو بخواد ولی خوب وقتی حامله است مطمئنا دلش همه چیزهایی رو که من گفتم رو میخواد.....

یکی بیاد منو ببره خونه و تو رختخواب راه راه آب و سفیدم بخوابونه ....آخه نی نی بیچاره ام چه گناهی کرده که مامانش باید در اوج خواب آلودگی شرکت در یک جلسه توجیهی مناقصه رو ساعت ۲ تحمل کنه....آخه مامانش از وقتی حامله شده دیکه نسکافه نمی خوره برای همین خواب هم از سرش نمیپره و فقط مجبوره با تصورات لذت بخش ساعتها رو سپری کنه....

وقتی آدم حامله است دلش میخواد هی پشت سر هم تو وبلاگش پست بنویسه تا خواب از سرش بپره....باباجون تورو خدا تند تند آپ کنید حوصله ام سر رفت....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/23ساعت 13:19  توسط گلی  | 

دیگه کم کم داره باورم میشه که تا ۵ ماه دیگه مامان خواهم شد....شاید بزرگ شدن شکمم به پیشرفت این احساس کمک کرده باشه.....دیگه کم کم بیخیال همه چیز شدم و فقط فکرم بچه ام و خودم و همسرم شده....این مسئله باعث شده که آرامش بیشتری پیدا کنم.....از لحاظ احساسی شدیدا دارم مشکلات ماهای اول بچه داری رو بررسی می کنم و دارم خودم رو برای رویارویی با مشکلات اون دوران آماده میکنم.....هر روز به اتاق نی نی میرم و با وجودی که غیر ساک لباسها و وسایلی که از تایلند گرفتم و یک دراور که برای من و همسری چیز دیگری توش نیست بوی نی نی رو توش حس می کنم و کلی تمیزش می کنم.......

ول کردن کارم بعد از شش ماه مرخصی زایمان هر روز قوت میگیره و من شدیدا مایل به رها کردن کارم هستم....هرچی از لحاظ مالی و اجتماعی بررسی می کنم می بینم ارزشش رو نداره تربیت بچه ام رو به کس دیگری بسپرم....حتی ۶ سال سابقه کارم هم الان برام خیلی بی ارزشه....مخصوصا اینکه توی محیط اداره عوض شدن موقیعیت شغلیم  بعد شش ماه مرخصی زایمان اصلا بعید نیست و من تحت هیچ شرایطی حاضر نیستم برای بازگشت به این موقعیت شغلی التماس کسی رو بکنم.....

تحقیق و بررسی برای زایمان طبیعی یکی دیگه از دغدغه های من شده و هر روز بیشتر بهش فکر می کنم....دلم میخواد بعد از زایمان از لحظه لحظه با نی نی بودن لذت ببرم نه اینکه بخاطر زایمان از نوع سزارین درد بکشم و بچه داری کنم....البته اینها همش در حد فکر و حرفه باید دید تا اخرش چی پیش میاد ولی پیش فرضم زایمان طبیعیه

بلاخره اون مهمونی خانوادگی که از مرداد سال پیش باید می دادم رو تعیین تکلیف کردم و به بهونه تولدم همه اعضای خانواده ام رو برای ۵ شنبه همین هفته دعوت کردم...بیخودی کلی هیجان دارم و همش دارم به کارهایی که باید بکنم فکر می کنم.....

در این روزهای زیبای بهاری با این بارونهای گاه و بیگاه که از نظر من همش پا قدم خوب نی نی منه !!!!!سعی کنید از لحظه ها لذت ببرید...من که تمام لحظات دلپذیر رو برای نی نی درونم توضیح می دم و بهش قول میدم سال بعد این موقع دوتایی باهم از این فضا لذت ببریم....

برام خیلی دعا کنید.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 10:32  توسط گلی  | 

بعضی وقتا آدمها برای بعضی روزها و یا بعضی اتفاقهای زندگیشون دلتنگ میشن....این هیچ ربطی به افسردگی یا دلزدگیشون از زمان حال نداره ...همینطوری بیخودیه....

مثلا دلتنگ شدن برای مامان بازیهای زمان بچگی یا دلتنگی برای شیطنتهای زمان دانشجویی و تقلبهای سر امتحان و ....هزارتا خاطره ریز و درشت گذشته.....

من همیشه سعی می کنم لحظه به لحظه روزهای مهم زندگیم و یا اتفاقهای زندگیم رو بخاطر بسپارم البته این روزها و اتفاقها شامل روزهای بد هم میشه ولی خوب این خصوصیت منه.....همیشه سعی می کنم لحظه های عاشقیم....اولین های ارتباطم با همسری ....اولین قرارها....اولین فرارها و اولین چیزها رو با جزئیات بخاطر بسپارم این جزئیات حتی شامل لباسهای که پوشیده بودم و نوع آرایشی که کرده بودم هم میشه.....این اتفاقها خیلی دقیق توی ذهنم ثبت میشه و وقتی که اونها لذت بخش بوده باشه یادآوریشون یه حس لذت خوشمزه ای رو برام ایجاد میکنه......

این روزها بدون هیچ دلیل خاصی دلم برای روز عروسی و اولین روزهای زندگی مشترکمون تنگ شده....حتی گاهی وقتا بوی اون روزهای اولین خونه عشقمون که خیلی هم دوستش داشتیم رو حس می کنم و لبخند بی موردی روی لبهام میشینه...لحظه به لحظه ماه عسل گوگولمون که یک مسافرت ۴ روزه به مشهد بود و به جرات می تونم بگم بهترین و بهترین و بهترین سفر زندگیم بود به یادم میاد طوری که انگار دوباره اونجا هستم با همون لباسها و با همون جزئیات....دلم برای لحظه به لحظه روز عروسی تنگ شده روزی که ساعت ۶:۳۰ بیدار شدم و بدون هیچ اضطراب و دلهره ای کلی با مامانم حرف زدم و بعدش همسر مهربون با مامانش اومد دنبالم و منو بردن آرایشگاه البته آرایشگاه من تا خونه مامانم اینا تقربا ۱۰ ثانیه فاصله داشت....من حتی طعم لذت بخش مرغ سرخ شده ای رو که مامان عزیزم برام درست کرده بود و خواهر کوچیکه آورد دم آرایشگاه رو یادمه....یادمه برعکس خیلی از عروسها اینقدر گرسنه بودم که یک لحظه یادم رفت من عروسم و کلی آرایش دارم.....من دونه به دونه آهنگهای عروسیم و لقمه به لقمه شام عروسیم رو یادمه شامی که من و همسر مثل همین الان که وقتی گرسنمونه اصلا حالیمون نیست که چی می خوریم خوردیم و شاید خوشمزه ترین باقالی پلوی عمرم بود....من دلم برای تک تک وسیله های نوی خونه ام که از توی جاش در می آوردم و استفاده میکردم تنگ شده...همه اون وسیله ها الان هم هست ولی اون نویی یه طعم دیگه داشت....من دلم برای بوی اسپند شب عروسیمون که فردای عروسی هنوز هم تو خونه حس میشد تنگ شده ....هنوز هم که هنوزه وقتی شبها همسری برای من و نی نی اسپند دود می کنه و فردا صبحش یه بوی دود باقی مونده هردومون یاد روزهای اول زندگیمون میوفتیم....من لحظه به لحظه پاتختی و لحظه به لحظه اولین غذا درست کردنها رو یادمه و این روزها بیخودی دلم براشون تنگ شده......نمی دونم این خاصیت بارداریه یا خاصینت بوی بهار و ماه فروردینه!!!!!!

 ولی هرچی هست یادآوریش برام خیلی خیلی لذت بخشه.....

یک روز بعد نوشت: امروز صبح با همسر قهر کردم ...مسئله اصلا هم بیخودی نبود...این آقای همسر ما همش دنبال ادب کردن راننده های متخلفه ....و امروز صبح که داشتیم میومدیم سر کار با وجودی که من کلی بهش گفتم ولش کن اون گوش نداد و بلاخره یه تصادف کوچولو به وقوع پیوست....من کلی عصبی شدم به طوری که زیر شکمم شدیدا در گرفت ....وقتی بحث همسر با اون راننده متخلف تموم شد و سوار ماشین شد منم هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم بعدش هم کلی گریه کردم....این اتفاقها قبلا هم پیش اومده بود و من هر دفعه سر این مسئله با همسر بحث کردم ولی اصلا گوش نمیده....منم امروز کلی گریه کردم و بهش گفتم دیگه نمی خوام وقتی رانندگی می کنی سوار ماشینت بشم اول منو برسون شرکت بعد هم خودت هر غلطی که خواستی بکن (آخه قرار بود اون اول بره شرکت بعد من با ماشین بیام محل کارم)....خیلی خیلی عصبی شده بودم البته می دونم که خودش خیلی ناراحت شده بود ولی من اصلا باهاش خداحافظی نکردم و جواب اس ام اس هاش رو ندادم....خیلی ناراحتم اول از اینکه اون ناراحت شد و دوم از اینکه اصلا در این مورد به حرف من گوش نمی کنه سوم از اینکه نی نی کوچولوم بیخود و بی جهت بخاطر یک راننده نفهم اذیت شد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 14:4  توسط گلی  | 

درسته که هشتم فروردین بنده سرکار بودم ولی عملا بیهوده و عبث بود و اینجانب تصمیم گرفتم سه روز آینده اش رو در کنار همسر مهربونم که شدیدا مریض بود بگذرانم...بنابراین در خانه ماندم و به امر مهم عید دیدنی رفتن گذراندم.....

دوشنبه همه فامیل (بیشتر عمه ها و عمو ها) برای عید دیدنی به خونه ما اومدن و ما در یک رو دربایستی بزرگ قرار گرفتیم چون خونه خیلی از اونها نرفته بودیم و مجبور شدیم سه روز بعدش رو فقط و فقط به دید و بازدید بگذرانیم....خلاصه اینکه آخرین عید دیدنی روز سیزده بدر بود که تا ساعت ۱۲ خونه عمع همسر بودیم....

در مجموع از تعطیلات راضی بودیم مخصوصا قسمت باخت ایران از عربستان و مالیده شدن پوزه سرمربی محترم ایران....|آخه یکی نیست بگه درسته که بازیکن خوب و معروفی هستی ولی از زمانیکه مربی شدی دیگه خدا رو هم بنده نبودی!!!!! بسی شادمان گشتیم ما.....این مرد ۲ هزار چهره هم فقط بخش فوتبالیش خیلی جالب بود و ما خیلی خوشمان آمد.....تو کل عید یکبار هم فیلمهای سینمایی کانالهای ایران رو ندیدیم ....حالا پیش خودمون بمون کانال های خارج رو هم ندیدیم....فقط و فقط یک فیلم با نام تیکن دیدیم که خیلی خیلی خیلی هیجان انگیز بود و بسی لذت بردیم...خدا حلال کنه یک شب هم تا ساعت ۲ شب برنامه نود رو دیدیم!!!!!

کلا برنامه خوابمون به هم ریخته بود ....شبها ۳ یا ۴ می خوابیدیم ...صبحها ۱۰ بلند می شدیم صبحانه می خوردیم و بعد دوباره می خوابیدیم!!!!!! خلاصه اینکه کلا همه چیز عوض شده بود....

فروردین رو دوست دارم چون هم ماه تولدمه و هم ماه سالگرد ازدواجمون....فروردین خوش آب و هوا خیلی دوستت دارم

درباره خودم....: این روزها خیلی شادم با وجودی که شبها اصلا خوب نمی خوابم و تمام مدت هوشیارم که وقتی جابجا می شم به نی نی فشار نیاد....وضعیت معده ام هم اسفناکه ....چیز زیادی نمی تونم بخورم و این درحالیه که هر ۲ ساعت یکبار به طرز فجیعی گرسنه میشم....سه روز آخر تعطیلات که حالم خیلی بد بود ولی من این وضعیت و این نی نی مهربونم رو خیلی دوست دارم....خودم حس می کنم که شکمم خیلی بزرگ شده و خیلی باهاش حال میکنم چون این اولین باریه که از گندگی شکمم اعصابم خورد نمیشه....دیگه باید یه فکر اساسی برای مانتو شلوار مناسب سرکار بکنم.......

درباره همسرم...: درسته که همیشه مهربون بوده ولی این روزها خیلی خیلی خیلی مهربون تر از قبله....هر روز برای نی نی نقشه های مختلف میکشه ....دیروز رفتیم کالسکه و کریر دیدیم ....همسر دیگه داشت آب قند لازم میشد اینقدر ذوق داشت خلاصه اینکه تا شب داشت راجع بهش حرف میزد....می دونم که نی نی مهربونم تمام محبتهای باباش رو می فهمه!!!!.....امید عزیزم خیلی خیلی  دوستت دارم

پی نوشت :راجع به همه چیز نوشتم غیر از اولین روز کاری....اونو ولش کنید مثل همیشه بورینگ و اعصاب خورد کنه!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/15ساعت 15:28  توسط گلی  | 

و این بوی بهار....این خلوتی تهران....این شکوفه های زیبا ....این خدا و این نی نی که امسال همراهمان است.....

- سال ۸۸ را با هزاران امید و آرزو آغاز کردیم و همه امیدمان به خداست....

- هر روز که می گذره برای دیدن نی نی مون بی تاب تر می شیم و هر روز کلی باهاش حرف می زنیم....

- چهار روز توی تعطیلات با مامان و بابای مهربونم رفتیم شمال و خیلی خوب و آرامش بخش بود....

- این عید دیدنی های اجباری حسابی منو کلافه می کنه ولی خوب چه میشه کرد که اجتناب ناپذیره!!!

- دلم برای دوستان وبلاگی تنگ شده ...خیلی زیاد

- از شمال برای نی نی چندتا لباس گوگول خریدیم که هر شب با همسر میذاریمش جلومون و کلی قربون صدقه اش میریم....(نه که از تایلند اصلا چیزی نخریدیم!!!!)

- دیگه تقریبا همه فامیل من و همسر موضوع بارداری رو فهمیدن...یه حس عجیب دارم چون همه یه جور مخصوصی بهم توجه می کنن....

- تعطیلات خوش بگذره ...من که نفهمیدم چرا دو روز اول این هفته رو مرخصی نگرفتم ولی شما که مرخصی هستید خوش باشید

پی نوشت: امید مهربونم خیلی خیلی دوستت دارم....مرسی که به من محبت میکنی و مرسی که همیشه حواست به من هست...می دونم که خیلی کارها رو که دوست نداری فقط بخاطر من انجام میدی.....خیلی خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/08ساعت 8:48  توسط گلی  |