تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

سال ۸۷

پر بود از اتفاقات....خوب خوب خوب....اینقدر خوبیهاش زیاد بود که بدیهاش به خاطرم نمیاد.....

شاید بهتره بگم سال ۸۷ پر بود از لطف و نعمت خدا.....و من در آخرین فصل این سال هدیه ای از خدا گرفتم  که تا سالیان سال باید شکرگزارش باشم....هدیه ای که لحظه لحظه وجودم را سرشار از عشق و عشق کرد.....

بعضی وقتا اینقدر یک چیز خوب دلچسب و دلپذیره که دیگه بقیه چیزها یادت میره....من الان همین حس و دارم درحالیکه کلی اتفاق خوب دیگه هم برام پیش اومد....یه مسافرت توپ به تایلند....خریدن یه آپارتمان نقلی تو شمال....عوض کردن خونمون و رفتن به جایی که برام خونه عشقه....و هزارتا لحظه و ثانیه دلپذیر دیگه.....

سال ۸۷ تا دوروز دیگه تموم میشه و کلی اتفاق به تاریخ می پیونده....این مهمه که سال ۸۸ بهتر و بهتر باشه و این برای من خیلی مهمه که من آدم بهتری بشم....من این روزها مسولیت بزرگی دارم که برام از همه چیز مهمتره....من قراره یک مادر بشم و این بزرگترین و مهمترین مسولیت زندگیمه....

خدایا بزرگم از همه چیز ممنونم....در مقابل بزرگی و عظمت تو هیچ چیز جز شرمندگی ندارم....من از تو دورم و تو به من خیلی نزدیک....خدایا بزرگ من حال من رو به بهترین حال تغییر بده.....

دوستای مهربونم برای همتون آرزوی سال خوب خوب خوب خوب به تمام معنا می کنم و امیدوارم به همه آرزوهاتون برسید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 9:25  توسط گلی  | 

- خدا را شکر ما از خونه تکونی معاف شدیم...اینطوری قدری از عذاب وجدانم کم میشه....آخه ما تازه ۶ ماهه که اینجا اومدیم...درسته که ۶ ماه زیاده ولی خوب خیلی هم کثیف نشده....به هرحال دیروز بعد از ظهر به کمک همسری مهربونم خونه رو تمیز کردیم و کشو های میز توالت و دراور رو هم تمیز کریم....به خدا همین اندازه هم کافیه

- برعکس سالهای پیش اصلا حوصله خرید رفتن و تجریش گردی رو ندارم.....فقط دلم میخواد زود برم خونه و استراحت کنم

- دیروز صبح رفتم موهامو هایلایت کردم تا از شر موهای سفیدی که روی سرم داشت منو ازار میداد راحت شم....البته اصلا موهامو رنگ نکردم و روی زمینه موهای خودم با فویل هایلایت کردم....به نظر خودم خوب شدم......

- دیگه کم کم همکارا دارن می فهمن....شکمم هرروز بزرگتر میشه...حالا نمی دونم این همون نی نی که داره بزرگ میشه یا ادامه چاقی قبلیمه....به هرحال مجبور شدم مانتوم رو عوض کنم و یک مانتوی نازک تابستونی که یه کم گشاد بود پوشیدم

- این روزها خیلی درگیر مریضیهای مادرزادی شدم ...درسته که آدم نباید منفی فکر کنه ولی یه جورایی یه نگرانی همیشه باهامه....خیلی برام دعا کنید .....

- یه جورایی وابستگی جسمی و روحیم به همسرم خیلی زیاد شده....تا حدی که اصلا حوصله بقیه رو ندارم و همش دلم میخواد درکنارش تو خونمون باشم....البته این حس جدیدی نیست و از اونجایی که من آدم راحت طلبی هستم همیشه این نوع بخور بخواب و استراحت و فیلم دیدن و دراز کشیدن و بیخیال خرید و خونه تکونی شدن رو دوست داشتم ولی از این جهت که از خیلیها شنیده بودم که در زمان حاملگی خیلی حوصله خونه و همسر وجود نداره.. من که برعکسم!!!!!!

- دیگه چیزی ندارم برای نوشتن....یک وقت فکر نکنید من خیلی بی احساسمو نسبت به نی نی و این حرفا خیلی کول برخورد می کنم....من هر روز برای نی نی مهربونم نامه می نوسیم و ورق نامه رو توی کیفم نگه میدارم....دلم میخواد یک روز همه نامه ها رو بهش بدم....تا اون رو ز یا علی مدد....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 14:19  توسط گلی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/24ساعت 8:55  توسط گلی  | 

- دیروز حالم زیاد خوب نبود ...برای همین موندم خونه و سر کار نرفتم....این چندتا مزیت داشت...یکی اینکه بعضی از کارهای سبک خونه تکونی رو انجام دادم...دوم اینکه استراحت کردم....سوم اینکه بعد از مدتها روی تخت خواب دراز کشیدم و به هرچیزی که تو ذهنم میومد فکر کردم

- یکسری مدارک دانشگاهم توی یک پلاستیک توسط مامان خانم تحویل من شد...نمی دونستم محتوای مدارک چیه....دیروز وقتی بازشون کردم تمام برگه های انتخاب واحد و پرینت واحدها و کارنامه ها و فیشهای بانکی چهار سال دانشگاهم داخلش بود....یک لحظه رفتم به دوران دانشگاه...تمام علافی های موقع انتخاب واحد...اعصاب خوردی پر شدن کلاسهای مورد نظرم ....التماس کردن به یک کارمند گاو آموزش برای ثبت نام.....خستگی اونروزها و اینکه چقدر از رشته ام بدم میومد و همه تلاش برای تمام کردن درسم بود نه یادگیری....اصلا برام مهم نبود که استاد خوب باشه تنها چیزی که مهم بود خوب نمره دادن استادها بود....تمام فیس و افاده های دختراهای دانشگاه و تمام ولع پسرای دانشگاه برای یافتن دوست دختر مناسب....یاد روزهایی افتادم که پسرای دانشگاه با نام ماشینهاشون اسم گذاری می شدن و یاد روزهای تنهایی من و تنها دوستم.....دروغ چرا اون موقع خیلی دوست داشتم با یکی از پسرای دانشگاه دوست بشم ولی من آدمی نبودم که با هر شرایطی کنار بیام....اما الان....روی تختم دراز کشیدم و بالش همسرم که بوی خودش رو میده زیر سرمه.....موجود نازنینی در بدنم در حال رشده و من چقدر بی تاب بازگشت همسرم به خونه هستم....چقدر دوستش دارم و چقدر خوشحالم که اون موقع به هر شرایطی تن ندادم.....الان میخوام یک خورشت کرفس درست و حسابی بپزم که مدتهاست دلم میخواسته و این یعنی تمام شدن تمام لحظه های سخت دانشگاه......این یعنی لذت زندگی و این یعنی فقط خدا.....

- بر اساس آخرین سونوگرافیم من امروز وارد هفته ۱۳ شدم و نمی دونم چرا این یکماه اینقدر دیر گذشت....نی نی مهربونم خیلی دوستت دارم

- هنوز عکسهامو به محل کارم نیاوردم .....دوست جونای مهربونم مرسی که به من یاد دادید عکس بذارم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 16:9  توسط گلی  | 

پوکت جزیره زیبایی در جنوب تایلند که توریست خیلی زیادی داره و یکی از بهترین و مهمترین مزیتهاش اینه که ایرنیها خیلی کم اونجا میرن....(البته امیدوارم دوستان ناراحت نشن ولی خوب حتما شما می تونید جمعیت همیشه در صحنه ایرانی رو تو یه شهر که فقط دریا و استخر داره و دیسکو و بار تصور کنید!!!!!).....

ما بعد از چهار روز اقمت تو بانکوک و کلی خرید کردن با یک پرواز یک ساعت و نیمه به پوکت رفتیم...به نظر من اونجا خیلی خیلی شبیه شمال خودمون بود البته با بافت گیاهی استوایی ... شهر بین کوههای پوشیده از گیاه و دریا قرار داشت و خیلی خیلی زیبا بود....هتل ما اونجا هتل هیلتون بود که واقعا زیبا و خوب بود....این هتل توی ۱۰ هکتار زمین ایجاد شده بود که فقط از لابی اولیه تا ساختمان اصلیش ۵ دقیقه با ماشین راه بود....فقط چهارنوع استخر متفاوت داشت با فضایی بسیار زیبا و دلپذیر....همه چیزش عالی بود....کلا سفر ما تو پوکت به استراحت و شنا و خوشگذرونی گذشت و همه خستگیهای بانکوک از تنمون بیرون شد.....ما ۵ روز اونجا بودیم و تقریبا موقع برگشت شبیه سیاه پوستها شده بودیم!!!!!

البته یک روز از پوکت رو با کشتی به جزیره جیمزباند رفتیم که خیلی جالب بود ولی چون از صبح زود تا ۷ بعد از ظهر طول کشید من خیلی خسته شدم....تو راه رسیدن به این جزیره ۵ جزیره دیگه هم بود که یکیشون جزیره مسلمانها بود که واقعا افتضاح و کثیف بود....همه ملت پابرهنه راه می رفتن و دستشویی ها و خونه هاشون خیلی خیلی داغون و کثیف بود....من که اصلا خوشم نیومد.... البته یک شب هم فانتازی شوی معروف پوکت رو رفتیم که اون خیلی عالی و بی نظیر بود...

خوشبختانه توی هتل ما فقط یک خانواده ایرانی بود که اونها هم ۳ روز بیشتر اونجا نبودند و همه روزهاشون توی گشت و گذار بیرون از هتل بود بنابراین و من و همسر مهربون و نی نی صبورمون کلی تو دریا و استخر شنا می کردیم و خیلی خوش می گذشت....

در مورد خرید و هزینه تو پوکت باید بگم که هرچیزی که توی بانکوک بود اونجا هم بود البته یه کم گرونتر ولی هزینه رفت و آمد اونجا خیلی گرون بود و اصلا نمی ارزید برای رفتن به مرکز شهر ۹ هزراتومان پول خرج کنید....بنابراین بهتره هتل اونجا رو خوب انتخا ب کنید که نیازی به بیرون رفتن نداشته باشید....

یک پیشنهاد: به نظر من هر کسی که می خواد تایلند بره حتما باید پوکت رو ببینه درسته که تورش یک کم گرونتر از پاتایا می شه ولی خوب میارزه ...البته یادتون نره که کمتر از ۴ روز به هیچ چی نمی رسید....

دیگه من از ضایع بازیهای ایرانیها تو بانکوک و فرودگاهش نمی نویسم چون اینقدر همه چیز ضایع و بد بود که واقعا به ایرانی بودن خودمون تاسف خوردیم.....البته در مورد فرودگاه امام و معطلی ۳ ساعته ما توی یک صف برای چک شدن چمدانها چیزی نمی گم چون فقط اعصاب خوردیه....حدود ۴ تا پرواز خارجی باهم رسید و حدود ۳ هزار نفر تو یک صف که البته صف ۸ لاین شده بود و فقط و فقط دوتا میز برای چک کردن وجود داشت!!!!!!!!!!!!.....اصلا دیگه راجع بهش حرفی نمی زنم.....

* پی نوشت۱:دوستان مهربونم من کلی عکس دارم ....ولی بهم نخندینا .....من بلد نیستم عکس بذارم...یکی به من کمک کنه

* پی نوشت۲: نسرین جان من چطوری می تونم کمکتون کنم....سوالاتون رو در به صورت خصوصی بذارید ....حتما یک آدرس از خودتون بگید!!!

* پی نوشت۳: مهربونا خیلی دوستتون دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 8:49  توسط گلی  | 

خیلی خوشحالم که وقتی منو می بینی انگار دنیا رو سرت خراب میشه

خیلی خوشحالم که وجود من دلت رو آشوب می کنه

خیلی خوشحالم که خنده مصنوعی رو لبت او آشوبی که تو دلته یا اون رنگ پریده صورتت رو نمی تونه مخفی کنه

خیلی خوشحالم که بخاطر اینکه من نگاهت نکنم خودت رو پشت مانیتورت پنهان می کنی

خیلی خوشحالم که اینقدر تو دلت اضطراب و دلهره داری که توی این هوای گرم کاپشن می پوشی و اعلام می کنی که خیلی سردته

خیلی خوشحالم که اون پست ت.خ.م.ی تخیلی کارشناس مسوولیت باعث شد که با کله بیوفتی زمین

خیلی خوشحالم که دماغتو به خاک مالیدم

خیلی خوشحالم که آنچنان زیرآبت تو ح.ر.ا.س.ت خورد که دیگه باید خواب رسمی شدن رو ببینی

خیلی خوشحالم که اون رئیست که حاضر بودی بخاطرش بمیری الان دیگه تو اتاقش راهت نمی ده

خیلی خوشحالم که رئیست و مدیر کلت در عرض چند ساعت زندگی کاریت رو زیر و رو کردن

خیلی خوشحالم که تو یه نامه رسمی اداری به همه اعلام کردن که توی بی مقدار دیگه کارشناس مسوول نیستی و پستت به کارشناسی تنزل پیدا کرده.....درسته که من هم کارشناسم ولی اینکه همه چیز خورد تو پرت منو راضی میکنه

خیلی خوشحالم که اینجوری شد چون می دونم که تنزل شغلی برای تو از مرگ هم بدتره چون تو همه زندگی لعنتیت کارت و پستت بوده

خیلی خوشحالم که حالا از این به بعد همه کسانی که تو مدت ریاستت نوچه ات بودن و در واقع نمی خواستن سر به تنت باشه حالا تو دلشون عروسیه و در آینده خیلی زود یه حال اساسی بهت می دن

خیلی خوشحالم که این خبر رو با صدای بلند به بقیه همکارا می دم و قیافه لعنتیت که چند ماه اخیر منو زهرمارم کرده بود عین سگ میشه

خیلی خوشحالم که دوباره محتاج کسی شدی که تا همین دیروز کسی جرات نداشت اسمشو جلوت بیاره

خیلی خوشحالم که کیبرد لعنتیت رو تو سرت خورد نکردم چون خدا آنچنان زد تو سرت که تا مدتها باید زجر بکشی.....

برای تو عاشق شغل و ریاست ...برای تو پاچه خوار که روز امتحانت بلند شدی گل و کادو خریدی رفتی جلسه پایان نامه مدیرکل گاوت ...برای تو که جهت بازگشت رئیست از ماموریت از گل فروشی بهرام ساعت ۶ صبح گل خریدی و گذاشتی رو میزش......

خیلی سخته که همون مدیرکل و همون رئیس الان تو رو .... هم حساب نکنن.....

خیلی خوشحالم از له شدنت......

نی نی کوچولوی من  یه وقت فکر نکنی چه مامان بد جنسی  داری....اگه بدونی همین آدم پشت سر بابای مهربونت چه حرفایی زده بود حتما وقتی اومدی بیرون یه جیغ بنفش سرش می کشی....عزیزم مرسی از پا قدمت

* پی نوشت : این ها احساسات قلب منه شاید فکر کنید که چقدر کینه ای و بدجنسم ولی این آدم ۱۰ برابر این حرفها هم کمشه!!!!!حرومزاده برای یک ثانیه اشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 15:42  توسط گلی  | 

سفر ما به تایلند شامل دو بخش بود....۴ روز بانکوک و ۵ روز پوکت

مدت زمان رفت از تهران به بانکوک ۵ ساعت و ۵۵ دقیقه بود که نسبتا خوب بود ولی خوب به هرحال من خیلی خسته و داغون بودم....وقتی رسیدیم بانکوک یه ۳ ساعتی طول کشید تا همه جمعیت ایرانی جمع و جور بشن و سوار ماشینها....هتل ما اسمش سوئیس کنکورد بود که یه هتل ۵ ستاره و خیلی عالی تو محله راچادا!!!!!!....این هتل برای سیاستمدارها و کسانی بود که بیزینس خاصی دارن به همین دلیل توریست خیلی کم بود و از همه مهمتر ایرانی اصلا نداشت....یه ایستگاه مترو دقیقا کنار هتل بود که ما همه جا و همه مراکز خرید رو با مترو و مونوریل می رفتیم....

غیر از یک روز که رفتیم سافاری ورد بقیه روزها به خرید گذشت...یعنی اینقدر خرید رفتیم که رسما همسر بیچاره داغون و له و لورده شده بود....به نظر من جنسها مخصوصا لباس های زنونه و بچگون عالی بود ...البته جنسهای مارکدار به نسبت گرون بود ولی نسبت به ایران خوب بود....من برای نی نی کلی لباس و وسیله مارکدار خریدم و کلی لباس گوگول غیر مارکدار ولی متاسفانه نتونستم کالسکه و صندلی و کریر بخرم چون به نظرم قیمتش با یران خیلی فرق نمی کرد....

برای خودم و بقیه هم بیشتر لباس خریدم...خلاصه اینکه بانکوک فقط خرید بود و ما تقریبا تمام خریدهامون رو از بانکوک کردیم....نی نی گوگول اصلا منو اذیت  نکرد با وجودی که خیلی پیاده روی داشتیم و خیلی خسته شدیم....در مورد سافاری ورد هم که حتما خیلها می دونن یه باغ وحش خیلی عالیه   با یه محیط دلپذیر....همسری بیچاره دیگه از خستگی ناشی از این مغازه اون مغازه رفتن و بار کشیدن واقعا داغون بود ولی خوب می دونستیم که تو پوکت حسابی استراحت خواهیم کرد....

در مورد ۵ روز پوکت تو پست بعدی می نویسم.....دوستای مهربونم خیلی دوستتون دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/12/13ساعت 9:52  توسط گلی  | 

لطفا عنوان مطلب را با صدای دی جی علی گیتور بخوانید

دوستان سلاممممممممممممممممممممم

من اومدم .....فقط همین رو بگم که من و نی نی خوبیم و مسافرت خیلی خوبی بود ولی رسما موقع برگشت ۷ ساعت در هواپیما مردم و زنده شدم......

راجع به سفر خواهم نوشت ....امروز سر کار کلی نامه ریخته رو سرم و کلی کار دارم....زود برمی گردم و راجع به سفر و نی نی و خریدهام و گشت وگذارها می نویسم....

مرسی که به من سر زدید ........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/12ساعت 10:8  توسط گلی  |