تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

نمی خوام این حس لذت بخش و هیجان انگیز و به قول دکتر آرش خوشمزه از ذهنم بره....مدام روزی رو که فهمیدم حامله هستم با خودم مرور می کنم و از اون حس نهایت لذت رو می برم......

دیگه ما کم کم از شک خارج شدیم و سه نفری بودنمون رو قبول کردیم...ما که تا همین هفته پیش تو سرو کول هم می زدیم حالا خیلی با احتیاط رفتار می کنیم و این نوعش هم بسیار لذت بخشه...

از خانواده همسر فقط بابا و مامانش می دونن و از خانواده من بابا و مامان و خواهر بزرگه و خواهرکوچیکه....همه هی زنگ می زنن و حال و احوال من و نی نی رو می پرسن ......یه جورایی همسر داره حسودیش میشه.....

دیگه اینکه زیر شکمم یه کم باد کرده و یه کم هم درد داره....به راحتی نمی تونم از این پهلو به اون پهلو بشم ولی چهارشنبه دوباره رفتم سونوگرافی و قد نی نی از ۱۹.۶ به ۲۴ میلی رسیده بود در ضمن صدای گروپ گروپ قلبش رو هم شنیدم که دلم می خواست براش بمیرم!!!!!

از چهارشنبه تا ۱۰ روز بعدش نیستم....البته نگفته بودم بهتون که می خوام برم تایلند ....البته وقتی فهمیدم باردارم می خواستم کنسلش کنم که دکتر گفت هیچ ایرادی نداره ....خلاصه اینکه این هفته وحشتناک سرم شلوغه...هم مقدمات سفر و هم تحویل دادن بعضی از کارام به همکارم....خیلی برام دعا کنید که سفر به من و بابایی و نی نی خوش بگذره و نی نی مهربونم اذیت نشه....در ضمن به نی نی قول دادم که کلی وسیله و لباس خوشگل براش بخرم.....

دوستان مهربونم از تبریکاتتون خیلی خیلی ممنونم و امیدوارم همه شما همچین حس خوشمزه لذت بخشی رو تجربه کنید.....

برام خیلی دعا کنید....فاطی مهربونم التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 8:56  توسط گلی  | 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

و شاید دیدن ۲ خط قرمز یا مثبت بودن یک آزمایش به لذت بخشی این نوع با خبر شدن نبود.....

اینکه یه توده سیاه ۱۹.۶ میلی متری با یک ضربان قلب معنی دار رو از داخل بدنت روی یک مانیتوری ببینی که روزها و ساعتها پشت مثل همون مانیتور روزگار گذراندیم....این لذت بخش ترین چیز در صفحه مانیتور سونوگرافی بود......

و حس من بعد از حدود سه ماه بی نتیجه بودن و سه ماه اعصاب خوردی و سه ماه کلافگی ...سه ماه چاق شدن و سه ماه بی حس و حالی....و اینکه بعد از اون همه آزمایش و امتحان بهم بگن که بچه ات ۸ هفته و ۶ روزشه!!!!!! یعنی یه شک...یعنی یه معجزه و یعنی فقط خدا!!!!!!!!!!!!!!

خیلی شکه شدم و خیلی تو هپروتم.....باید یه کم فکر کنم....بچه ای که می خواستم و بعد از آزمایش خونی که منفی بود و هزاران هزار بیبی چک امتحان کردن.....یعنی همون موقعها هم بوده ولی خودشو نشون نداده!!!!!!!

این یه حس عجیبه...و چون نمی خوام کسی به جز مامان خودم و مامان همسر بدونه ...فقط اینجا فریاد می زنم که من الان مامان یه جنین دوماهه هستم که حاضرم براش بمیرم....

این ها رو نوشتم تا حس روز ۲۰ بهمن ماه ساعت پنج و نیم بعد از ظهر هیچ وقت یادم نره....اینکه چه جوری از سونوگرافی رسیدم خونه و چقدر دیدن چشمهای بهت زده همسر و دستهای یخ کرده اش شیرین و زیبا بود....اشکهای یواشکی مامانم  و بهت و حیرت مامان همسر.....اینکه مامان همسر که برای اولین بار داره نوه دار میشه بعد از یک تبریک ساده گوشی رو قطع کرد و بیست دقیقه بعد در حالیکه از خوشحالی گریه می کرد دوباره زنگ زد!!!!!!!!.......و هزارتا چیز خوب که در یک لحظه همه اعصاب خوردی ها و کلافگی ها و ناراحتی ها تبدیل به یه حس خیلی قشنگ شد.......

خدایا همه چیز رو به تو می سپارم

بعدا حتما بیشتر می نویسم.............

 پی نوشت : وقتی این پست صمیم عزیزم رو می خوندم خیلی ذوق زده شده بودم و همیشه با خودم به لحظه لحظه این پست فکر می کردم!!!!! به پست تاریخ ۱۸ آبان دقت کنید!!!!!.......و این است نیروهای راز!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 8:55  توسط گلی  | 

- دیشب خواب دیدم یک نفر که نمی دونستم کیه اسمم رو مکه نوشته و قرار بود من و همسرم بریم مکه....یه حس خیلی قشنگ.....خیلی حس عجیبی بود ...چون اصلا انتظارش رو نداشتم ....خیلی گریه کردم و خیلی خوشحال بودم....وقتی از خواب بیدار شدم خیلی دپرس شدم که خواب بوده!!!!!

- چند وقته که خواب می بینم بعضی از دوستام یا حتی بعضی از کسانی که شدیدا باهاشون مشکل دارم بچه های کوچولوشون رو می سپارن به من که بزرگشون کنم....خودم تو خواب تعجب می کنم ولی همشون میگن که نمی تونن این بچه ها رو بزرگ کنن....خیلی دوست دارم بدونم تعبیرش چیه!!!!!

- یک آزمایش هورمونی کامل دادم که بفهمم چی به روزم اومده که اینقدر درب و داغونم....رفتم آزمایش رو دادم بعد از دو روز گفتن که دوباره باید تکرار بشه....گفتن کورتیزول ساعت ۸ صبحم جواب نداده...خیلی نگران شدم و خیلی سرچ کردم....فهمیدم که هورمون کورتیزول به خاطر فشار عصبی و استرس تغییر می کنه و یکی از بارزترین نشونه هاش هم چاقی بی مورده....از یه طرف نگران شدم و از یک طرف خوشحال شدم چون توجیحی برای چاقیم پیدا کردم...هرکی راجع به کورتیزول می دونه به من کمک کنه!!!!

- نمره امتحان هفته پیشم رو گرفتم و ۸۸ شدم از ۱۰۰ ....به نظرم نمره خوبیه....

- برای اواخر اردیبهشت ماه آیلتس ثبت نام کردیم.....یاعلی!!!!

- همه چیز خوبه ...همه چیز بر وفق مراده اما فکر و خیالهای بی مورد من تمومی نداره!!!!

- آخر هفته خوبی داشته باشیم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت 9:1  توسط گلی  | 

به این می گن شانس

از اول هفته که هوا مثل بهار بود منه .... کاپشن  رو با کلاه و بند و بساط می پوشیدم میومدم سرکار....بعد از ظهراش هم مجبور بودم از گرما کاپشن رو دستم بگیرم....حالا امروز که ژاکت پوشیدم هوا شد عین لندن!!!!! هم داره برف میاد هم بارون هم ابریه و هم سرد.....دلم برای کاپشنم که الان دور میز ناهار خوری روی صندلی آویزونه و داره خونه بدون من و همسر رو نگاه میکنه تنگ شده........

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/15ساعت 14:33  توسط گلی  | 

- دور از جون همه .....از چهارشنبه شب موبایلم رفت تو کما و به همین خاطر دستم از دنیا کوتاه شد....ساعت ۱۱ شب چهارشنبه بعد از دریافت مسیج فاطی مهربونم موبایلم رفت تو کما و دیگه روشن نشد....قبلا اینطوری شده بود ولی این دفعه چون شارژش هم تموم شد دیگه دستم موند تو حنا!!!!....حالا بماند که ظهر پنجشنبه خانواده همسر اومدن خونمون و من هم بخاطر همسر اصلا غر نزدم (آخه بیچاره ها خیلی وقت بود خونمون نیومده بودند).....خلاصه اینکه سارا جونم....فاطی گلم من جا موندم

- ما امتحانمون رو خوب دادیم ولی خدایی هفته ای که گذشت پدرم در اومد....حالا دیگه منتظر نمره هامون هستیم....

- دیشب هوا خیلی عالی بود من و همسر هم تصمیم گرفتیم یه پیاده روی به بدن بزنیم ...خلاصه پیاده راه افتادیم رفتیم شهر کتاب نیاوران.....وای فکر کنم ۲۰۰ نفر آدم اونجا بودم....صف صندوق که تا دم در رسیده بود...جلوی هر ردیف کم کم شش هفت نفر ایستاده بودن و دیگه مردم داشتن از کار فرهنگی کردن خودشون رو می کشتن.....اینو بگم که من خودم یکی از طرفداری پرو پا قرص شهر کتابم ولی خوب مطمئنا با اینجور حمله ور شدن به شهر کتاب خیلی موافق نیستم....بیشتر آدمهای بافرهنگی که دیشب اونجا بودن منو یاد زائرای با فرهنگ امام رضا میانداختن چون برای رسیدن به قفسه کتاب مورد نظرشون آنچنان تنه ای به بقیه می زدن که !!!!!.....خلاصه اینکه فیض بردیم از فرهنگ و شعور ایرانی...حالا بماند که وسط اون شلوغ پلوغی یه دختر خانم بسیار شیک و جینگیل در به در دنبال کانکشن اینترنت می گشت تا از تو اینترنت بی صاحب شده کتاب مورد نظرش رو سرچ کنه و بعد بیاد ببینه که توی قفسه مربوطه می تونه پیداش کنه یانه.....درست یاد زائرایی افتادم که توی شلوغ پلوغی دور ضریح امام رضا می خوان وایسن و نماز بخونن...آخه یکی نیست بگه ننه ات خوب بابات خوب این نماز رو چهار پنج متر اونطرف تر هم بخونی همون اثر رو داره.....خلاصه اینکه دیوونه خونه ای بود دیشب....دوتا دختر خانوم بسیار شیک و لیدی آنچنان داشتن همدیگر رو ....می دادن جلوی بقیه که همه داشتن نگاهشون می کردن ...حالا سر چی ؟...سر اینکه یکی از دختر خانوما داشت به زور کتابی رو که شنیده بود خوبه یه اون یکی تحمیل می کرد!!!!! ....باباجون اینقدر کار فرهنگی نکنید...خلاصه اینکه من و همسر که بعد نود بوقی پیاده رفتیم شهر کتاب در عرض ۳ ۴یا دقیقه از درش اومدیم بیرون و حسابی حالمون گرفته شد چون اونجا حتی نفس هم نمی تونستیم بکشیم....به قول همسر: ای کاش نیم درصد از این آدمها فرهنگشون پیشرفت کنه که دیگه لااقل ماشینشون رو سوبله جلوی شهر کتاب پارک نکنند ...چون از پارک نیاوران تا دم شهر کتاب یه ترافیک خفن وجود داشت که تنها دلیلش سوبله پارک شدن ماشین آدمها بافرهگ تهرونی بود که برای با فرهنگ شدن حتی نمی خواستن ۱۰ دقیقه بیشتر وقتشون تلف بشه....بشتابید به سوی فرهنگ...ای ول بابا

- در ادامه پیاده روی دیشب یه سر به مرکز خرید نارون نیاوران زدیم که ببینیم آخه این تو چه خبره که هر وقت ما باماشین از جلوش رد می شیم کیپ تا کیپ ماشین ایستاده.....آقا چشمتون روز بد نبینه....همه مغازه ها یه علامت درصد گنده روی شیشه هاشون چسبونده بودن و مثلا حراج بود...اولین مغازه لاکاست بود که .....یه کفش دخترونه بچه گونه صورتی رو تو حراج میداد ۱۷۵ هزار تومان کفشی که من بخاطرش حتی ۲۰ هزارتومان هم به زور می دم...تازه فروشنده خیلی بلند اعلام کرد که قبل از حراج ۲۷۵ هزار تومان بوده...بابا ای ول حراج....حالا بماند که من به لاکاست اصل بودن کفشه شک داشتم ولی خوب حتی اگه خود دیزاینر لاکاست هم میومد قسم می خورد که این اصله من ۱۷۵ هزار تومان بالاش پول نمی دادم....آخه بابا جون خیلی زور داره آدم بالای یه شلوار جین بالنو یا جیوردانو که همه فروشنده هاش رسما پاکستانین ۸۷ تومان پول بده.....آخه بالنو هم شد مارک!!!!! خلاصه که ما کلی حرص به همراه یک عدد بستنی طالبی توت فرنگی خوردیم و برگشتیم خونه و خیلی خوب و صمیمی نون و پنیر و گوجه فرنگی خوردیم و نشستیم فیلم بادبادک باز رو دیدیم ....حالا یا ما خیلی حساس  و پیرزن پیر مرد شدیم یا مردم خیلی بافرهنگ و پولدار شدن

- چون کلا پستم بار طنزداشت از نوشتن جزئیات اعصاب خوردیهای این روزها خودداری می کنم و سر فرصت راجع به اونا می نویسم.....

- فاطی گلم و  سارای مهربونم برای دیدارتون لحظه شماری می کنم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/12ساعت 8:55  توسط گلی  | 

- یک کلاس کذایی از یکشنبه تا چهارشنبه.....شرکت تو این کلاس هم برای خودش جریانات داره ....بعدا تعرف می کنم

- همسر از اول هفته رفته ماموریت ....شارژ موبایلم تموم شد و هر کاری کردم شارزرم کار نکرد بنابراین فعلا موبایل نداریم تا همسر بیاد....البته مامان مهربونم موبایلشو داده دستم ولی خوب می دونید که هیچی موبایل خود آدم نمی شه....

- هفته پیش کتاب بادبادک باز رو تموم کردم و جالب اینجا بود که دیشب فیلمش رو دیدم....حس خیلی خوبی بود چون با شخصیتهای کتاب خیلی ارتباط برقرار کرده بودم و دیدن اون شخصیتها توی فیلم خیلی لذت بخش بود...به نظرم فیلمش عالی بود....

- برام دعا کنید چون چهارشنبه امتحان این کلاس را دارم و خیلی سرم شلوغه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/07ساعت 8:12  توسط گلی  | 

نه حرفی برای گفتن ....نه چیزی برای فکر کردن....نه توانی برای مبارزه کردن ....نه حسی برای نوشتن....نه حرصی برای خوردن...نه موضوعی برای غیبت کردن....نه عشقی برای تقدیم کردن .....

خالی از هرچیزم و گذشت سریع روزها تنها  یادآور  آدمهای خوبی که امسال برای من بد شدند و آدمهای بدی را که برای من بدتر شدند....هیچ کس بهتر نشد حتی من .....شاید من هرروز رو به زوالم و همه آدمها غیر از من خوبند....وقتی دقت می کنم می فهمم که آدمهای خوب خیلی کمند.....

تنها به امید و اتکای همسرم عشقم و همه زندگیم در حال نفس کشیدنم....پرم از نفرت ...نفرت از کسانیکه هرروز می بینمشون...از همسایه و همکار گرفته تا.....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 10:16  توسط گلی  |