عزیزم دوستت دارم و به همان اندازه که تو مرا دوست داری و می دانم که چقدر بهم وابسته شدیم....شاید عاشق هم نبودیم ولی الان به جرات می گویم که عاشق همدیگر شدیم.....
سالگرد عقدمون مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عزیزم دوستت دارم و به همان اندازه که تو مرا دوست داری و می دانم که چقدر بهم وابسته شدیم....شاید عاشق هم نبودیم ولی الان به جرات می گویم که عاشق همدیگر شدیم.....
سالگرد عقدمون مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچ وقت یاد ندارم که بین ترم درس خونده باشم همیشه دو هفته مونده به امتحان مثل....میشستم می خوندم...خلاصه اینکه با سلام و صلوات میرفتم سر جلسه امتحان و بعدش تمام مدت از روی بارمهای هر سوال حساب می کردم که نمره تقریبیم چند میشه.....وقتی به ۱۰ می رسید دیگه خیالم راحت میشد
....وای به روزی که به ۱۰ نمیرسید....خودمو میکشتم اینقدر می نوشتم که شاید وجبی نمره بگیرم...خلاصه اینکه حداکثر تلاشم رو می کردم و قتی دیگه چیزی به ذهنم نمی رسید می رفتم سراغ نذر و نیاز......
نذر نمک امام زاده صالح می کردم و خیلی هم بهش اعتقاد داشتم ....یعنی من و دوستم که هنوز هم با هم خیلی خیلی دوستیم کارمون رفتن به امام زاده صالح و خریدن نمک بود...خیلی پررو بودیم چون هر ترم کارمون همین بود و هر ترم هم فقط نمک رو می خریدیم دم در میدادیم به خادم امام زاده و میرفتیم پاساژ قائم گردی
....الان هرچی فکر می کنم هیچ کدوم از اون درسها رو یادم نمیاد و اصلا یادم نمی یاد که توی کارم از این درسها استفاده ای کرده باشم![]()
یادش بخیر چقدر امام زاده صالح جواب نذرهای من رو داد...اخرین باری که رفتم اونجا سه سال پیش آذر ماه بود...خیلی مستاصل و ناراحت بودم ....یه پنج شنبه بعد از کلاس شبکه رفتم اونجا توی راه تو ماشینم کلی گریه کردم ...یادمه آهنگ" دیوونه نکن" حامد هاکان رو گوش میدادم و اشک میریختم ....اون روزها رابطه جدی احساسی بین من و همسر وجود نداشت...اون فقط همکارم بود ...وقتی رفتم امازاده کلی گریه کردم و از اون خواستم که اگر قراره رابطه ما بیخود و بیجهت احساسی بشه و آخرش نتیجه نداشته باشه همین جا تموم شه ....وقتی شروع کردم به نماز خوندن رکعت دوم نمازم دیدم که موبایلم داره زنگ میزنه و کسی نیست جز آقای....همکار سابق و همسر فعلی![]()
![]()
![]()
![]()
خلاصه اینکه خیلی شرمنده ام که فقط وقتی کارم گیر میشه میرم امام زاده....
بعد از ازدواج بخاطر اعتقاد شدید همسر به امام زاده قاسم نیاوارن ما خیلی اونجا رفتیم و من همیشه خاطره خوب از اونجا دارم.....
باید توی این روزها یه سر به امام زاده قاسم و امام زاده صالح بزنم
...به همه دانشجو ها هم توصیه می کنم که نمک امام زاده صالح رو حتما امتحان کنن....از ما که گذشت ![]()
![]()
*** فاطی مهربونم خیلی سورپرایزم کردی ....مرسی گلم![]()
فقط بدونید که اینقدر اعصابم بهم ریخته که دلم میخواد سر به تن بعضیها نباشه...این وسط همسر بیچاره هر ۲ ساعت یکبار پاچه هاش دچار گرفتگی توسط من میشه و بعدش هم باید یه ۲ ساعتی گریه زاری های منو تحمل کنه.....
خودمم از دست خودم خسته شدم.....شبها لرزم میگیره و اینقدر تو خواب گریه میکنم که وقتی چشمام رو باز می کنم احساس می کنم چشمام باد کرده.....اینقدر تو خواب با همه دعوا می کنم که از خواب که پا میشم کلی خسته ام....
هیچ مشکلی نیست....نه با همسر نه با خونه زندگی...فقط از آدمها خسته شدم ...یه جورایی حالم از همه به هم می خوره از همکار و دوست و همسایه گرفته تا سیاستمدارهای مملکت و اسرائیل و غزه و این کاربران اینترنت ادارمون که رسما پدر منو در آوردن اینقدر که نفهمن.....همه همه....همه چیز رو مخمه.....کتاب بادبادک باز و سریال لاست از بس که این همکارای تازه به دوران رسیدم کلی راجع به سیزنهای لاست و پریزون برک و کتاب بادبادک باز حرف میزنن....آخرش هرچی دی وی دی لاست دارم با کتابهای معرف همشونو میدازم تو سطل آشغال تا خیالم راحت شه .. .....شاید برم پیش دکتر روانشناس امیدوارم بعدش همه از روی مخم پیاده شدن....
امیدوارم اینا همه مربوط به تحولات هورمونی باشه .......امیدوارم بتونم به خودم مسلط شم ....امیدوارم آقایون و خانومها از روی مخم پیاده شن و کاسه کوزه شون رو روی مخه یکی دیگه پهن کنن....امیدوارم ......نمی دونم اصلا امیدوارم هم نیستم.......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
- خواهرزاده: خاله دیدی اون بچه ها ر چه جوری تو عربستان کشتن؟!!!!
- من : عربستان؟!!!!!!! کدوم بچه ها
- خواهرزاده: همونایی که بخاطرشون تظاهرات می کنن!
- من :آهان غزه رو می گی عزیزم
- خواهرزاده: آره همونا...هموناییکه ب.و.ش. داره می کشتشون...
-من : ![]()
![]()
![]()
- خواهرزاده: خاله حقش بود که بهش کفش زدن...خانم مدیرمون گفت هرچی کفش کثیف داریم یه روز ببریم مدرسه
-من : چرا؟!!!!!
- خواهرزاده: آخه خانوممون یه روز با مقوا عکشه اون آقاهه که اسمش ب.و.ش و دوستم میگه همه جا بوش میاد رو درست کرده بود بعد ما با کفشامون زدیم بهش
- من :
خاله این کار اصلا خوب نیست
- خواهرزاده: اگه خوب نیست چرا اون آقاهه کرد
-من : اون آقاهه یکم عصبانی و یه کم بی ادب بود
-خواهرزاده: نه خاله تازه قراره بیاد اینجا بره دانشگاه...
-من : ![]()
به هرحال تو نباید ادای اونو در بیاری
- خواهرزاده: خانممون گفته از دست هرکی عصبانی شدید اینکارو بکنید
- من :خانمتون غلط کرده (تو دلم گفتم)....نه خاله این کار بده
- خواهرزاده: خاله چرا اون بچه ها رو می کشن؟!!! چون کفش انداختن؟!!!
- من :خاله جون من چه میدونم اصلا تو درسهاتو خوندی...آخه به تو چه ربطی داره که کی به کی کفش انداخت ....
و خلاصه این مکالمه یا بحث تا شب ادامه داشت و من باید یه جوی توجیحش میکردم که اگه فردا رفت مدرسه برای مامان و باباش بد نشه!!!!!....یه مدرسه غیر انتفاعی که فقط دو میلیون و ششصد شهریه اشه باید همچین چیزهایی به بچه ها یاد بده....حالا این خواهر زاده من که یه دختره هر وقت با برادرش دعواش میشه میگه که کفشم رو درمیارما.....واقعا که راست گفتن مغز بچه ها عین اسفنجه و هر چیزی رو جذب می کنه..... واقعا برای اون خانم مدیره متاسفم!!!
* پی نوشت : من و همسری روز جمعه رفتیم کارتینگ آزادی و خیلی خیلی خیلی حال کردیم...حالا بماند که من اولش خیلی ترسیدم ولی در کل خیلی خوب بود و یه تجربه جدید بود.... در ضمن پنجشنبه صبح هم با خواهر بزرگه رفتیم بعد از مدتها یه استخر زدیم تو رگ که اینقدر بهمون خوش گذشت و اینقدر کیف کردیم که ظهرش من ۴ ساعت خوابیدم....اینم از اثرات چاقی و تنبلیه!!!!
* پی نوشت :کتاب بادبادک باز رو شروع کردم .....دارم جذبش می شم ولی خوب خیلی تو خوندنش پیشرفت نکردم چون وقت کافی نداشتم
آقای دکتر آرش من چند وقتی که نمی تونم براتون کامنت بذارم.....چرا؟؟؟؟
- اینکه نمره امتحان هفته پیشم اومد و من برای گرفتن مدرک بین المللیم حدنصاب نمره رو آوردم![]()
احتمالا تا ماه دیگه مدرکم میاد و من از این بابت خیلی خوشحالم
- اینکه بامبو کوچولوهای ما که از انتهای بامبو بزرگها جدا کرده بودیم بلاخره بعد از ۲ ماه ناز و نوازش و رسیدگی برگهای کوچولوشون دراومد و من و همسری از ذوق داشتیم میمردیم...خیلی حس خوبی بود حالا بماند که ما چقدر این بامبو کوچولوها رو بوسیدیم و تو اینترنت در مورد پروش بامبو سرچ کردیم ولی بلاخرخ نی نی بامبوهای ما به دنیا اومد![]()
![]()
![]()
- اینکه بعد از کلی کنجار رفتن با خودم و همسری و کلی غرغر کردن بلاخره من یه ماشین ظرفشویی ۸ نفره خریدم و با پررویی تمام هر شب ۴ تا دونه ظرفو توش میزارم و خیلی هم از این موضوع شادم....حالا بماند که از سوی همسر تهدید شدم که اگر یک قاشق نشسته توی سینک ببینه منو به هلاکت می رسونه ولی خوب من به چیزی که می خواستم رسیدم!!!!![]()
![]()
حالا میرم سر اصل مطلب که این روزا خیلی فکرم رو درگیره خودش کرده......
و باز هم محرم اومد و اینها فقط و فقط نظر و عقیده شخصی منه و من قصد توهین یا زیر سوال بردن هیچ کس رو ندارم....
همش با خودم فکر می کنم دلیل واقعی مردم برای عزا داری و سیاه پوشی و هیت و تکیه و زنجیر چیه....دیدن ماشینهایی که شیشه پشتشون با خطهای گنده جملات قصار نوشته شده ولی همین ماشینها آنچنان پاشون رو رو گاز میزارن و تمام میدونها رو خلاف جهت حرکت می کنن و اصلا عین خیالشون هم نیست که ممکنه برای دیگران مشکلی درست بشه حسابی اعصابمو به هم میریزه ....اینکه مینی بوسی که پشتت نوشته "بین الحرمین بلوار عشق است " همین دیروز اینقدر برای پیچیدن تو یه کوچه جلوی من بوق و چراغ زد آخرش هم سرش و کرد بیرون و یه هش جانانه به من گفت حسابی دپرسم میکنه....اینکه راننده های جوون همین ماشینا موهاشون سیخ سیخ رو هواست و خودشون تا گردن توی صندلیهای عقب رفته فرو رفتن و یه نوحه با صدای گوپ گوپ گذاشتن وخیلی وقیحانه برای دخترایی که منتظر ماشین هستم می ایستن خیلی عصبیم میکنه....اینکه توی یه خیابون ۱۰ ۱۲ تا هیت سر کوچه ها زدن و فقط دلم میخواد قیافه هایی که دم هیاتا وایسدن و ببینید همه از این لات و لوتهایی که پاش برسه همشون چاقو ضامن دار و قمه دارن اون وقت برای امام حسین هیت زدن و با هیتهای دیگه محله رقابت دارن سر زدن عکسهای خیلی بزرگ امام حسین و حضرت ابوالفضل و یا علم های پر از پرای رنگی رنگی و صدای نوحشون از تو هیت میاد ولی همه بیرون هیت وایسادن و دخترا رو دید می زنن حالمو بد می کنه.....اینکه دخترا این شبها به عشق امام حسین و به حرمت محرم اجازه دارن تا ۱۲ ۱ شب بیرون باشن و برای دنبال کردن دسته های سینه زنی حسابی به خودشون رسیدن و به نظر من بهترین و جدید ترین مدلهای لباس و مو رو میشه این شبها دید منو خیلی خیلی کلافه می کنه....اینکه از همسری پرسیدم تو تا حالا هیت رفتی و اون به من میگه یه بار که ۷ سالم بود رفتم و کلی هم تو هیات سینه زدم ولی موقع شام که شد آمدن بزرگا منو از هیت بیرون کردن و بهم شام ندادن منو به فکر وا میداره ....اینکه روز عاشورا همه فکر و ذکر خانومها محترم محل گرفتن غذا از هیاتهای مختلفه و بعضا بعضی از هیتها اینقدر معروف و مهمن که از اونور شهر مردم پا میشن برای یه قورمه سبزی و یا یه قیمه میان به این هیت . کلی صف و بد و بیراه رو تحمل میکنن برای خوردن غذای امام حسین برای من هیچ توجیهی نداره....اینکه خیلیها به اسم امام حسین و بخاطر کمکهای مراجع زیربط به هیات و حسینیه و مسجدشون کلی پول به جیب می زنن منو یاد معاویه و یزید میاندازه.....اینکه بسیج محل کارم یه پوستر مسیر حرکت امام حسین از مکه به کربلا رو داره اینجا می فروشه و آدمهای پاچه خوار برای اینکه اسمشون توی بسیج ثبت بشه ۵ تا ۵ تا از این پوسترها می خرن منو حرصی می کنه....این مراسم و این شبها برای مردم ایران فقط و فقط یه کارناوال و فستیواله که از قضا امسال چون سه شنبه چهارشنبه افتاده خیلی هم خوش میگذره.....
این آدمها به علاوه کسانیکه حل شدن تمام مشکلات زندگیشون رو از امام حسین میخوان منو یاد بت پرستایی میاندازه که خودشون هم دقیق نیم دونن حکمت کارشون چیه....آدمهایی که امام حسین خداشونه و ای کاش یه کم از ته دل راجع به این مسئله فکر می کردن....
می دونم که امام حسین به عزاداری و تکیه و نوحه های ما ایرانیها هیچ نیازی نداره ولی آقای من اگه با این کارامون باعث شدیم که وجهه تو یارانت خراب بشه واقعا معذرت میخواییم ...آقا جون به دل نگیر نصف این آدمها فلسفه قیام تو رو نمی دونن و نصف این آدمها فقط و فقط بخاطر برآورده شدن حاجتهای قلبیشون برای تو گریه می کنن تو که امام و سروری به گریه های ما نیازی نداری و لی خوب ما چه کنیم که جایزالخطاییم.....شما به بزرگی خودت ما رو ببخش و شفاعت ما رو پیش اون خدایی که بعضی مردم تو رو با اون اشتباه گرفتن بکن .....
با احترام به تمام کسانیکه عاشقان واقعی امام حسین هستن ![]()
یکی از دوستان صمیمی همسر که از دوستای دانشگاهشه جزو اون گروه ادمهایی که ادای یه جوری بودن درمیارن....این آقا از یک خانواده مذهبی بازاری وارد دانشگاه شد و بعد از گرفتن مهندسی کامپیوترش به اصل خودش راجع شد و شغل نخود لوبیا فروشی در مولوی رو کنار پدرش انتخاب کرد...نه اینکه من با نخود لوبیا فروشیش مشکل داشته باشم نه من با انتخابهاش و ادا ها و طرز فکرش مشکل دارم.....این آقا تا قبل از آشنایی با همسرم تو خط عباس .قادری و .جواد.یساری و لیلا.فر.و.ه.ر بوده ولی حالا دنبال رسیتال پیانو و آهنگهای سبک روسیه....این آقا اگه الان جلوش آهنگ م.ن.ص.و.ر هم بذارید کلی بهش برمی خوره ....با مادر و خواهر کاملا مذهبی و چادری ۷ ساله که با یک دختری دوسته و رسما توی این سه سالی که من می شناسمشون دارن باهم زندگی می کنن توی خونه مجردی آقا اونوقت آقا هنوز خودش رو واجد شرایط ازدواج کردن نمی دونه....این آقا توی خونه اش پراز کتابهای خفن فلسفیه و هنریه که مطمئنم یکیش رو هم کامل نخونده اونوقت یکه مدتی شدید در گیر نوشتن داستان بود ....کلاسهای داستان نویسیش از نون شب هم براش مهمتر بود و آخر سر هم یه رمان درپیت تحویل وزارت ارشاد داد که به قول خود روشنفکرش به کلماتی مانند یه پیک ع.ر.ق س.گ.ی و و.ی.س.ک.ی و اینجور چیزها گیردادن.....این آقا که خیلی ادعای روشنفکریش میشه یه ریش بزی بلند گذاشته و کلا بیخیال موهای پریشونش شده ... کلا خدا رو نفی میکنه اونوقت کیلوکیلو کتابهای مولانا و شرح مولانا و مثنوی مولانا و همه چیز مولانا توی کتابخونش ردیف شده....یه کلاه هنرمندی با یه شالگردن بسیار بسیار بلند....اونوقت دلم میخواد ببینید اونوقتی که اون روی سگش بالا میاد با روحیه لطیف هنرمندیش چه رفتار زشتی با دوست دخترش جلوی همه می کنه....که اگه یه سرسوزن اون رفتار رو همسرم با من بکنه من تا یکماه زندگی رو به همسرم زهرمار می کنم....خلاصه اینکه آقا در عین حال که دلش برای یه آهنگ عباس قادری غش میره می شینه فیلمهای هنری به زبان فرانسه می بینه و لئونارد کوئن گوش میده....آخه یکی نیست بگه آقا مجبوری ادای اون چیزی که نیستی رو در بیاری...آخه روشنفکر تو که ۷ سال با دوست دخترت زندگی کردی حالا که حرف خواستگاری وسط اومده از زن بودن و دختر بودن حرف میزنی....![]()
خلاصه که از اینجور آدمها زیاد دیدم مثلا یکی از همکارم که توی اولین فرصت یه پست خیلی خیلی خشن راجع بهش می نویسم.....خانم بسیار مودب و مبادی آدابی که اگه یک روز جمعه ساعت ۹ شهر کتاب نیاوران نره اون روز جمعش جمعه به حساب نمیاد و جز افتخاراتش داشتن سری کتابهای نادر ابراهیمی و هرمان هسه است ....این خانم مودب که تاحالا یکبار هم داخل کورت تنیس نرفته بعدش رفته ۳۰۰ هزار تومان راکت تنیس خریده و از سکوت تماشاچیان در حین بازی بازیکنان واقعا لذت میبره....همین خانومی که یه لبخند مصنوعی همیشه روی لبشه و حاضره بخاطر رئیسش چهاردست و پا راه بره و همه اینها رو هم به حساب ادب و احترام میزاره....اگه با یکی بد بشه با حرفهایی که پشت سرش میزنه از خورد شدن احساس و غرور طرف مقابل همون لذتی رو میبره که هنگام تماشای بازی تنیس میبره....وقتی گریه های همکارش رو که بخاطر حرفهای همین خانم عوضی دارن جایش رو عوض می کنن رو میبینه همون لذتی رو می بره که هر جمعه برای دیدن آقای ا.ب.ط.ح.ی توی شهر کتاب نیاوارن میبرد....همون لذتی که موقع فداکردن همه احساساتش برای رئیش میبره....همون لذتی رو که موقع خوندن عاشقانه های آرام نادر ابراهیمی میبره .....حرفهایی که در مورد طرف مقابلش میزنه به همان لطیفیه عاشقانه های آرامه و ناراحتی رو که از دیدن ناراحتی رئیسش احساس می کنه برابر با غمیه که بخاطر فوت نادر ابراهمی به مدت یک هفته توی ظاهرش میشد دید.....
من با نادر ابراهیمی و دوست دختر داشتن و خونه مجردیه و عاشقانه های آرام و راکت تنیس و ریش بزی بلند و هرمان هسه و فیلم فرانسوی مشکلی ندارم من با آدمهایی مشکل دارم که میخوان خوشون رو یه جوری نشون بدن...یه جوری غیر از همه ....به نظر من بعضی وقتا شنیدن آهنگهای جواد.یساری و لیلا ف.ر.و.ه.ر و منصور یا دیدن سریالهای مزخرف ایرانی و دیدن تبلیغات کانال ش.ب. خ.ی.ز و خوندن رمانهای فهیمه رحیمی می تونه قالبهای ما رو عوض کنه چون آیه نیومده که دیدن و شنیدن و خوندن این جور چیزها ملاکی برای بالا بودن یا پایین بودن شعور و شخصیت آدمهاست....
آدم باید آدم باشه ...باید خودش باشه ...باید از همه چیز لذت ببره و اینقدر ادای یک جوری بودن رو در نیاره.....البته این فقط و فقط نظر منه!!!!
* پی نوشت: شاید این پست بخاطر تعریفعا و تمجیدهایی بود که خیلی ها راجع به کتاب کافه پیانو کرده بودن و من با خوندن اون کتاب هیچی دستم نیومد فقط فهمیدم نویسنده این کتاب جزو آدمهایی بوده که میخواسته خودشو یه جوری نشون بده ....وگرنه هیچ چیز دیگه ای وجود نداشت ....
دید بعضی هفته ها خیلی روتین و آرومه و شما هیچ چیزی برای تنوع ندارید؟!!!!!
القصه....
روز شنبه خوب بود ولی یکشنبه صبح با تلفن یکی از همکارام همه چیز عوض شد....از سه ماه قبل برای شرکت در یک سمینار اسم دوتا از همکارامون رو داده بودند و هزینه ثبت نام هم که تقریبا بالا بود پرداخت شد....روز سمینار که همین یکشنبه بود تازه کاشف به عمل اومد که این نه تنها سمینار نیست بلکه امتحان بسیار سختی هم در انتهاش داره....همکارم با من تماس گرفت و گفت بدلیل اینکه این سمینار اصلا سمینار نیست و یک ورک شاپه و امتحان داره نمی تونه تو کلاس بمونه و میخواد که جایش رو با من عوض کنه....البته اینو رو هم گفت که اگه منم نتونم شرکت کنم همکارم حاضره هزینه کلاس رو شخصی پرداخت کنه!!!!!!
این شد که من وارد یه سمینار که نه ولی یه ورک شاپی شدم که حدود ۲ ساله برای گرفتن مدرکش دارم این در اون در می زنم....(اینم از خصوصیات استفاده از قوانین رازه!!!!!).....من واقعا مشتاق یادگیری این درس بودم و بسیار لذت بردم ...از صبح ساعت ۹ الی ۴ بعد از ظهر از یکشنبه تا چهارشنبه کلاس بودم (قابل توجه فاطی جونم)....حالا بماند که با آدمها جدید و علم جدیدی آشنا شدم که ممکنه بعدها فیلدکاریم رو عوض کنه اما من واقعا خوشحال بودم.....
امروز چهارشنبه بعد از یک هفته کلاس رفتن برای گرفتن مدرک بین المللی اون امتحان داشتم ....نمی دونم که امتحان رو خوب دادم یا بد ولی اینو می دونم که یاد گیری این فیلد واقعا برام لذت بخش بود....
خدایا مرسی از اینکه در یک اقدام از پیش تعیین نشده من رو به آرزوهام می رسونی....خدایا می دونم که هوامو داری ....خیلی دوستت دارم.....![]()
![]()
همسر مهربونم مرسی که اینقدر برام قوت قلبی و این همه بهم امیدواری میدی....مرسی که منو برای گرفتم مدارک مختلف تشویق می کنی....مرسی عزیزم![]()
![]()
![]()
دوستان مهربونم که به من سر می زنید مرسی که با من دوست شدید....![]()
خدای مهربونم مرسی که بارون اومد و این هوای لطیف جای هوای آلوده اول هفته رو گرفت ....مرسی خداجونم![]()
![]()
![]()
برام دعا کنید تا حدنصاب نمره رو برای گرفتن مدرک بدست بیارم![]()