تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

عزیزترینم .....نمی دونم میدونی یا نه ولی دلم می خواد بدونی که بهترین و باارزش ترین هدیه خدایی....و دقیقا روزهایی که خیلی خیلی بهت نیاز داشتم وارد زندگی من شدی.....همسر نازنینم تولدت مبارک....

* درسته که جشن تولد رو یک هفته زودتر گرفتیم ولی دلم می خواست حتما روز تولدت که ۲۷ آذره پست بذارم....۲۷ آذر که عید غدیر بود و تعطیل...روز قبلش هم اینقدر اتفاقهای جورواجو افتاد که حتی فرصت نکردم وارد اینترنت بشم....به هرحال عزیزم تولدت مبارک....(جشن خیلی خوب و عالی بود و کلی بهمون خوش گذشت....راستی همسری از ساعت اسپریتی که براش گرفتم خیلی خیلی خوشش اومد...البته بعدا بهم گفت که خودش حدس می زده که براش چی گزفتم)

* عید غدیر سال ۸۴ برام خاطره انگیز ترین و بهترین غدیرها بود....اون سال که دقیقا می دونم عید غدیر روز ۲۹ دیماه بود همه خیابونها پر از برف بود و من توی دلم قند آب میکردم ....اینکه دقیقا میدنم چه تاریخی بود چون تاریخ ۲۹/۱۰/۸۴ توی حلقه های ازدواجمون حک شده و روز عقدمون که ما رو برای همیشه مال هم کرد تا ابد در یادمون خواهد موند....یادمه برای بله گفتن با یاد مولا علی "ع" حرفم رو شروع کردم و یادمه  اشک در چشمهام  حلقه زده بود..... به هرحال هر سال به غیر از ۲۹ دیماه عید غدیر هم برامون خاطره انگیزه

* نمیخواستم پستم بار منفی داشته باشه (این بار منفی و بار احساسی رو از مریم حیدرزاده یاد گرفتم که تو برنامه نکست.پرشین.استار همش تکرار میکنه!!!!!)به هرحال....روز سه شنبه خبر فوت پدر یکی از دوستام رو شنیدم که به کل بهم ریختم....خیلی بد بود و خیلی ناگهانی....اصلا  و ابدا دلم نمی خواد راجع به مرگ فکرکنم .....این چند روز حسابی فکرم بهم ریخته بود ...انگار چند وقتی بود که یادم رفته بود مرگ خیلی بهمون نزدیکه.....دارم رو خودم کار می کنم که با این مسئله کنار بیام .... امیدوارم برای هیچ کس پیش نیاد

* دوستان  مهربونم....شب یلدای خوبی داشته باشید و همیشه به چیزهای خوب فکر کنید....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 9:24  توسط گلی  | 

هفته های آخر پاییز همیشه و همیشه یادآور شور و شوق ما برای عشق ورزیدن به بهترین بابای دنیا

.......

گرچه بهترین و گرانقیمت ترین هدیه های روی زمین در مقابل کوچکترین لطف تو ناچیز و کم است ولی وجودت باعث افتخار....دلگرمی...عشق به زندگی ...محبت و هزاران چیز باارزش است که این روزها به سختی می شود در یک انسان پیدا کرد.....

برای تو که بهترین و بهترین و بهترین بابای دنیایی.....هیچ چیز ندارم جز فریادی از ته قلبم که هیچگاه به زبان آورده نشد......حسی که با تک تک سلولهای وجودم می خواهد به تو بگوید : که دوستت دارم نازنین پدرم

تولدت مبارک بابای عزیزم

* کتاب کافه پیانو رو شروع کردم....گرچه چند تا فصل اولش رو بیشتر نخوندم ولی یه جورایی شرح جزئیاتش خیلی خیلی کلافه ام می کنه.....حالا نمی دنم این حس کلافگی منه یا همه این احساس رو دارن.....فکر کنم بخاطر جزئیاتی که نوشته شده حتی منه ناشی هم می تونم یه تاتر از روش بسازم چون اینقدر جزئیات فضا و لباس و سر و شکل آدمها شرح داده شده که به راحتی می شه از روش نمایش ساخت!!!!!(شاید اگه فصلهای بیشترش رو بخونم نظرم عوض شه....)

* این لاست دیدن ما هم شده مثل زبان خوندنمون.....بعد از اونهمه تعریف و تمجید اطرافیان و دوستان و آشنایان....با هزار زور و زحمت  هر دو هفته یکبار یه دی وی دی از لاست میرسه دستمون که با خواهش تمنا از همسری می خواییم بیاد و با ما لاست ببینه!!!!.....حالا بماند که حتما باید بعد از ظهرش خوابیده باشه و فرداش هم تعطیل باشه.....می بینیم و کلی کیفور می شیم ولی چه دیدنی!!!!! مگه ۴۵ دقیقه اپیزود چیه که وسطش هی پاز شه تا ببینیم این برنامه نود که رسما هووی من شده کدوم آشغالی رو به عنوان مهمون اورده.....یا حاشیه فلان بازی تراکتور سازی تبریز با کوفت و زهرمار زابل چه اتفاقی افتاده....آخه کی وسط لاست میشینه به مزخرفات م.ا.ی.ل.ی.ک.ه.ن گوش میده تا ببینیم آقا راجع به پاچه خواریش از ر.ی.س.. ج.م.ه.و.ر چیزی میگه یا نه......منم عین اوسکول ها یه لبخند به لبمه تا نشون بدم :عزیزم چون یه اپیزود ازاین سریال لاست که برای من خیلی دیدنش مهم بود رو نشستی دیدی منم می شینم یه مزخرفات مدیر باشگاه سایپا که رسما داشت آسمون ریسمون به هم می بافت تا روی کار اومدن اون مردیکه  م.ا.ی.ل.ی.ک.ه.ن رو به مسائل سیاسی ربط نده با میل و رغبت نگاه میکنم اونم درست وسط لاست اونم دقیقا جایی که آقای جک تابوت باباش رو وسط جنگل پیدا کرده تا بعد از دیدن یه اپیزود ۴۵ دقیقه ای در طول یک ساعت و نیم آقا دیده ام بی سی پرشیا داره فیلم "اره" رو میدیده نشسته با اشتیاق فراوان مثل بچه چهار ساله ای که کارتون تام و جری می بینه داره فیلم اره رو میخوره!!!!!رسما میخوره نه می بینه!!!!!....منم از حرصم اومدم تو اتاق خواب و شروع کردم به کافه پیانو خوندن...حالا قضاوت کنید شاید وضعیت روحیم برای خوندن اون همه جزئیات مساعد نبوده!!!!!

آقا ما نخواستیم لاست ببینیم .....ما میریم کتابمون رو می خونیم بعدش هم یه کم با موبایلمون بازی درپیت می کنیم بعدش هم خودمون رو میزنیم به خواب....تو هم بشین اینقدر صحنه های شکنجه های فیلم اره رو ببین که تا صبح هر ۱۰ دقیقه یکبار از خواب بپری بعدش هم صبح با پررویی بگی که از خلاق بودن فکر فیلمنامه نویس فیلم مزخرف اره واقعا تعجب می کنی....عجب مخی بوده یارو!!!!

به هرحال ما باید مسالمت آمیز از تلویزیون استفاده کنیم و من هم باید گذشت داشته باشم چون چند وقت دیگه ممکنه در حین دیدن سریال مورد علاقه ام بچه همین بابا بخواد تام و جری ببینه!!!!

*ببخشید که دیر گفتم.....عیدتون مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/20ساعت 10:15  توسط گلی  | 

راست گفتید....بیخیال شدن بهترین راهه....حساسیتم کمتر شده و اعصابم آرومتر....همه چیز رو به خدا سپردم و ناراحتی که از یه خواهر اون هم عزیزترین خواهر داشتم یه جایی گوشه دلم قایم کردم....این رو می دونم که چیزی نیست که فراموشش کنم ولی سعی می کنم توجهم رو به چیزهای دیگه جلب کنم.....

- چهارشنبه برای اولین بار در کلاس یوگا شرکت کردم که خیلی خوب بود مخصوصا اینکه خواهرای دیگه بعلاوه مامان ورزشکارم هم بودن.....(دارم به خودم تلقین می کنم که خیلی روحیه ام خوب شده)

- خیلی هیجان دارم چون پنج شنبه این هفته برای همسری یه جشن تولد حسابی گرفتم (همش یاد بچگیام هستم که چقدر برای جشن تولدام هیجان داشتم)

- یکی در میون و بگی نگید پیاده رویهام ادامه داره ولی غم انگیز ترین بخشش اینه که با وجود افزایش تحرکم و عدم تغییر در غذام وزنم در جال افزایشه....

- از اینکه زبانم داره پیشرفت می کنه خیلی شادم مخصوصا اینکه جهت شرکت در جلسات به زبان انگلیسی من به عنوان اولین انتخاب در نظر گرفته می شم ....این باعث افزایش اعتماد به نفسم شده.....

- کتاب کافه پیانو رو از شهر کتاب خریدم و برای شروع کردنش خیلی هیجان دارم....بلاخره بعد از سه ماه همسر تنبلم با من اومد شهر کتاب نیاوران اون هم پیاده!!!!!!!.....خودش اعتراف کرد که خیلی در کتاب خوندن تنبل شده و من هم برای خوندن کتابهای جدید تشویقش کردم

- بیخودی معتاد این سریالهای "عشق یا پول" و "سن عشق" شدیم و شدیدا دنبالش می کنیم ....جهت تنوع خوبه (همون سریالهایی که از کانال جی.ای.ام پخش میشه....نتونستم انگلیسی بنویسم!!!!)

-فعلا همه چیز خوبه ....باید سعی کنم همه چیز رو خودم خوب کنم!!!!

خوش باشید

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/16ساعت 14:3  توسط گلی  | 

بعد از اون دوتا پست قبلی که حسابی خودزنی کردم....می خوام یه پست آرومتر بنویسم...ولی نمی شه...فکرم ...ذهنم و روحم حسابی درگیره!!!!!

حتما شنیدید که بعضی آدمها آدمهای یک بعدی هستن....مثلا فردی که همه فکرو ذهنش کارشه...یا فردی که همه زندگیش درسشه!!!!...

این روزها خیلی به خودم دقیق شدم....نمی دونم چه حسیه...ولی می دونم که خیلی خوب نیست...

من این روها سه بعدی شدم...دقیقا سه یعد....

یک بعدم همسری مهربونه که حسابی از لحظاتش با همسرش لذت می بره ...این بعد کاملا عشقولانست ....

بعد دومم یه همکار عبوسه که حسابی از دست همکارای دیگش دلگیره و اصلا و ابدا حوصله همکارای دیگرشو نداره....خیلی داره بهش فشار میاد و خیلی از بودن توی این محل کار داره زجر می کشه....

بعد سومم دختری که برای پدر مادرش خیلی خیلی نگرانه و درگیره یک مسئله یا مشکل خانوادگی شده ...مسئله ای که بین خواهرا پیش اومده و بدترین قسمتش اذیت شدن پدر مادرشه....خیلی غمگینه و خیلی حساس....هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرده که سر مسائل مادی همچین جنجالی بین خواهرها پیش بیاد....

بعد سوم شخصیتم داره حسابی روی ابعاد دیگه من تاثیر می ذاره و از همه بدتر اینکه راجع به بعد سوم نمی تونم با همسرم صحبت کنم.....

نمی دونم چیکار کنم ولی می دونم که باید صبر کنم ...نمی دونم که چرا اینقدر کلافه شدم ولی می دونم که هر چیزی حکمتی داره....نمی دونم چرا هرچی به هردری زدم نتونستم برم یارت امام رضا ولی می دونم که باید برم.....

خیلی چیزها رو نمی دونم و خیلی چیزها رو می دونم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 10:4  توسط گلی  | 

حالا چون خرخونی کردیو یک ضرب دانشگاه قبول شدی ...اونم چه رشته ای ؟!!! کامپیوتر!...اصلا متوجه شدی چه رشته ای رو انتخاب کردی...خوب چون همه گفتن بازار کارش خیلی عالیه اونو انتخاب کردی....توی اون چهارسال که هر کی ندونه من می دونم که چقدر بیخیال یادگیری بودی و فقط فکر پاس کردن و تموم شدن دانشگاه بودی....

حالا دری به تخته خورد و بلافاصله بعد از فارغ تحصیلی وارد محیط کار شدی....اونم یه سازمان دولتی که ساختمان بلندش خیلی چشمگیره....البته از انصاف نباید گذشت که خیلی خیلی تلاش کردی تا کار یاد بگیری...اما

حالا که ۴ ۵ یال سابقه کار داری ....یه ال سی دی ۱۷ اینچ جلوته و کل اینترنت این چندین طبقه دستته و یه میز خیلی شیک چوبی داری.....از همه مهمتر وقتی سرتو از مانیتورت بلند می کنی بهترین دید رو به تهران داری....حالا که توی جلسات مختلف شرکت می کنی و همه با عنوان خانم مهندس صدات می کنن...مثل اینکه واقعا باورت شده که کسی هستی....یه خانم مهندس واقعی که داره مثل همکارای دیگش تو مرداب این اداره دولتی و توهمات فانتزی خودش غرق می شه و هرروز بیشتر و بیشتر از هم دانشگاهی هاش عقب می مونه فقط به این خاطر که دلشو به یه حقوق ماهیانه و چند تا نامه اداری زدن و چندتا اظهار نظر کشکی توی جلسات مهم خوش کرده ....این مهندس تو هستی که اگه پاتو از اینجا بذاری بیرون  تازه از خواب خرگوشیت بیدار می شی و می فهمی که این میز و این دید و این عناوینی که بهت دادن هیچ دلیلی برای باسواد بودنت نیست ....اینجا ناخودآگاه درگیر مسائل خاله زنکی شدی و چون چندتا کلمه قلمه سلمه بکار میبری فکر می کنی خیلی مهندسیییییییییی....

نه عزیز من لطفا از خواب بیدار شو.....اینها فقط توهم فانتزیه که داری پیشرفت می کنی ...تو هم شدی مثل همه همکارات و حتی رئیس اداره ای که ان سال پیش فارغ التحصیل دانشگاه شریف بوده و یکی دوتا برنامه با داس و فاکس پرو نوشته بعدش اسم خودش رو گذاشته برنامه نویس و حالا هم دری به نخته خورده و از بس پاچه خواری کرده رئیس اداره شده ..... مثل همکاری که رشته اش ماشین آلات کشاورزیه و چون حالا بلده یه بکاپ از اس کیو ال بگیره اسم خودش و گذاشته آی تی اکسپرت!!!!!!....مثل کارشناس شبکه ای که حتی نمی دونه عکس زمینه ویندوز اکس پی رو چه جوری عوض کنه چه برسه به اینکه بدونه آی پی آدرس چیه....مثل هزارتا مدیر و رئیسی که برای سخنرانیشون توی یه همایش بزرگ باید یه پیمانکار بگیرن تا براشون پاورپوینت درست کنن و متن سخنرانی رو مثل هلو پوست کنده براشون آماده کنن و اون هم روز سخنرانی همه متن رو از رو بخونه بدون اینکه بدونه اصلا راجع به چی هست.....

بدبختی ما خیلی بالاتر از اینهاست....حالا همه مون می تونیم به عنوان کارشناسان محترم آی تی سرمون رو بالا بگیریم و توی راهرو های نمایشگاه الکامپ قدم بزنیم و برای گرفتن یه بروشور حاضر باشیم دست و پامون بشکنه .....آخرش هم یه ماموریت اداری رد کنیم و بریم خونه.....کلی هم برای رفتن به نمایشگاه جیتکس دوبی پاچه خواری کنیم تا به عنوان متخصصین کامپیوتر مارو بفرستن اونجا که هم یه دوبی مجانی رفته باشیم ...هم از فری شاپ یه چیزی بخریم هم مانکنهای شرکت سونی رو که با دامنهای کوتاه و قدو قواره برازنده دارن محصولات شرکت رو شو می کنن دید بزنیم.....

بهتره حداقل من از این خواب خرگوشی لعنتی بیدار شم و بذارم همه اونهایی که دوست دارن توی این مرداب لعنتی شنا کنن و کلی هم ادعای شناگریشون میشه توی توهم خودشون غرق شن!!!!!!

برای من دعا کنید....از ته ته دلتون......

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/02ساعت 10:4  توسط گلی  |