هیچی دیگه ما دوباره رفتنی شدیم به کلاس زبان و همش دارم رو خودم کار می کنم که این مسئله دوباره تنوع خوبی به زندگیمون میده......
(مجبورم خود شیطانیم رو یه جورایی آماده کنم)....فکر کنید بعد از یک ماه و نیم و دست از پا درازتر داریم میریم کلاس...بیچاره استادمون که دوباره باید مارو تحمل کنه.....
روزگار در حال گذره و خود درگیری من یه روز خوبه یه روز بد ولی خیلی خیلی حواسم بهشه....دلم نمی خواد یه مسئله ای حل نشده بمونه...بلاخره من استعداد خودم رو کشف می کنم....
این روزها یه وبلاگ پیدا کرده بودم که مثل یه رمان جذاب تمام وقت داشتم آرشیوش رو می خوندم ....خیلی روم تاثیر گذاشت ...مهربانوی عزیزم مرسی از نوشته های خوبت....(ولی خدائیش فکر کنم شماره چشمم یکی دو درجه افزایش یافت از بس که ذل زده بودم به مانیتور)
هفته پیش من و همسری دوتایی رفتیم شمال...هوا خوب بود و خیلی همه چیز لذت بخش بود....یه چیزی می گم منو نزنید ها...احتمال ۹۰ درصد این هفته هم دوباره میریم....میریم دیگه ...خوب چی کار کنیم ...ما همه تابستون منتظر خالی شدن این خونه بودیم...خوب خیلی دوستش داریم دیگه...
هوای پاییزی خیلی عشقولانست ...من از الان دارم برای هدیه تولد همسری که آخر آذره فکر می کنم...ببینید من چه خانوم فداکار و مهربون و ....هستم ....واسه همینه : مهربونیتو دوست دارم ...خانومیتو دوست دارم...با وفا بودنتو ...با خدا بودنتو .....با صفا بودنتو دوست دارم(این هم قطعه شعری از پویا ...حالا شما فرض کنید همسرم اینو برای من سروده....)![]()
![]()
![]()
فعلا می ریم تا بعد
خدایا از همه چیز متشکرم......