تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

توی ماشین نشستم ....کلی خرت و پرت زیر پامه ....آخرین لحظه از بین وسایل کوچیکی که نمی شد با خاور آورده بشه اتو رو برداشتم...دستم داره می شکنه...هم اتو دستمه هم آب اتو چکه چکه داره روی پام میریزه...خیلی حالت بدیه....خیلی خسته ام...دیشب ساعت ۲ خوابیدم و تا خود ۲ داشتم خرت و پرت جمع می کردم ...صبح هم ساعت ۶ بلند شدم ... همسر  بیچاره به خاطر کارتن هایی که روی صندلی عقبه مجبور شده کلی صندلیش رو بیاره جلو و داره به سختی در حالیکه زانوهاش با فرمون ماشین مماس شده رانندگی می کنه...همینطور هم شر شر عرق میریزه ....فکر کنم ۲۰ بار از حیاط به طبقه سوم رفت و اومد...خیلی خسته ام ....چشمهامو می بندم و سرم رو به صندلی تکیه می دم ...همه خاطرات عین فیلم از جلوی چشمم .... میرم به روزهای بچگیم ...هرچی فکر می کنم میبینم که جابجایی زیاد داشتیم ولی من اصلا حسش نکردم....بخاطر اینکه قرار شد من و همسر راننده خاور رو هدایت کنیم ما جلو افتادیم و خاور هم پشتمون ....با سرعت ۵۰ داریم تو اتوبان میریم....خاطرات یکی یکی از ذهنم میگذره...

وقتی بعد از ۱۰ سال زندگی توی یه خونه سازمانی بزرگ بابا بدلیل ارتقاء شغلی به شمال منتقل شد...وقتی بابا ۶ ماه زودتر از ما رفت شمال و مامان مجبور شد تا اتمام سال تحصیلی صبر کنه...چه جوری اون همه وسیله رو جمع و جور کرد و با چهار تا بچه بدون سرو صدا بدون حتی کوچکترین اعصاب خوردی رفتیم شمال ....اون موقع پنجم دبستان بودم ....یادمه برای رفتن به شمال لحظه شماری می کردم و مامان همش سعی می کرد شلوغ پلوغی خونه روی امتحانات نهایی من تاثیر نذاره...اصلا جمع و جور شدم وسائل تو تهران و رسیدن اونها توی شمال یادم نیست ...تنها چیزی که یادمه شوق و شور بی حد من برای دیدن بابا و خونه جدید بود....خونه ای که فکر کنم ۳۰۰۰ متر بود و حیاطش عین بهشت ....اما یه چیز بدی وجود داشت و اون موندن خواهر بزرگه توی تهران بود ....دانشگاه علم و صنعت درس می خوند و از دوری ما خیلی بی تابی می کرد....البته اون تنها نبود چون همه فامیل تهران بودن ...این مامان و بابا بودن که با ۳ تا بچه سرتق توی شمال تنها بودن....ولی همیشه نگران خواهر بزرگه بودن....

وقتی بعد از یکسال بابا درخواست داد بخاطر خواهر بزرگه  که دوباره برگرده تهران.....دل کندن از اون خونه خیلی برامون سخت بود ولی حالا که فکر می کنم می بینم که سختیش برای مامان بود که باید اونهمه وسائل جمع می شد و توی یه خونه یک طبقه ۱۰۰ متری جمع می شد!!!!!!.....فاجعه یعنی اینکه هنوز یکسال نگذشته وسائل زیاد باید جمع می شد....یادمه هفته آخر شهریور اومدیم تهران ...فقط نیمی از وسائل تهران بود ...خونه هنوز رنگش تموم نشده بود...مامان با اونهمه کار و با اون همه مشغله فکری اولین کاری که کرد ثبت نام ما توی مدرسه بود ...دوم راهنمایی بودم ...مدرسه خیلی عالی ثبت نام شدم ...خواهر کوچیکه سوم دبستان بود و خواهر دومی سوم دبیرستان....اول مهر با وجودی که هنوز نیمه دوم وسائل به تهران نرسیده بود بابا ما رو مثل سالهای قبل برد بازار و ما کلی لوازم تحریر خریدیم ....باز هم پر بودم از شوق و شور مدرسه جدید و لوازم تحریر هایی که هنوز هم اول مهر بوش توی ذهنم می پیچه....روز اول مهر مامان اول خواهر کوچیکه رو برد مدرسه ...مدرسه اش خیلی نزدیک خونمون بود ....هنوز وسائلمون کامل نیومده بود ولی مامان یه روپوش مدرسه خوشگل در عرض سه روز برام دوخته بود....منو برد مدرسه یادمه راهش زیاد بود و لی مامان گفت که نگران نباشم چون راس ساعت ۱ میاد دنبالم ...یادمه حضور مامان دم مدرسه خیلی برام دلگرمی بود....همون روزهای اول وقتی از مدرسه میومدیم خونه کم کم وسائلی داشت چیده می شد و بوی غذای مامان ما رو مست می کرد...یادم نمییاد مامان غر زده باشه و یادم نمی یاد بابا برای فراهم شدن شرایط خوب تلاش نکرده باشه.....اون روزها توی سن بلوغ بودم و شرایط روحیم خیلی داغون بود ولی مامان با اون همه کارش همیشه برام وقت می ذاشت کلی باهم حرف می زدیم ....یادم نمیاد مامان گفته باشه امروز خسته ام و زیاد وقتم رو نگیر...همیشه بهترین گوش شنوا حتی در شلوغ پلوغ ترین وضع زندگی....

 اون خونه یک طبقه با زحمت و تلاش بابا تبدیل شد به خونه سه طبقه....خواهر دومی کنکور داشت و مامان همش در حال تهیه شرایط مناسب برای درس خوندن اون بود.....خونمون اصطلاحا سگ میزد و گربه میرقصید ولی مامان اصلا غر نمی زد ...اصلا شکایت نمی کرد و فقط و فقط فکر ما بود....

وقتی بعد از چند سال من و خواهر دومی پامون کردیم توی یه کفش که این خونه رو بفروشیم و بریم یه محله بالاتر زندگی کنیم ....مامان به زور بابا رو راضی کرد...می دونم که بابا دل چرکین بود ولی بخاطر بجه هاش خونه ای رو که خشت خشتش رو با زحمت تهیه کرده بود فروخت ....این بار هم مامان مجبور شد وسائل  از سه طبقه خونه جمع کنه و رفتیم توی یه آپارتمان که نه حیاط داشت و نه تراس ولی محله خیلی خوبی داشت....یادمه اسباب کشی به اونجا سه هفته طول کشید ...بابا غر می زد ولی مامان با من و خواهر دومی همراهی می کرد ....بعدها گفت که وقتی میدیدم روحیه شماها چقدر عوض شده تمامی غرغر های باباتون رو به جون می خریدم....ما اومدیم اینجا و خواهر دومی چهار ماه بعدش عروسی کرد....مامان اینا الان ۱۵ سال میشه که اینجا هستن .....اون خونه سه طبقه انقدر برکت داشت که بابا تونست غیر از خونه خودشون ۴ آپارتمان دیگه هم توی همین محل بخره ...یکیش همینیه که ما داریم میریم توش زندگی کنیم ....

چشمهامو باز می کنم ....دیگه داریم میرسیم....حالا من برای جمع و جور کردن وسائل یه زندگی دوساله که تازه همشون هم نو بوده چقدر دارم زجر می کشم ....من دختر همون مامانم ....من باید قوی باشم و برای تغییر و تحول توی زندگیمون همه سختیها رو تحمل کنم ....احساس می کنم که همه خستگی ها از تنم در شد ....هنوز اتو توی دستمه .....روحیه ام خیلی بهتر شده ....توی دلم ...توی قلبم به مامان و بابام افتخار می کنم ....من برای اسباب کشی اصلا غر نخواهم زد....به قول مامان : اینا همه روال زندگیه و اگه بخوای غرغر کنی فقط خودتو زجر می دی!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 9:12  توسط گلی  | 

بذارید خیال همه رو راحت کنم....

خانومها آقایون ....من کلا به طور همزمان یک یا حداکثر ۲ چیز رو می تونم هندل کنم  از لحاظ فکری من نمی تونم چندتا کار رو باهم انجام بدم ....مثلا یا خونه داری و یا درس خوندن....یا کنکور دادن و یا سرکار رفتن....یا برنامه نویسی و یا زبان خوندن....یا اسباب کشی یا......یا فکر کردن به مشکلات کاری و یا فکر به مسائل خانوادگی....

دوستان عزیزم سرم حسابی شلوغه تا آخر هفته به طور کامل به خونه جدید خواهیم رفت و از اونجا که فکرم فقط مشغول اسباب کشیه دیگه کلا بقیه چیزها تعطیله....از غذا درست کردن گرفته تا رسیدن به سرو صورت و کار کردن ....بله حتی کار کردن هم عملا تعطیله و کل روز به بهانه مشغولیات فکری اسباب کشی فقط و فقط وبلاگ گردی می کنم و برای تمام شدن ساعت کار لحظه شماری...دریغ از یک خط نامه یا یک لحظه کار مفید اداری

امسال هم مثل پارسال نتونستم پیشواز ماه رمضون برم ...البته پارسال چون همسرم می خواست از مسافرت بیاد روزه نگرفتم  اما امسال چون خیلی کار تو خونه دارم روزه نگرفتم....حالا نمی دونم سال بعد چه بهونه ای خواهم داشت....

خدایا مرسی که همه چیز داره روبراه می شه...و کلی چیز خوب برامون پیش میاد...ممنون!!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 8:41  توسط گلی  | 

دوستان عزیزم سلام

ببخشید که موضوع این پستم پر از انرژی منفیه......

اصولا من آدم فراموشکاری نیستم ...البته منظورم از فراموش کاری یعنی از یاد بردن اتفاقات گذشته...البته دقیقتر اینکه من هیچگاه اتفاقات بد گذشته رو فراموش نمی کنم البته نمی تونم فراموش کنم...

اگه بخوام از خصلتهای بدم بنویسم مطمئنا یکیش همین عدم فراموشی یا اصطلاحا کینه ای بودن منه......خیلی سعی کردم ولی درست در موقعی که نباید این اتفاقات رو برای خودم یاد آوری کنم همشون مثل یک فیلم از جلوی چشمم می گذره !!!!!! تا همین یکماه یش این خصلتم اسمش کینه بود ولی این روزها توی محل کارم....

نمی دونم راجع بهشون چی باید بگم ....اینو اینجا می نویسم چون تجربه یکساله من ثابت کرده که وقتی چیزی رو اینجا می نویسم انگار همه انرژی منفیم نسبت به اون موضوع اینجا خالی می شه و ....

خانومی که ۴ سال پیش کار کردن باهاشو بخاطر عقده ای بودن و کمبود داشتن رها کردم و متاسفانه این خانوم مثل کفشهای میرزا نوروز ظاهرا جزئی از زندگی کاری من شده و هر جا من میرم اون هم سرو کلش پیدا میشه ...حالا این خانوم اون اتفاق چهار سال پیش رو هیچ وقت نمی تونه فراموش کنه و سر هر موضوع کوچکی کینه چند سالشو سر من خالی می کنه....البته بگما من از این بیدها نیستم که با این بادها بلرزم....نمی دونم ...ولی من به معنای واقعی این چند ماه اخیر معنی کینه و نفرت رو درک کردم وحالا احساس می کنم این آدم چقدر بد بخته که هر چیز بی ربط و با ربط رو به موضوع ۴ سال پیش ربط می ده و بیشتر از اونی که من ناراحت بشم خودش داره زجر می کشه ....

این کینه توی دلم بدجوری جا خوش کرده بعضی وقتا فکر می کنم که چقدر از این آدم متنفرم و چقدر من سنگدلم که اگه یک روز بفهمم که بلایی سرش اومده ...اصلا ناراحت نمی شم...نمی دونم این حس چیه که این مدت توی دلم نشسته ...من آدم بی رحمی شدم و ناراحتی آدمهای محل کارم منو خیلی خوشحال می کنه...واقعا این منم ...این منی که چهار سال پیش همه احساس و وقتم رو برای همین خانوم صرف کردم و برای ناراحتی هاش کلی غصه خوردم ....این روزها احساس می کنم اصلا و ابدا دلم نمی خواد که برای کسی کاری انجام بدم و حتی یک ذره از محبتم رو برای اونها صرف کنم ...احساس می کنم تا ضربه قطعی بهشون نزنم نمی تونم آروم بشینم ....احساس می کنم فقط وقتی آروم می شم که ناراحتی و رنج اونها رو ببینم....خیلی کینه ای هستم نه؟؟؟؟

بعضی وقتا فکر می کنم من هیچ گاه نمی تونم یه متهم رو پای چوبه دار ببخشم...این خیلی تاسف انگیزه....

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 8:43  توسط گلی  |