وقتی بعد از ۱۰ سال زندگی توی یه خونه سازمانی بزرگ بابا بدلیل ارتقاء شغلی به شمال منتقل شد...وقتی بابا ۶ ماه زودتر از ما رفت شمال و مامان مجبور شد تا اتمام سال تحصیلی صبر کنه...چه جوری اون همه وسیله رو جمع و جور کرد و با چهار تا بچه بدون سرو صدا بدون حتی کوچکترین اعصاب خوردی رفتیم شمال ....اون موقع پنجم دبستان بودم ....یادمه برای رفتن به شمال لحظه شماری می کردم و مامان همش سعی می کرد شلوغ پلوغی خونه روی امتحانات نهایی من تاثیر نذاره...اصلا جمع و جور شدم وسائل تو تهران و رسیدن اونها توی شمال یادم نیست ...تنها چیزی که یادمه شوق و شور بی حد من برای دیدن بابا و خونه جدید بود....خونه ای که فکر کنم ۳۰۰۰ متر بود و حیاطش عین بهشت ....اما یه چیز بدی وجود داشت و اون موندن خواهر بزرگه توی تهران بود ....دانشگاه علم و صنعت درس می خوند و از دوری ما خیلی بی تابی می کرد....البته اون تنها نبود چون همه فامیل تهران بودن ...این مامان و بابا بودن که با ۳ تا بچه سرتق توی شمال تنها بودن....ولی همیشه نگران خواهر بزرگه بودن....
وقتی بعد از یکسال بابا درخواست داد بخاطر خواهر بزرگه که دوباره برگرده تهران.....دل کندن از اون خونه خیلی برامون سخت بود ولی حالا که فکر می کنم می بینم که سختیش برای مامان بود که باید اونهمه وسائل جمع می شد و توی یه خونه یک طبقه ۱۰۰ متری جمع می شد!!!!!!.....فاجعه یعنی اینکه هنوز یکسال نگذشته وسائل زیاد باید جمع می شد....یادمه هفته آخر شهریور اومدیم تهران ...فقط نیمی از وسائل تهران بود ...خونه هنوز رنگش تموم نشده بود...مامان با اونهمه کار و با اون همه مشغله فکری اولین کاری که کرد ثبت نام ما توی مدرسه بود ...دوم راهنمایی بودم ...مدرسه خیلی عالی ثبت نام شدم ...خواهر کوچیکه سوم دبستان بود و خواهر دومی سوم دبیرستان....اول مهر با وجودی که هنوز نیمه دوم وسائل به تهران نرسیده بود بابا ما رو مثل سالهای قبل برد بازار و ما کلی لوازم تحریر خریدیم ....باز هم پر بودم از شوق و شور مدرسه جدید و لوازم تحریر هایی که هنوز هم اول مهر بوش توی ذهنم می پیچه....روز اول مهر مامان اول خواهر کوچیکه رو برد مدرسه ...مدرسه اش خیلی نزدیک خونمون بود ....هنوز وسائلمون کامل نیومده بود ولی مامان یه روپوش مدرسه خوشگل در عرض سه روز برام دوخته بود....منو برد مدرسه یادمه راهش زیاد بود و لی مامان گفت که نگران نباشم چون راس ساعت ۱ میاد دنبالم ...یادمه حضور مامان دم مدرسه خیلی برام دلگرمی بود....همون روزهای اول وقتی از مدرسه میومدیم خونه کم کم وسائلی داشت چیده می شد و بوی غذای مامان ما رو مست می کرد...یادم نمییاد مامان غر زده باشه و یادم نمی یاد بابا برای فراهم شدن شرایط خوب تلاش نکرده باشه.....اون روزها توی سن بلوغ بودم و شرایط روحیم خیلی داغون بود ولی مامان با اون همه کارش همیشه برام وقت می ذاشت کلی باهم حرف می زدیم ....یادم نمیاد مامان گفته باشه امروز خسته ام و زیاد وقتم رو نگیر...همیشه بهترین گوش شنوا حتی در شلوغ پلوغ ترین وضع زندگی....
اون خونه یک طبقه با زحمت و تلاش بابا تبدیل شد به خونه سه طبقه....خواهر دومی کنکور داشت و مامان همش در حال تهیه شرایط مناسب برای درس خوندن اون بود.....خونمون اصطلاحا سگ میزد و گربه میرقصید ولی مامان اصلا غر نمی زد ...اصلا شکایت نمی کرد و فقط و فقط فکر ما بود....
وقتی بعد از چند سال من و خواهر دومی پامون کردیم توی یه کفش که این خونه رو بفروشیم و بریم یه محله بالاتر زندگی کنیم ....مامان به زور بابا رو راضی کرد...می دونم که بابا دل چرکین بود ولی بخاطر بجه هاش خونه ای رو که خشت خشتش رو با زحمت تهیه کرده بود فروخت ....این بار هم مامان مجبور شد وسائل از سه طبقه خونه جمع کنه و رفتیم توی یه آپارتمان که نه حیاط داشت و نه تراس ولی محله خیلی خوبی داشت....یادمه اسباب کشی به اونجا سه هفته طول کشید ...بابا غر می زد ولی مامان با من و خواهر دومی همراهی می کرد ....بعدها گفت که وقتی میدیدم روحیه شماها چقدر عوض شده تمامی غرغر های باباتون رو به جون می خریدم....ما اومدیم اینجا و خواهر دومی چهار ماه بعدش عروسی کرد....مامان اینا الان ۱۵ سال میشه که اینجا هستن .....اون خونه سه طبقه انقدر برکت داشت که بابا تونست غیر از خونه خودشون ۴ آپارتمان دیگه هم توی همین محل بخره ...یکیش همینیه که ما داریم میریم توش زندگی کنیم ....
چشمهامو باز می کنم ....دیگه داریم میرسیم....حالا من برای جمع و جور کردن وسائل یه زندگی دوساله که تازه همشون هم نو بوده چقدر دارم زجر می کشم ....من دختر همون مامانم ....من باید قوی باشم و برای تغییر و تحول توی زندگیمون همه سختیها رو تحمل کنم ....احساس می کنم که همه خستگی ها از تنم در شد ....هنوز اتو توی دستمه .....روحیه ام خیلی بهتر شده ....توی دلم ...توی قلبم به مامان و بابام افتخار می کنم ....من برای اسباب کشی اصلا غر نخواهم زد....به قول مامان : اینا همه روال زندگیه و اگه بخوای غرغر کنی فقط خودتو زجر می دی!!!!!!!
