تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

لینای عزیزم منو به این بازی دعوت کرده البته این اولین باریه که تو ی بازیهای وبلاگی شرکت می کنم ولی خوب از قبل بهش فکر کردم ...این ایده از آقای  جناب بهروز خان نشات گرفته برای همین عینا سوالش رو اینجا کپی می کنم :از خود راضی

بـــازی وبـلاگـــی ســرزمیـــن مــــادری"  

    1. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟

 (برای مهاجران استرالیا: "چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟")
 - یه خواهش: فقط حرفهای خوب بزنید و غم و غصه دار نکنین جوابهاتون رو جان عزیزانتان!!

    2. برای نیمه مهاجران استرالیا: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
(برای مهاجران استرالیا: "چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟")
 
 
واین هم جواب من :
به نظرمن آدمها همیشه یکجور فکر نمی کنن..توی یه برهه از زمان راجع به چیزی تصمیم می گیرن که ممکنه بعدا نظرش عوض بشه و این وابسته به شرایطی که توی اون موقع براشون پیش اومده....نمی دونم ولی من همیشه سعی کردم منطقی تصمیم بگیرم گرچه منطق من هم تحت تاثیر احساسات بوده ....این منطقه منو کشته چون تا همین شش هفت ماه پیش تصمیمم برای مهاجرت خیلی جدی بود ولی الان....
این روزها که دلتنگی مامانم رو برای خواهر کوچیکم که فقط چون خونش تو کرجه می بینم ...این روزها که اشتیاق و شوق وصف ناپذیر بابامو برای خونه جدیدمون می بینم ...این روزها که همه خواهرام برای متولد شدن یه عضو جدید خانواده به من اصرار می کنن...این روزها که خواهر دومیم ار اینکه خونمون نزدیک خونشون میشه حسابی داره برنامه ریزی می کنه ...این روزها که بابام بخاطر اینکه آخر هفته من و همسرم نمی تونیم باهاشون بریم مسافرت خیلی دپرسه...این روزها که همه خواهرا که دارن با بابا اینا میرن مسافرت همش زنگ می زنن و اصرار می کنن که ما هم باهاشون بریم....این روزها که اگه دپرس باشم به خواهر بزرگه زنگ می زنم و باهاش دردل می کنم ..... و این روزها که اگه یه روز جمعه خسته از کار خونه باشم سه سوت می رم خونه مادر شوهرم تا با یه غذای خوشمزه و یه دنیا عشق و محبت پذیرایی بشم...همش با خودم فکر می کنم....
اگه یه روزی همه اینها رو بذارم و برم به نظر شما می تونم تحمل کنم ....اعتراف می کنم که جا زدم!!!!
من جا زدم و اصلا و ابدا الان ...حداقل الان دلم نمی خواد که از اینجا برم ...تنها دلیل دلبستگی من به سرزمین مادریم همین خانواده ای که روزی هزار بار بخاطرش باید خدا رو شکر کنم ....همین خانواده و پدر مادریه که خیلی ها آرزوشو دارن ....این دلیل برای دلبستگی من به سرزمین مادریم کافی نیست؟!!!!
نمی دونم که اونجا خواهم رفت یا نه ولی پدر و مادرم و همه عزیزانم تنها چیزهای باارزشی هستند که من در همه جای دنیا بهشون افتخار می کنم  .....
من از لحاظ احساسی خیلی ضعیف و شکننده شدم و فکر یک لحظه دوری از این خانواده من رو دیوونه می کنه ....الان ...در این برهه از زمان به راحتی می تونم قید پولی رو که به وکیل دادیم بزنم و بی خیال مهاجرت بشم چون فعلا سری رو که درد نمی کنه نمی بندن!!!!!!
مامان و بابام و خانواده عزیزم تنها دلیل منصرف شدن من از مهاجرته ...این خانواده و این پدر و مادر هر جای دیگه دنیا هم باشن با کله می رم...فعلا که ایران هستند و من هم خیال ماندن دارم....
 
* لینا جونم مرسی ....سوالت چند روزی فکرم رو مشغول کرد ولی فعلا چیزهای باارزش زندگیم منو از رفتن منصرف می کنن
* وحشتناک سرم شلوغه البته نه سر کار بلکه کارهای متفرقه....خونمون داره آماده می شه و ما تا دو سه هفته دیگه اسباب کشی داریم (بابای نازنینم مرسی)
* آپارتمانمون توی شمال تا دو سه هفته دیگه خالی میشه و ما یک شمال درست و حسابی خواهیم زد (البته اونجا هم اسباب کشی داریم)
* این روزها آشفته ام و با یه تلنگر گریه ام در میاد ....نمی دونم چی کار کنم !!!!!
* شدیدا به جای زیازتی نیاز دارم ....یه فس گریه و یه نماز باحال که حسابی بهم بچسبه....برام دعا کنید
* خدایا بخاطر همه چیز ممنونم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/29ساعت 14:3  توسط گلی  | 

این روزها تقریبا هزاربار این جمله رو شنیدم ولی خیلی عمیق بهش فکر نکردم.....

راستی سلام دوستای عزیزم....من اومدم ...با یک عالمه چیزهای تعریفی....

قبلا گفته بودم که ما چهارتا خواهریم ...من سومی ام ... رابطه من با دوتا خواهر بزرگترم خیلی خوبه ..اونا هر دو ازدواج کردن ولی از بچگی خیلی رابطه صمیمی با خواهر کوچیکم نداشتم و معمولا باهم دعوامون می شد...اما....

دیدن یه خواهر کوچولو توی لباس عروسی و رفتنش به خونه خودش خیلی هیجان انگیزه...اینکه اون مثل فرشته ها شده بود و توی اون لباس بسیار زیبا می درخشید ...اینکه خواهر گوگول کوچولوی من الان مسوولیت یه زندگی رو بر عهده داره ...اینکه مامان و بابای گلم به بزرگترین آرزوشون یعنی به خانه بخت فرستادن تموم دختراشون اون هم به بهترین شکل ممکن رسیدن خیلی دل انگیزه....دیدن اشکهای مامانم و اینکه حالا اون خونه خیلی بزرگ خیلی خالیه یه کمی ته دل آدم میگیره...حالا دیگه همه ما خواهرا مسوولیتمون در برابر مامان و بابا خیلی بیشتر و وظیفمون خیلی سنگین تره....این همون آرزوی خوشبختی که همیشه و همه جا ممکنه بشنویم ...این حس که از صمیم قلب برای خواهر گلم آرزوی خوشبختی می کنم و این حس که درسته که توی بچگیمون خیلی با هم بحثمون می شد ولی الان هردومون بزرگ شدیم و روابطمون صمیمی تر ....

خواهر خوشگلم ....امیدوارم خیلی خیلی خوشبخت بشی و با همسرت روزهای خوب و خوشی رو بگذرونید....

* عروسی خیلی بهمون خوش گذشت و حسابی من و همسری دلی از عزا در آوردیم....

* مامانم حسابی گریه کرده چون الان دیگه ته تقاری خونمون هم رفته و جای خالیش خیلی احساس می شه

* من هم توی عروسی و هم توی پاتختی خیلی خوب شده بودم ....همسر گوگولم مرسی که برام لباسهای خوشگل خریدی...

* به یه بازی دعوت شدم...اولین بارمه که توی این بازیهای وبلاگی شرکت می کنم توی پست بعدی حتما راجع بهش می نویسم

* لینا جونم مرسی...

* خدایا بخاطر همه چیز ازت ممنونم ....اول آخر همیشه خودتی که نگهدار و حافظ مایی...ازت ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/26ساعت 9:29  توسط گلی  | 

دوستان عزیم سلام

این روزها سرم فوق العاده شلوغه......

اون اتفاق خوبی که قبلا بهتون گفته بودم خوشبختانه افتاد....از اونجایی که پدرم برگوار ترین انسان روی زمینه ...از اونجایی که همه فکر و ذکرش خانوادشه ....از اونجایی که ...نمی دونم چی بگم ولی بابای گلم یکی از خونه هایی رو که داشت و اجاره داده بود ....داد به من...خلاصه اینکه ما از شر اجاره نشینی راحت شدیم و تا یکی دو هفته دیگه به اونجا اسباب کشی می کنیم !!!!!(این قصه طولانی تر از اونیه که بشه با چند تا جمله راجع بهش نوشت ولی خوب فعلا همین چندتا جمله جهت اطلاع شما....)

خونه عوض کردن همانا و این روزها همش بدو بدو...آخه یه کمی باید برای خونه خرج کنیم ...یه تغییرات کوچیک ولی بسیار وقت گیر...

چهارشنبه عروسی خواهر گلمه که خیلی خیلی براش خوشحالم ...خواهر گوگولم از اینکه به همه آرزوهات رسیدی خیلی خوشحالم

دیگه خودتون می دونید که عروسی داشتن چقدر کار داره ...حالا اون کارای عروسی و کارای خونمون یه طرف اعصاب خوردی که این روزها توی محل کارم پیش اومده طرف دیگه....

به هر حال خیلی خیلی سرم شلوغه ولی خوشحالم که همه چیز داره روبراه می شه...در ضمن من هنوز نمی دونم برای پاتختی خواهرم چی باید بپوشم

برام دعا کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 8:13  توسط گلی  | 

خانومها و آقایون محترم

این روزهای ما نیاز به پول بیشتری داریم ....این بخاطر نقشه های جدیدی است که برای آیندمون داریم...به هرحال من بعد از اینکه لباس برای عروسی خریدم یه مقداری پول برامون باقی موند (البته از مقداری که از بانک گرفتن یه کمی باقی موند....)...القصه....پنج شنبه صبح همینطوری رفتیم بیرون یه ذره کارای بانکیمون رو انجام دادیم و بعدش یه سر رفتیم برندس برای همسر پیراهن مردانه خریدیم و بعدش.....

آهان بعدش خیلی مهمه ....همسر شکموی من هوس یه رستوران درست و حسابی کرد و ما نفهمیدیم چی شد که سر از رستوران ن.ا.ی.ب پارک ساعی سر در آوردیم........

حتما می دونید که این رستوران خیلی شیک و معروفه ولی....آخه توروخدا شماها بگید ارزش داره بخاطر یه چلوکباب ساده با یه کفگیر برنج آدم ۱۱ هزارتومان پول بده ؟؟؟؟؟؟؟..... یه سیخ ماهی قزل آلای کبابی با چند تیکه کدوی پخته (که البته اصلا هم قزل آلا نبود و نوعی ماهی جنوب بود که جدیدا بجای قزل الا جا می زنند.....هواستون رو جمع کنید که سرتان کلاه نرود) واقعا ۱۷ هزار تومان میارزه؟؟؟؟....خلاصه که ما سوختیم نه تنها سیر نشدیم چون قزل آلای همسر برنج نداشت و کباب کوبیده من هم یه کفگیر برنج داشت ....بلکه ۳۰ هزار تومان هم پیاده شدیم که به نظر من اگه اون سی هزارتومان رو به من می دادند کلی چیز خوشگل برای خودم می خریدم!!!!!!!!

حالا دلم می خواد یه بار دیگه فقط یه بار دیگه کسی اسم این رستوران رو جلوی من بیاره ....آخه خدا وکیلی سی هزار تومان برای استیک کوکو یا میگوی اسکان میارزه ولی برای یه سیخ کوچولو کوبیده و قزل آلا اصلا.......

منم از حرصم شب جمعه (یعنی شب همان روز)یه قورمه سبزی به قول مامانم مشتی درست کردم و یه دلی از عزا در آوردیم و .....

روز جمعه هم یک عدد قیمه سیب زمینی درست و حسابی درست کردم و بازهم همان دل دیروزی رو از عزا درآوردیم ....(تازه همسر محترم هم اعتراف کرد که من واقعا دستژختم از آشپز رستوران نایب خیلی خیلی بهتره ...)

خلاصه اینکه اگه دارید پول جمع می کنید و دلتون هم میخواد یه غذای خوب بخورید لطفا همینطوری الکی رستوران نرویداول ارزیابی کنید و بعد وارد رستوران شوید!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 15:9  توسط گلی  | 

سلام سلام صدتا سلام

البته امروز نه ولی ۸ مرداد ماه تولد یک سالگی وبلاگم بود....

نمی تونم بگم خیلی زود گذشت چون به نظر خودم یه کم دیر گذشت ولی تجربه خیلی خوبی بود ...با دوستان جدیدی آشنا شدم که الان حسابی بهشون عادت کردم در ضمن نسبت به اتفاقها و مسائل روزانه ام خیلی دقیق تر شدم ....به هرحال تجربه خوبی بود ...

- از اونجایی که من تمام ساعت کاریم پشت کامپیوتر هستم بنابراین روزهایی که تو خونه ام از نشستن پشت کامپیوتر متنفرم ....(کلا از کامپیوتر خوشم نمیاد)....من سه شنبه رو مرخصی گرفتم و بلاخره موفق شدم برای عروسی خواهر کوچیکه که دو هفته دیگست یه لباس گوگول خیلی خوشگل بخرم

خلاصه اینکه کار بزرگی رو انجام دادم و الان خیالم خیلی راحته .....

-احساس چاقی داره منو می کشه و شدیدا نیاز به ورزش دارم ...لطفا یک عدد کلاس یوگا معرفی کنید !!!!

- خوابی که تو پست قبلی نوشته بودم توی این تعطیلات چند بار دیگه تکرار شد ...حتما باید تعبیرش رو دقیقا بدونم .....

- دیگه کم کم دارم از تابستون خسته می شم ...دلم یه پاییز خنک می خواد....

- فعلا همین

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 8:21  توسط گلی  | 

دیشب بعد از یک روز پر استرس و با یک سردرد عجیب که از صبح تا شب داشتم احساسش می کردم بدلیل اینکه برقمون ساعت ۱۰ رفت....ما هم زود خوابیدیم....تا خوابم ببره دوباره مثل دیوونه ها تمام اتفاقات بد روزهای گذشته رو مرور کردم ...وبلاخره خوابم برد....

فکر کنم نزدیکیهای صبح بود ... خواب دیدم که زایمان کردم...هیچ چیزی از زایمان یا دوران حاملگیش بخاطر نداشتم ولی.....

من یه نوزاد پسر یکی دو روزه تو بغلم بود ...یه نوزاد کوچولو که موهای گوگولش مثل بچگی های خودم فرفری بود ....دست و پاهای کشیده داشت و هنوز چربی خاصی که روی پوست نوزادها از داخل شکم مادرشون باقی می مونه روی بدنش بود ....یه حس قشنگ...یه حس مالکیت ....یه حسی که ....

علی رغم اینکه نوزادهای یکی دو ماهه اصلا برام جذابیتی نداشتند...ولی این نوزاد گوگول بچه من بود ...عاشقش بودم و حاضر نبودم یک لحظه اونو زمین بذارم ...سعی می کردم پتوی کوچولوش رو خوب دورش بپیچم تا سردش نشه ...آروم سرشو روی شانه ام گذاشته بود و می خوابید ....تا امید رو دید یه لبخند قشنگ زد و من به امید گفتم این همون پسری که خیلی منتظرش بودیم...یه تخت کوچولو کنار تخت خودمون گذاشتم و اون راحت توش خوابید ....خیلی هیجان زده بودم ...می دونستم که کلی کار هست که باید انجام بدم ... ولی انگار دیگر مهمتر از اون تو زندگیم برام وجود نداشت ....

وقتی از خواب بیدار شد من بهش شیر دادم و اون حس عجیب و غریب که هیچ وقت تجربه اش رو نداشتم رو توی خواب کاملا احساس می کردم ....

من یه نی نی خوشگل خوش اخلاق داشتم ....

وقتی چشمم رو باز کردم و فهمیدم که خواب دیدم ...بی اختیار اشک ریختم و .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 9:28  توسط گلی  | 

بدجوری اوضاع بهم ریخته....

همه چیز دست به دست هم داد تا اون احساس قشنگ هفته پیشم تبدیل بشه به روزهای پر دغدغه این روزها....

احساس تنفر از برخی اطرافیانم داره منو خفه می کنه .... تمی دونم چطور این آتیش خشم و نفرت رو در خودم کم کنم...

از بی انصافی اونها حالم بهم می خوره .... از بی تفاوتی اونها در برابر خورد شدن یک انسان لجم گرفته ....و کینه و نفرت خیلی زیاد از خوشحالی اونها داره منو داغون می کنه....

این آدمها بی انصاف زیرآب یکی از همکارام رو که دوستم هم بود زدند و اون مجبور شد در عرض ۲ روز از ادارمون بره .... جاش خیلی خالیه و من امروز صبح حسابی تو بغلش گریه کردم ...خیلی گریه کردم چون یه جورایی به بودنش عادت داشتم!!!!!!

حالم از آدمهای دورو بهم می خوره ......

حالم اصلا خوب نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/05/01ساعت 11:41  توسط گلی  |