تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

برای پدرم...

برای پدرم که در تمام دنیا از همه چیز با ارزش تر است....

برای پدرم که مردانه ترین احساسات مردانه را در او و فقط در او یافت کرده ام...

برای پدرم که تمام وجودم است و تمام وجودش سرشار از عشق به خانواده اش...

برای پدرم که دیدن تارهای موی سپیدش اندوهگین ترین صحنه زندگی ام است...

برای پدرم که اولین و آخرین مرد زندگی ام است....

برای پدرم که همه چیزم است ...همه چیزم بی اغراق...

برای پدرم که هیچ چیزی برای تقدیم به او ندارم ...هیچ چیزی که تنها ذره ای از لطف و محبت پدرانه اش را جبران کند...

برای پدرم...

...فقط می توانم با تمام وجودم فریاد بزنم که دوستت دارم...دوستت دارم ...نه شاید کم باشد ....عاشقت هستم...عاشق... بی اغراق...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 10:11  توسط گلی  | 

نمی دونم از کجا شروع کنم ....

از اینکه شور و شوق وصف ناپذیر من در این روزهای گرم و طاقت فرسای تابستون باعث شده تمامی لحظات زندگیم و با تمام وجودم و با تک تک سلولهای بدنم شکرگزار خدا باشم...

از این باید بگم که در مقابل لطف و نعمت خدا هیچ کاری از دستم بر نمیاد و سراسر شرمساریم...

از اینکه قبلا هم می تونستم شور و شعف اینروزها رو داشته باشم ولی متاسفانه من دچار آلزایمر مزمن بودم و همیشه یادم میرفت که چیزی که الان دارم قبلا آرزوشو داشتم....

از اینکه من دیگه هیچ وقت آرزوهامو از یاد نمیبرم ....چی باید بگم که از زمانی که تصمیم گرفتم از خدا و کائناتش فقط چیزهای مثبت دریافت کنم ...... تمام اتفاقات و چیرهای مثبت به سوی من اومدن و من در مقابل این لطف و مهربونی خدا نمی دونم باید چی کار کنم ....این اتفاقات خوب شاید از نظر خیلی ها پیش پا افتاده باشه ولی از نظر من تنها و تنها لطف خداست به من ...

نمی دونم از کجا باید شروع کنم و نمی دونم چه جوری باید تمومش کنم فقط اینو می دونم که لحظه لحظه زندگی من پر شده از عطر خدا!!!!!!!!

 

* همسر عزیزم توی کار جدیدش داره جا میوفته و خدا رو شکر راضیه

* قراره یه اتفاق خوب برامون بیوفته که بی صبرانه من و همسرم منتظرش بودیم

*قراره یه مسافرت توپپپپپپپ برویم که بستگی به وضعیت مالی مرداد ماهمون داره اگه درست نشه احتمالا میوفته برای اواسط شهریور

*آپارتمان گوگولمون توی شمال تا آخر شهریور آماده می شه و ما برای مهرماه مسافرتهای متعددددددد به شمال رو از الان برنامه ریزی کردیم

*هنوز برای بابام و همسری هیچ چی نخریدم و از این بابات خیلی شرمنده ام

* جدیدا هرچی وبلاگ تصادفی چک می کنم همه خانومها حامله اند(فکر بد نکنید ها .....من بچه دوست دارم ولی الان .....خوب باید درست فکر کنم)

*تعطیلی چهارشنبه رو عشق است

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 15:53  توسط گلی  | 

درسته که من زودتر از تو اینجا کار می کردم ...درسته که از اون موقع ها هم خاطرات خوبی دارم ...درسته که من خودم خواستم ...درسته که من می خواستم که سطح زندگیمون بالا بره ...درسته که من نمی خواستم مثل پدرت درجا بزنی ...درسته که من همیشه دلم می خواسته تو مثل بابای خودم باشی ...درسته که همیشه سعی می کنم منطقی باشم ...درسته که ...

همه اینا درست ولی.....

الان که پیشم نیستی ...الان که صبحها با من به اینجا نمیای ...الان که روزی هزار بار شماره داخلیتو می گیرم ولی تو نیستی که جواب بدی....الان که هرچی به ۵ سال گذشته نگاه می کنم فقط روزهای باتو بودن رو از اینجا یادمه در حالیکه از این ۵ سال ما دو سال نیم شو با هم بودیم .....الان که روزها خیلی دپرسم چون تو اینجا نیستی ...الان که برای رسیدن به تو راس ساعت ۴ از اینجا میام بیرون ...الان که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده...

 می فهمم که خیلی هم منطقی نیستم ...می فهمم که خیلی وقتا نمی شه همه چیز رو با عقل و منطق درک کرد...می فهمم که من اونقدرها هم که نشون می دم محکم نیستم ...می فهمم که فقط دلم می خواد گریه کنم چون الان حال بچه کلاس اولی رو که دم در مدرسه بخاطر اینکه از مامانش جدا می شه گریه می کنه رو می فهمم....می فهمم که برای پیشرفت کردن باید سختیها رو تحمل کرد ولی من اونقدرها هم تحمل سختی ندارم ...من همه چیز رو می فهمم ولی قبول کن که سخته!!!!!

 دلم می خواد الان خونه باشم و توی تختم دراز بکشم و فقط فکر کنم ...فکر ...فکر ...فکر...شاید بخشی از این فکر شامل به یادآوردن کلیه خاطرات اینجا کار کردنمون باشه ....از روزی که اینجا کارت رو شروع کردی تا همین چند روز گذشته...

امیدوارم همیشه موفق باشی و تو کار جدیدت حسابی پیشرفت کنی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 14:15  توسط گلی  | 

در ادامه پست قبلی....

و اما من ....تا قبل از ازدواج ناخودآگاه داخل این دایره بودم ...همیشه تو مدرسه شاگرد ممتاز بودم . خیلی راحت و بی دردسر دانشگاه قبول شدم البته برای قبولی خیلی درس خودندم ولی به نسبت بقیه جوانان فامیل بدون اینکه روزگار خانوده رو سیاه کنم درس خوندم...خوب دانشگاه هم همون رشته ای که برای فامیل قابل تحسینه یعنی کامپیوتر قبول شدم و طبق قرار فامیلی چهارساله تمومش کردم ...خیلی سریع بعد از فارغ التحصیلی وارد محیط کار شدم و به نسبت خیلی هم توی کارم موفق شدم (بدون پارتی بازی هزارتا آقا و خانم مملکتی کار پیدا کردم!!!!!)...همه مشکلات وقتی شروع شد که من سرکار رفتم (چون فامیل ما همیشه عادت داره قبل از اینکه حسابی توی یه مرحله جا بیوفتی برن سراغ مرحله بعدی )...همه شروع کردند راجع به ازدواج صحبت کردن ...خلاصه که هرچی خانم اقای کوچکتر از من وجود داشت ازدواج کرد (توی مدت ۷ ۸ ماه ) و ما موندیمو بی شوهری!!!!!!!(این خیلی بی انصافی بود که اینقدر حس ترشیدگی  رو به یه دختر ۲۳ ۲۴ ساله تلقین کنن!!!!!)...اون موقع من شدیدا تو کارم موفق بودم ولی فامیل ما فقط یه چیز براش مهم بود ازدواج اون هم از نوع عالیش....

آخرای ۲۴ سالگی بلاخره من هم ازدواج کردم ...با بهترین شرایط از نظر فامیل ...

اما بعد از ازدواج رویه زندگی من تغییر کرد...من عاشق امتحان کردن انواع و اقسام رستورانها شدم و به نظر من پول خرج کردن برای غذا اصلا هم کار بیخودی به حساب نمیاد...عاشق نصف شب  و بدون برنامه ریزی قبلی مسافرت رفتن ...عاشق امتحان کردن لباسها و تیپهای جدید ...عاشق بلند بلند خندیدن و لذت بردن از زندگی...پول خرج کردن برای مسافرتهایی که از نظر فامیل من سه سالی یکبار می تونه اتفاق بیوفته ...از شمال و کویر و مشهد و جنگل ابر و اصفهان و کاشان گرفته تا دوبی و آنتالیا و استابول و ....من عاشق بیخیال مهمانی های فامیلی شدن هستم و فاصله گرفتن از فامیلی که همه فکر و ذکرشون خونه خریدن یا نخریدن منه و اینکه درآمد ماهانه من و شوهرم چقدره و یا اینکه آیا من از حقوقم به همسرم هم می دم یانه !!!!!...فاصله گرفتن از دنیایی که به نظر من هیچ تنوعی توش نیست ...دنیایی که همه همیشه یه شکل لباس می پوشن و همیشه زنونه مردونشون جداست ... دنیایی که در اون لذت بردن زن و شوهر باهم معنی نداره چون همیشه زنهاجدا لذت می برن و مردها جدا ...من از دنیایی فاصله گرفتم که در اون زنها و شوهرها فقط دوران نامزدیشن باهم خوب و مهربونن و دست هم رو میگیرن و بعد از اون هرکسی باید بره پی کاره خودش...دنیایی که در اون مسافرت کردن زن و شوهر در حالی که هر دوتاشون باهم برن استخر و دریا و حسابی برنزه شن نه تنها معنی نداره بلکه بسیار قبیح و دور از تصوره!!!!!... دنیایی که در اون مردها بدون اطلاع همسرشون سیگار می کشن در حالی که من و همسرم اعتقاد داریم بعضی جاها و بعضی موقعیتها سیگار خیلی می چسبه و من و همسر دوتایی در کنار هم اونو امتحان می کنیم ....دنیایی که در اون درینک یعنی جهنم یعنی فساد و یعنی هر چیز بد!!!

من برای زندگی توی استرالیا اقدام کردم در حالیکه زنجیر ناگسستنی فامیل همچین کاری رو بزرگترین اشتباه می دونن و اصلا تصور زندگی تو خارج براشون تعریف نشده است !!!!...می دونم که دلم برای این فامیل که خدا وکیلی به موقعش حسابی پشتیبانت هستند  تنگ می شه ولی من تنوع رو دوست دارم و دلم می خواد از دایره محدود فامیل بیرون بیام ...من هر وقت که دوست داشته باشم بچه دار می شم و کاری نداریم که دختر عموهای ۳ ۴ سال کوچکتر از خودم الان بچه یک ساله دارن ...من جلوی همه دست شوهرم رو میگیرم و با افتخار در مورد شنا کردنمون توی دریای مدیترانه صحبت می کنم ... عشقم رو به همسرم ابراز می کنم و همیشه در مورد رستورانهای مختلفی که رفتیم صحبت می کنم ...من موهامو هایلایت می کنم  و هر زمان که دوست داشته باشم رنگش رو تغییر می دم ...من مدلهای لباسهای مختلف رو امتحان می کنم و اصلا کاری ندارم که جوانهای فامیل صرفا تو خط کت و دامن هستن ...و خلاصه کلام من هر چیزی رو که تنوع معقولانه ای به زندگی من بده  امتحان می کنم و جسارت خارج شدن از دایره فامیل را با تمام وجود در خودم احساس می کنم .

من فامیلم رو دوست دارم و می دونم که یک روزی حسابی دلم براشون تنگ می شه ولی به نظر من تنوع برای هر زندگی لازمه !!!!!!

 من از همکارای یکنواختم فاصله می گیرم و برای تیپم خیلی وقت میزارم...من صبحها یکسراست از رختخواب به محل کارم نمیام ...حتما آرایش می کنم ...من هیکلم رنگ موم مدل مانتوم و....برام مهمه اصلا هم کاری ندارم که همکارای عقب موندم همه مانتوهاشون تا ساق پاشون و ابروهاشون سه هفته یکبار برداشته می شه ...من مثل اونها نیستم!!!!!!

من مثل هیچ کس نیستم و اصلا هم دوست ندارم کسی رو مجبور کنم مثل من باشه ...من خودمم و فقط و فقط لذت بردن از زندگی برام مهمه نه چیز دیگه ای

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/10ساعت 12:55  توسط گلی  | 

اصولا فامیل ما اهل تنوع نیست!!!!!

فامیل من تقسیم میشن به دو گروه ..فامیلهای مامان که اکثرا خارج از کشور هستند و سه تا خاله از همه فامیل مادری موجود می باشد که به غیر از یکشون با بقیه ارتباط زیادی نداریم چون یکیشون خیلی خیلی مذهبی هست و اصلا باهاش حال نمیکنیم و اون یکی هم .... فامیلهای بابام که مهمترین بخش فامیلها رو تشکیل می دن و به قول خودشون مثل یک زنجیر نا گسستنی و یکرنگند!!!! ....درسته که خیلی متحدن ولی اصولا اخلاقهای خاص خودشون رو دارن...

توی این فامیل همه چیز زندگی از قبل تعریف شده است ...کلیه دختران و پسران فامیل باید در کلیه مراحل تحصیلی در مدرسه شاگرد اول باشند...همه مدرسه های عالی و گرانقیمت بروند ...در زمان تحصیل همه باید سرشان گرم درس و مدرسه باشد و هرگونه رسیدن به سرو شکل و ظاهر و عطر و ادکلن و ...ممنوع دیگه چه برسد به دوست پسر و دوست دختر و مهمانی مختلط و ... بعد از مرحله دبیرستان کلیه حواس ده گانه صد گانه باید فقط مشغول کنکور باشد و هیچ رشته ای غیر از ریاضی و تجربی قابل قبول نیست .... رتبه کنکورو میزان ساعت درس خواندن برای کنکور باید به اطلاع همه اعضای فامیل برسد!!!!

قبولی در دانشگاه به معنی اجازه برداشتن چند تار ابرو آن هم نه از وسط ابرو بلکه کمی از زیر ابرو می باشد ... دانشگاه و رشته دانشگاهی حتی الامکان مهندسی باشد و لذا سر ۴ سال باید تمام شود

بعد از اتمام دانشگاه کلیه پسران و دختران باید سرکار بروند (اگر از نوع دولتی باشد که چه بهتر) و بلافاصله بعد از سر کار رفتن باید ازدواج کنند.

این مسئله ازدواج خیلی مهمه چون در این مرحله به میزان بسیار بسیار زیاد می توانیم چشم و هم چشمی کنیم ...همسران دختران فامیل اکثرا باید دکتر یا مهندس باشند و مردانی از نوع سر به زیر و عاری از هرگونه مواد مخدره (سیگار) و درینک!!!! کلا باید شسته رفته و بی سرو صدا باشند !!!

حالا دیگه بعد از عروسی آنچنانی و جهاز فلان قیمیتی نوبت می رسه به بچه دار شدن چون تقریبا بعد از ۶ الی ۷ ماه هرجایی که دیده می شوی سراغ حاملگی و بچه دارشدنت را می گیرند ...همزمان با بچه دار شدن باید حتما حتما به سراغ خونه خریدن رفته و بعد از گذشتن از تمامی اون مراحل حالا دیگه نوبت فرزندان شماست که داخل این دایره ناگسستنی فامیل بشن

همه زندگی توی فامیل ما به همین چندتا خط محدود می شه ..مسافرتها همه به شمال و حالا خیلی تنوع دارش به اصفهان و شیراز محدوده و ایجاد تنوع در ظاهر هم به چندتا تارموی هایلایت شده بعد از عروسی که بعد از مدتی به دلیل تنبلی خانمهای فامیل با یک رنگ موی قهوه ای جایگزین میشه چون هر چیزی طبیعیش بهتره !!!! (برخی موارد در مورد خانواده من مخصوصا مامانم  صادق نیست)......البته اینو رو هم بگم که فکر نکنید این فامیلها از مال دنیا و مقام و منزلت اجتماعی چیزی کم دارند ...ماشااله همشون خفن پولدار و اکثرا پستها و مقامهای عالی رتبه دولتی دارند اما متاسفانه پولشان را فقط خرج همین دایره محدود می کنن و برای تنوع دادن به زندگیشون فقط زلم زیمبو (نمی دونم درست نوشتم یا نه ؟) خونه هاشون رو زیاد می کنن...

به نظر من زندگی کردن توی این دایره خیلی بورینگ و بی تنوعه و متاسفانه این نوع عدم تنوع در محیط کارم نیز برای همکارام وجود داره ...مانتو شلوارهای عموما مشکی ...صورتهای بدون آرایش خواب آلود ...هیکلهای افتضاح...موهای یکنواخت و به قول خودشان نچرال!!!!و .....عموما فکرها در حد شام شب و مهمونی مادر شوهر و عروسی فلان فامیل و ادعاها در حد ویکتوریا بهکام و پریس هیلتونه !!!!!

اما من....

دوستای مهربونم این پست خیلی طولانی شد اما من روش خودم رو در مقابله با این دایره محدود زندگی رو توی ست بعدی براتون میگیم لطفا من راهنمایی فرمایید ....

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 11:26  توسط گلی  | 

یک عالمه قلب و عشق و محبت و مهربونی برای همه خانومها ...دخترها...زنها...همسرها...مامانها ...نوزادان دختر ...جنینهایی که قراره بعدا دختر بشن...و تمام مامان بزرگهای گوگول و مهربون که الان پیش ما نیستن....

روز همتون مبارک

روز مامان خوبم که با وجودی که دیروز ۵ بار باهاش حرف زدم ولی بازم شب دلم براش یه ذره شده بود مبارک

روز مامان همسر مهربونم که خیلی خیلی دوستش دارم مبارک (خیلی خوشحالم که تونستم با کادوی کوچیکی که بهتون دادم خیلی خیلی سورپرایزتون کنم )

روز همه مامانها و همه اونهایی که دوست دارن مامان شن  مبارک

روز همه بانوان فمنیست دنیا مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 8:53  توسط گلی  | 

وقتی از آدما می پرسن لذت بخش ترین لحظه یا لحظات زندگیتون چیه ؟!!!...مطمئنا همه میرن سراغ لحظه های ناب و تکرار نشدنی زندگی .لحظه هایی که فقط یکبار رخ داده و مطوئنا یادآوریشون خیلی لذت بخشه...این لحظه ها جزئی از خاطرات زندگی هر کسیه!

قبول شدن تو کنکور ...اولین حقوق ...روز عروسی...لحظات عاشقانه ...و هزارتا خاطره دلنشین دیگه

اما اگر از من بژرسید که لذت بخش ترین لحظات زندگیت چیه اونوقت من جوابی می دم که شاید یه کم چیپ یا معمولی باشه ولی حقیقت داره!

اون زمانی که ازدواج نکرده بودم ...اولین روزهای بعد از تعطیلی دانشگاه یا مدرسه ... وقتی که ظهرها بعد از یه ناهار خوشمزه بیخیال و راحت توی تختخوابم دراز می کشیدم و باد کولر صورتم رو نوازش می کرد و من مشغول خوندن یه رمان عشقی عاطفی ایرانی (آره !!!رمان عشقی ایرانی...خوب چیه دوست داشتم دیگه!!!!) بودم ... اون لحظه لذت بخش ترین و بهترین لحظات بود

الان که ازدواج کردم یه کمی وضعیت فرق کرده ....بعد از یک هفته سرکار رفتن ...بعد از یک هفته دست به سیاه و سفید خونه نزدن ...روز پنجشنبه وقتی از صبح یکسره تا ظهر مشغول تمیز کردن خونه هستم و توی این فاصله هم دو سه سری لباس تو ماشین انداختم و همینطور یه ناهار خوشمزه هم درست کردم ...حالا ساعت یک دو بعد از ظهر بعد از خوردن یه ناهار خونگی خوشمزه و بعد از اینکه خونه عین یه دسته گل شده و سبد لباسهای کثیف هم خالی خالیه!...حالا با خیال راحت روی تختخواب دراز می کشم و همون باد کولر دوران مجردیم صورتم رو نوازش می کنه و توی اون باد خنک یه کتاب که اینبار دیگه کمتر عاشقانه است رو می خونم (دیگه با رمان ایرانی زاید حال نمی کنم البته بگم از کتابهای سنگین که از اول  تا آخرش نفهمم چه اتفاقی افتاده هم  خیلی بدم میاد)...این لحظه که مطمئنم دیگه تا یک هفته کاری تو خونه ندارم و صدای نفس همسر مهربونم هم داره گوشم و روحم رو نوازش میده ... این لحظه که بخاطر از صبح کار کردنش خیلی خسته ام ...بهترین و لذت بخش ترین لحظه زندگیمه

درسته که این لحظه مدام تکرار می شه ولی اصلا از شیرینی و لذت کاسته نمی شه نمیشه که حتما یه اتفاق خارق العاده و ناب توی زندگیمون رخ بده تا ما  لذت بخش بودن رو احساس کنیم ...من فکر می کنم می تونیم از همین لحظات هم نهایت لذت رو ببریم٬

خدایا ازت ممنونم

پی نوشت : حال همسرم خوبه و کم کم داره راه میره ..از همه دوستان گوگولم که به من سر زدند متشکرم ...امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/01ساعت 12:10  توسط گلی  |