تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

اول از همه پرسپولیسیهای عزیز.....حالا حالا حالا حالا همه دستا به بالا ....واقعا به همه تبریک می گم مخصوصا به همسر گوگول خودم که تا دقیقه ۹۶ عین دور از جون سگ شده بود و بعد از گل پیروزی کل خونه را دوید و خوشحالی کرد...عزیزم خیلی خوشحالم که تو اینقدر خوشحالی و به همه طرفدارا تبریک می گم

و اما موضوع امروزم ...

تا حالا فکر کردیم که اگه یه روزی یه غول چراغ جادو بیاد و بخواد آرزوهای ما رو برآورده کنه ما کدوم یک از آرزوهامونو بهش می گیم !!!! من که اگه توی این موقعیت قرار بگبرم کلی هول می شوم و اصلا یادم میره که چه چیزی می خواستم  خونه.پول.مقام.سلامتی.بچه .آرامش.....و هزارتا چیز دیگه که روزی هزاربار از خدا می خوایم ولی وقتی غوله میاد که آرزومون رو برآورده کنه نمی فهمیم که چی میشه و همه چیز از یادمون میره

درسته که خیلی ها کتاب راز رو خوندن و فیلمش رو هم دیدن و می دونم که برای خیلی ها این مسئله تکراریه ولی من از وقتی این کتاب رو شروع کردم هر روز بیشتر از یکی دو صفحه اش رو نمی خونم چون دلم نمی خواد از دستوراتش راحت بگذرم ...چند شب پیش داشتم گامهای زار رو می خوندم و وقتی به اولین گام رسیدم دیدم که برای رسیدن به چیزی باید درخواست اون رو کاملا شفاف و گویا در ذهنمون داشته باشیم دقیقا مثل وقتی که غول چراغ جادو میاد و ما باید دقیقا بهش بگیم که چی می خوایم ...

از اون شب به بعد تا همین الان که دارم می نویسم فکرم درگیر درخواستهای زندگیمه ...اینکه من تو زندگیم چی می خوام و دوست دارم که به کجاها برسم ...خیلی چیزها می خوام ولی نمی دونم چرا الان که باید اونها رو لیست کنم تا به گام بعدی راز برسم اینقدر هول شدم و هر لحظه یه چیزی به ذهنم می رسه ....همین درگیری فکری باعث شده که در مورد اهدافم تو زندگی سخت گیر تر بشم و برای انتخاب اونها وسواس بیشتری به خرج بدم ...همین مسئله باعث شده که تمام مدت به خواسته های زندگیم فکر کنم البته بگم خیلی وقتها هم خواسته هام خیلی چیپ و کوچیک می شه مثلا دیروز حین بازی پرسپولیس تمام فکرم رو روی پیروزی متمرکز کردم و خوشبختانه به نتیجه هم رسید (طرفدارهای قرمز پوشان لطفا قهرمانی رو بعد از آقای قطبی  مرهون زحمات فکری من بدونید)اما خوب برای اتفاقهای مهمتر و بزرگتر توی زندگیم احتیاج به وقت بیشتری دارم ...

اینروزها دقت من توی انتخاب خواسته هام باعث شده که به دنیای اطرافم و زندگیم بیشتر توجه کنم و این یکی از مزایای انتخاب خواسته هاست

مطمئنا یکی ا خواسته های مهم این روزهام قبولی همسر م توی امتحان آیلتسه چون اصلا حوصله دوباره امتحان دادن و دوباره به زور درس خوندن همسری رو ندارم ...مطمئنم که این خواسته من از غول چراغ جادوی زندگی برآورده می شه چون مهم نیست چه جوری برآورده می شه این کائنات هستند که زمینه رو برای برآورده شدن خواسته های ما آماده می کنن

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/29ساعت 9:8  توسط گلی  | 

فکر کنم حل یه مشکل از خود اون مشکل خیلی سخت تر باشه ...حل یه مشکل خیلی بهتر از تحمل کردن اون مشکله و خلاصه اینکه اوصولا مشکل چیزه بدیه چه حلش چه تحملش و چه خودش

خانومها آقایون

من در یک بحث و مجادله تقریبا خاکی خونی مشکلم را با همکارانم حل کردم و در نهایت به اونها اعلام کردم تحت هیچ شرایطی به کسی اجازه نمی دم هر گونه که می خواد با من رفتار کنه ...یعنی یه جورایی اونها رو حسابی از خودم ترسوندم!!!!!!(آخیش راحت شدم)

اصولا من آدم خیلی خیلی صبوری هستم و انعطاف پذیریم و قدرت انطباقم با محیط خیلی بالاست ...همیشه سعی می کنم اکثر مشکلات رو ساده بگیرم و یا با روشهای منطقانه !!!!! اونا رو حل کنم اما متاسفانه اگر اون روی سگم بالا بیاد و طرفم هم بی شعور باشه آنچنان حال اساسی به اون طرف میدم که ... بی خیال خلاصه که من یه کم کینه ای هستم و تا زهرم رو نریزم راحت نمی شم (نترسید من اونقدرها هم وحشتناک نیستم )...من فکر می کنم بعضی مواقع تحمل کردن و متین بودن و به روی خود نیاوردن بد ترین روش حل یک مشکله (گرچه خیلی مواقع هم بهترین روشه)...حالا بماند که وقتی من با کسی مشکلی پیدا می کنم اولین کسی که من رو مقصر می دونم همسر عزیزتر از جانمهخلاصه بنده باید تنهایی به جنگ مشکلات برم و می رم و خواهم رفت 

من مشکلم تقریبا حل شد و الان خیلی فری و بی خیال دارم پستم رو می نویسم!(خصوصا بیخیال زبان)

امیدوارم همه مشکلات همه حل بشه و همه خوشحال راضی زندگی کنن.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 15:53  توسط گلی  | 

دوست جونا سلام

چه اونایی که برای من کامنت می ذارن چه اونایی که فقط متنهای منو می خونن...

من چند روزیه که یه مشکل کاری برام پیش اومده البته مربوط به کارم نیست و مربوط به محل کارمه ...آدمهای اطرافم که همشون هم متاسفانه خانوم هستن جو متشنژی رو ایجاد کردن و متاسفانه من هم این وسط درگیر شدم ...

خیلی ناراحتم چون احساس می کنم هرچی رعایت آدمها رو می کنم اونها روشون زیادتر می شه و توقعشون از من بالاتر می ره ...

هرچی سعی می کنم که همه چیز متعادل بشه بعضی آدمهای ناراحت همیشه جوسازی می کنن و این آدمهای همیشه ناراحت انرژی منفیشون رو به من هم منتقل کردن!

البته این خبر خوشایند رو هم بدم که من و همسر گوگولم از امروز صبح دوباره ورزش صبحگاهی رو شروع کردیم و من احساس نشاط زیادی رو دارم ....

بعضی وقتا احساس می کنم که زمان باید بگذره و تلاش من برای اثبات بی طرفیم بی فایده است !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 15:34  توسط گلی  | 

- قیمت برنج سرسام آور زیاد شده و من فقط نگران کسانی هستم که ندارن ...بابا جون ندارن ... از کجا باید بیارن

- یه خانم جوان  قایقران بعد از مسابقه اش سکته کرد و مرد...خوب مرد دیگه ...روزی هزارنفر توی این کشور می میرن این هم روش(آقای مسوولی که از فدراسیون در این مورد حرف می زد انگار یه کنجیشک مرده بود انگار نه انگار که یه زن جوون ...یه مادر ...یه همسر فوت کرده ) فدراسیون اعلام کرد که از اورژانس شکایت خواهد کرد چون اورژانس ظاهرا ۴ ساعت دیر رسیده !!!!! (حالا شما شکایتتون رو بکنید ....شب درازه)

- محیط اداره با این خانومهای مهندس حسابی متشنژه و یه جورایی همه باهم قهرا !!!

- هوای تهران امروز خیلی قاطی پاطی بود ...نفهمیدم ابری بود یا گردو خاک بود یا آفتاب بود یا ...ولش کنید فکر کنم اونی که قاطی بود من بودم نه هوا!

- برای مقابله با انرژیهای منفی محیط کارم باید ذره آهنی بپوشم!!!!

- این ریدینگهای زبانم خیلی سخت شده و من تقریبا همه تستهامو اشتباه می زنم !

- گلهای لاله ای که از جشنواره گل لاله بعد از یک هفته پژمرده شد (همچین می گن جشنواره گل لاله آدم یاد جشنواره های کن و کارناوالهای برزیل میوفته.... چند تا دستفروش گل لاله رو اسمشو گذاشتن جشنواره)

- دلم یه مسافرت توپ می خواد اون هم به خارج از کشور نه داخل کشوووووووررررر

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/18ساعت 16:34  توسط گلی  | 

همه ما توی زندگیمون دوستیهای زیادی رو تجربه کردیم و بعضیهاشون به فراموشی سپرده شدن و بعضی ها هم تدوام دارن .دوستیهای دوران مدرسه معمولا خوب و زودگذرن ولی دوستیهایی که توی سنهای بالاتر ایجاد می شن معمولا ثابت تر و حتی پرتنش تر هم هستند!

خیلی از دوستیهای دوران مدرسه من شیرین و کما بیش تا الان ادامه دارن ....دوستیهای دانشگاه هم سبکشون کاملا متفاوت بوده اما یکیشون تا الان برای من خیلی صمیمی و نزدیک بوده ...

امروز می خوام یه چیزی رو اعتراف کنم و اون اینکه با وجودی که خیلی آدم محتاطی هستم ولی چند سال اخیر یه جورایی تو انتخاب دوست اشتباه کردم

خلاصه اینکه چرا آسمون ریسمون به هم ببافم ...آقا ما غلط کردیم با یکی از همکارامون اون موقع که مجرد بودیم صمیمی شدیم !این آدم اون آدمی نبود که من فکر می کردم و تقریبا تمام محاسباتم غلط از آب دراومد .آدمی که اوایل خیلی خیلی مومن بود و وقتی در مورد چیزی ازش نظر می خواستم فقط راجع به خدا و خواست خدا و صلاح کار حرف می زد حالا بعد از دوسال با وجودی که شوهر داره با دوستان پسر دانشگاهیش بدون همسرش اردو می ره و این درحالیه که من بعضی وقتا فکر می کنم اون دوران چیزی جز خواب نبوده چون این دوست من اون دوست سابق نیست و در حقیقت حالا اصلا دوست من نیست!

امیدوارم همیشه بتونم از تجربیات گذشته استفاده کنم و هیچ وقت گول آدم خوش سرو زبون و خیلی مهربون (توی برخوردهای اول رو می گم ) نخورم چون اینجور آدما که توی برخوردهای اول حسابی قربون صدقه آدم میرن بعدا وقتی عصبی بشن مثل آب خوردن زیرآبتو می زننن!(البته رفتارهای زشت اون خیلی زیاده و نمیشه توی یه پست معایب اون آدم رو گفت و این کار رو هم نخواهم کرد   )

من برای خودم متاسفم که چند وقتی از روزهای جوونیمو با همچین آدمی سپری کردم و قول می دم که دیگه تو انتخاب دوست حسابی دقت کنم!و دیگه اصلا نمی خوام انرژیهای منفی این آدم روی زندگی من تاثیر بذاره حتی ممکنه بعد از چند وقت که عصبانیتم از بین رفت این پست رو پاک کنم ....

ببخشید که انرژی منفی ساطع کردم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/16ساعت 13:9  توسط گلی  | 

سر یکی از چهارراههای شلوغ مرکز تهران یه پیرزن که بعدا فهمیدم خیلی هم پیر نیست و فقط خیلی شکسته شده چند تا بسته گل دستش بود و با حالت ملتمسانه ای به ماشینها نگاه می کرد

داشتم در مورد آرزوها و امیدهای این پیرزن فکر می کردم ...اینکه اصلا این آدم جرات آرزو کردن داره یا نه ...

سر حرف رو باهاش باز کردم و بهم گفت که یکی از آرزوهاش اینه که یه دکه گل فروشی توی چهاراره میرداماد داشته باشه...خیلی آرزوش برام جالب بود و اینکه آدما آخرین حد پیشرفت رو خودشون تعیین میکنن...کسی که مستاجره آرزوش خونه دار شدنه ...وقتی خونه دار می شه آرزوش خریدن خونه ای بزرگتره ...و وقتی خونه بزرگتر می گیری آرزو می کنه که یه ویلا تو شمال هم داشته باشه ...وقتی ویلا تو شمال می گیره آرزو می کنه توی خارج از کشور هم ملک داشته باشه ....و همینطور آرزوهاش رشد می کنه و این آدم همراه آرزوهاش ترقی می کنه ولی ای کاش اون موقع که به آرزویی از آرزوهاش رسید یه کمی خدا رو شکر کنه و بعد شروع کنه به پروراندن آرزویی دیگر ...

آدمها عادت کردن از رسیدن به آرزوهاشون لذت نبرن چون اونها یادشون میره چیزهایی که الان دارن یه روزی توی گذشته جزو آرزوهاشون بوده!!

امیدوارم اون پیرزن به همه آرزوهاش برسه و از رسیدن به اون آرزوها حسابی لذت ببره

همینطور همه ما به آرزوهامون برسیم و از تک تک اونها لذت ببریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/11ساعت 16:26  توسط گلی  | 

اون موقع که بچه بودم و دوتا خواهرای بزرگترم مدرسه می رفتن ساعتهای خیلی زیادی رو در کنار مامانم می گذروندم و حالا که خودم خانم خونه هستم می فهمم که چقدر اون دوران برای من پر تجربه بود ...اون موقع ۵ سال بیشتر نداشتم و هیچ وقت یادم نمیاد که مامانم من رو به زور صبح زود از خواب بیدار کرده باشه ...همیشه هر ساعتی که خودم دوست داشتم بیدار می شدم و الان خیلی روزهایی که صبح زود دارم از خواب میمیرم به یاد اون روزها میفتم.

اون موقعها من زودتر از ساعت ۱۱ از خواب بیدار نمی شدم و لذت بخشترین لحظه وقتی بود که با صدای زودپز از پا می شدم .صدای زودپز برام خیلی معنی داشت صدای زودپز یعنی مامانم خونست و داره یه غذای خوشمزه برای ناهار می پزه .صدای زودپز یعنی مامانم کلی کار دیگه تو خونه داره که مجبور شده برای پختن از زودپز استفاده کن و این یعنی منم کلی کارهای کوچولو مثل خورد کردن یه کمی سبزی با چاقوی خیلی کند و یا جارو کردن زمین با یه جاروی اسباب بازی و یا آب دادن گلدونهای توی حیاط رو می تونم انجام بدم و این یعنی یه روز خوب با مامانم

روزهای خیلی خوب بچگیم که پر بود از لحظات با مامانم ... با مامانم حرف می زدم ...براش قصه می گفتم ...با هم از خواهر های بزرگم درس می پرسیدیم ...با هم کارتون می دیدیم و.....

دیروز بعداز ظهر همسری منو گذاشت خونه و خودش جایی جلسه داشت .چند وقتی بود که هوس لوبیا پلو کرده بودم برای همین سریع شروع به اقدام کردم و گوشت از فریزر درآوردم و تند تند پیاز و....خلاصه همه چیز رو توی زودپز ریختم و گذاشتم که بپزه !بعدش تصمیم گرفتم یه کمی دراز بکشم این شد که روی تخت خوابیدم و شروع کردم به خوندن کتاب "راز".راستش هر وقت این کتاب رو می خونم بیشتر از دو سه صفحه نمی خونم چون دوست دارم دستوراتش رو بکار ببرم .بعد از خوندن ۲ صفحه چشمهامو بستم و سعی کردم فکرهامو سرو سامون بدم سعی کردم به چیزهای خوب فکر کنم و بعد از چند لحظه هیچ صدایی جز صدای زود پز نشنیدم صدای زود پز منو به خاطرات دوران بچگیم برد و بعد از مزه مزه کردن تمام اون لحظات خوش به یاد ایم مسئله اوفتادم که چقدر از همون موقع دوست داشتم که من هم مثل مامانم یه خانوم شوهر دار باشم و آشپزی کنم  البته با چاقوی گنده واقعی و خونه تمیز کنم با جارو برقی واقعی .خدوم گازو روشن کنم و هزارتا فکرهای که وقتی بچه بودم خیلی دوست داشتم توی سن الانم باشم یه خانم خونه ۲۵ ساله .....

خلاصه اینکه لحظه های شیرین بچگیم توام با لذت رسیدن به آرزوهای بچگیم مخلوط شد و تمامی افکار بد و منفی از من دور شد ولی اون موقع تنها حس بد این بود که احساس کردم چقدر دلم برای مامانم تنگ شد که اون هم با یه تلفن نیم ساعته از بین رفت ....

همسری اومد و من یه لوبیا پلو خوشمزه جلوش گذاشتم که مزه لوبیا پلوهای دوران بچگیمو می داد....خیلی حس خوبی بود

با خودم فکر کردم آیا من هم می تونم همچین لحظات لذت بخشی برای فرزندم بوجود بیارم ....امیدوارم بتونم حتی یک سره سوزن مثل مامانم باشم تا بچه من همون احساسی که من داشتم رو تجربه کنه

خدایا از همه چیز متشکرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/02/04ساعت 11:47  توسط گلی  |