تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

سلام سلام .... من اومدم خیلی خیلی مرسی که به من سر زدید

همیشه دو ماه آخر سال توی محل کارمون خیلی شلوغ پلوغه و همه مدیران برای اینکه ثابت کنند که کارهای یکساله بخششون به سرانجامی رسیده می خوان هرچی کار عقب موندست رو توی این چند وقت انجام بدن...لذا ما سرمان بسایر بسیار شلوغ است و کارش رو ما انجام میدیم ولی پاداش کارش رو مدیران محترم دریافت می کنند

یه چیزهایی راجع بع تجربیات من بعد از ازدواج باقی مونده که می خوام توی این پست بنویسم:

داشتم می گفتم که همسر من به تدریج تغییر کرد البته اینطور نیست که ما اصلا بحث و بعضی وقتا دعوا نداشتیم ولی از اونجایی که من هم خیلی تغییر کرده بودم و دیگه اون دختر مغرور خونه بابام نبودم لذا این مشکلات خیلی زود برطرف می شد چون بزرگترین معلم زندگی من یعنی مامان گلم همیشه به ما می گفت که هیچ وقت فراموش نکنید در زندگی زناشویی زنها بیشتر از مردها باید فداکاری و گذشت داشته باشن ...این حرف مامانم اون موقع که سینگل بودم خیلی برام زور داشت ولی الان که ازدواج کردم متوجه شدم که اگه من فداکاری نکنم شوهرم هیچ وقت یاد نمی گیره که باید گذشت و فداکاری داشته باشه !!!! (دقیقا مثل تربیت کردن یه بچه)

خلاصه اینکه من سعی کردم که زندگی رو برای همسرم سخت نکنم و همش بهش ایراد نگیرم و توی همه کارام از لباس خریدن و رنگ ر لب گرفته تا مسافرت رفتن و مهمونی رفتن از همسرم نظر خواهی کنم چون اون هیچ وقت خواهر نداشته برای همین یه مقداری سخت بود تا عادت کنه که برای یه مانتو خریدن من باید یک ساعتی توی مغازه معطل بشه برای همین من همون روزهای اول باهاش در مورد خرید رفتن یا مهمونی رفت جر و بحثی نکردم و اون به تدریج نیازهای من رو متوجه شد.

هیچ وقت برای شرکت توی یه مهمونی فامیلی یا دوستانه بهش خیلی اصرار نکردم و هیچ وقت به زور باخودم جایی نبردمش در حقیقت اون هم یاد گرفت گه برای جایی رفتن باید نظر من رو هم بپرسه!توی مسافرتها و مهمونی ها مخصوصا جاهایی که فامیلها و دوستان همسرم بودن هیچ وقت غرغر نکردم و همیشه سعی کردم جلوی بقیه خیلی بهش توجه کنم ...حتی خیلی وقتاکه همسرم بخاطر حضور بعضی آدما توی اون مهمونی با مسافرت ناراحت بود سعی میکردم خیلی بهش خوش بگذره و همش بهش یادآوری می کردم که ما اینجاییم برای اینکه می خوایم به خودمون دوتا خیلی خوش بگذره!من هیچ وقت آتیش معرکه رو زیاد نکردم و سعی نکردم اگه اون عصبانیه من هم اون رو حساستر کنم یا برای گفتن فلان چیز اون رو تحریک کنم....

خلاصه اینکه من غیر از توی خونه که حسابش جداست و همیشه تلاش می کنم که احساس راحتی بکنیم ..توی جمع دیگران نهایت توجه و احترام رو به همسرم میذارم و هیچ وقت حتی به شوخی هم اونو جلوی بقیه مخصوصا فامیل و دوستان خودش ضایع نمی کنم .... مطمئنا اون هم یاد گرفته که این کار رو در مورد من انجام نده...راستی مهمترنی مسئله اینه که اگه مشکلی بین ما وجود داشته باشه هیچ لزومی نداره که دیگران بدونن که ما با هم مشکل داریم چون من اعتقاد دارم که ما خودمون دوتا مشکلمون رو می تونیم حل کنیم

امیدوارم تجربایت محدود من بتونه برای شما جالب باشه .... باز هم ببخشید که خیلی زیاد نوشتم.

خدا به همه ما کمک خواهد کرد!

خوب و خوش باشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 8:10  توسط گلی  | 

 ولنتاین مبارک.....

سلام سلام ...مرسی سارا جون! از همه دوستان خوبم ممنونم پر عزیز ...شائفه...ناهید و ....

اول اگه پست قبلیمو نخوندید بخونیدش.....

خوب حالا بریم سراغ بعداز ازدواج....

برعکس همیشه که فکر می کردم حتما حتما من و همسر آیندم باید به صورت اتفاقی "فال این لاو" بشیم ...یعنی اینکه یک دل نه صد دل اول همسر بعد هم من عاشق اون بشم....نه از این خبرها نبود و من و همسری حدود یکسال با هم همکار بودیم و هیچوقت تصور هم نمی کردیم که روزی باهم زیر یک سقف زندگی کنیم

وقتی که من و همسر باهم بیشتر آشنا شدیم .... اون دوستم که تو پست قبلی نوشته بودماااااا....بهم گفت که : برای اینکه با همسرت رابطه خوبی داشته باشی سعی کن به حرفهای دوستان و نزدیکان زیاد توجه نکنی و بیشتر دنبال کتابها یا مقالاتی باشی که در مورد یکسال اول زندگی مشترک نکاتی رو نوشتن....لذا من هم افتادم رو کامپیوتر و حالا سرچ نکن کی سرچ بکن... روزی ۶ ۷ تا مقاله از سایتهای مختلف مخصوصا سایت "مردمان"می خوندم و این مشغولیات باعث شد که من از دوستان و مخصوصا همکاران فضولم فاصله بگیرم و بیشتر حواسم رو به رابطه خودم و همسرم معطوف کنم....

بسیاری از نکاتی که می خوندم روی روابط من تاثیر گذاشت.وقتی بیشتر دقت می کردم میدیدم که اطرافیان هدفشون از اینکه من رو راهنمایی کنن برطرف کردن نیازهای برآورده نشده خودشونه (البته به جز پدر و مادر و خواهرام)... اینکه کسی به من می گفت که فلان جا عروسی بگیر یا توی فلان مسئله اصلا مادر شوهرت رو دخالت نده یا من اگه جای تو بودم فلان طلا رو از فلان جا می خریدم یا اینکه خریت کردی که مهریه ات رو اینقدر تعیین کردی ...چیزهایی بود که اگر من می خواستم تحت تاثیرش قرار بگیرم یکسال اول که سهله بلکه تا چندین سال جنگ و دعوا داشتیم .... ولی من به نظر خودم منطقی برخورد کردم .من همسرم رو لایق ترین فرد برای خودم دونستم و هیچگاه فکر نکردم که اگر بجای اون کس دیگری بود شاید بهتر بود... من بودجه خانواده همسرم رو با بودجه خانواده خودم یکی دونستم و هیچگاه سعی نکردم همسر و خانوادش رو بخاطر خواسته های بی مورد خودم اونقدر تحت فشار بذارم تا از من بدشون بیاد....(البته اونها هم اصلا در مورد من چیزی رو پایین تر از حد من تهیه نکردن)

اولین کاری که کردم این بود که خونه مشترکمون رو دور از خانواده خودم و خانواده همسرم انتخاب کردم برای همین ماهای اول زندگی مشترکمون ما کمتر با هر دو خانواده رفت و آمد داشتیم و سعی می کریم هفته ای یکبار و حتی بعضی وقتا دو هفته ای یکبار به اونها سر بزنیم ... اینطوری باعث شد که بهمدیگه بیشتر عادت کنیم و کمتر اونها رو در جریان جزئیات و اتفاقات زندگی مشترکمون  قرار بدیم در ضمن اینکه احتراممون بخاطر کمتر رفت و آمد کردنمون خیلی زیاد شده بود.... در مورد دوستانمون هم باید بگم که من سعی کردم ارتباطم رو با دوستام محدودتر بکنم  این درحالی بود که قبل از ازدواج کاملا مستقل و خودمختار هرجا که دوست داشتم می رفتم و یا وقت زیادی رو با دوستام برای خرید و رستوران رفتن و سینما و.... صرف می کردم ولی بعد از ازدواج تمامی این وقتها رو با همسرم طی می کردم ... در عین حال سعی نکردم همسرم با دوستانش رابطه اش رو قطع کنه و خیلی مواقع اونا به خونه ما میومدن و همسرم از اینکه الان ازدواج کرده و می تونه آزادانه با دوستاش رابطه داشته باشه خیلی خوشحال بود ولی به تدریج متوجه شد که رابطه بیش از اندازه با اونها اونقدرها هم براش لذت بخش نیست و گذراندن وقت با من خیلی براش بهتره ..... چون اون تدریجا تغییر کرده بود بدون اینکه من به زور اون رو از دوران به اصطلاح خوش مجردی دور کنم...

ببخشید که خسته شدید....راستش خودم هم خسته شدم چون این روزها سرکار سرم خیلی شلوغه ... بقیه اش رو بعدا می نویسم (البته اگه براتون جالب باشه)

راستی باز هم ولنتاین مبارک امیدوارم هم من و هم شماها سالیان سال با عشق در کنار عزیزترین کسانمون زندگی کنیم و از لحظه لحظه زندگیمون لذت ببریم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/24ساعت 14:37  توسط گلی  | 

لعنت به این بلاگفا که هرچی نوشتم از بین رفت

دوست جونا سلام .... من خیلی شادم چون فردا تعطیله

امروز می خوام در مورد تجربیات شخصی خودم در زندگی مشترکمون براتون بنویسم ....البته توی این پست فقط موارد مربوط به قبل از ازدواج رو می نویسم...

درسته که من حدوده ۲ ساله که ازدواج کردم ولی توی این مدت تجربیات خیلی خیلی زیادی کسب کردم که باعث شده خیلی از خصوصیات اخلاقی من تغییر کنه ...البته این نظرات شخصی منه و ممکنه که دوستان دیگه تجربیاتشون با من خیلی فرق کنه ....اما دوست دارم که این نظرات رو با شما ها هم درمیون بذارم....

تا قبل از ازدواج تفکرات من از زندگی مشترک خیلی منفی بود .... این بخاطر اینه که دوستان و آشنایان اطرافم مدام با همسرشون مشکل داشتند و این شد که من همیشه فکر می کردم دختری که می خواد ادواج کنه فقط چند ماه اول روزهای خوشی رو داره و بعدش اختلاف ها و دعواها و قهر و آشتی ها شروع می شه....

دخترها فکر می کنن باید با مردی ازدواج کنن که هرچی بهشون دستور داده میشه باید بگن چشم ...و اکثرشون این اعتقاد رو دارن که مردها رو راحت می شه تغییر داد و مطابق میل خودت کرد....چی بپوشن...چی بخورن...کجا برن ...کجا نرن..با کی حرف بزنن...چی بخرن و .... خلاصه اینکه خانم خونه باید فرمان بده و مرد خونه باید خیلی پولدار باشه و همه جوره خانموشو ساپورت کنه ...کلی کادوی گرون براش بخره ...خیلی جنتلمن باشه .... و هزارتا خصوصیات خوب و ایده آل دیگه داشته باشه و هیچ رفتار منفی نداشته باشه.

آقایون هم ازدواج براشون پایان دوران خیلی خوشه مجردیه و هرکی ازدواج کنه دیگه روی خوش زندگی رو نخواهد دید...پیش هر دوست مجردی که می شینن کلی نصیحتش  میکنن که یه وقت ....نشی بری زن بگیرها!... برای یه فوتبال دیدن یا با دوستان بیرون رفتن باید هزارجور دوز و کلک بچینی تا بتونه یک ساعت خوش بگذرونی...مدام در مورد رفتارهات بهت تذکر داده می شه .... اینجوری نشین ... موهات و درست کن ...اینو نپوش...با این دوستت صحبت نکن ... جلوی مامانت اینقدر خودتو لوس نکن ...خونه این فامیلت نرو .... و هزارتا دستور دیگه!!!خلاصه اینکه باید روزی هزاربار به خودشون لعنت بفرستن که چرا زن گرفتن!

مسافرت دونفری فقط ماه عسل  خوش می گذره ولی بعد از اون چون هر روز همدیگر رو می بینیم و دیگه داره حالمون از هم ..... پس بهتره که با جمع دوستان یا فامیل بریم مسافرت چون دسته جمعی بیشتر خوش می گذره .... حالا اینکه آقاهه با دوستان و فامیلهای خانومش حال نمی کنه و یا خانومه عمرا با دوستان و فامیل شوهرش بره مسافرت یه مسئله جدیه!!!!!!

درمورد چشم و هم چشمی یا به نوعی رقابت سالم هم بهتره که اصلا حرفی نزنم چون از همون مهریه و جهیزیه و خرید عروسی و مراسم عقد و زیر لفظی و ... شروع می شه و تا آخر عمر باید ببینیم بقیه چی دارن که ما نداریم و اونو پیرهن عثمان کنیم برای آقای همسر محترم .... مدام ایشون رو با بقیه مقایسه کنیم و نقاط ضعفشون رو بهشون یاد آوری کنیم چون اعتقاد داریم که تا مقایسه ای در کار نباشه پیشرفتی صورت نمی گیره!

در مورد ذهنیت غلط درباره مادر شوهر و خواهر شوهر و جاری و اینکه از همون اول باید شمشیر رو از رو بست ..... و حساسیت به مادر زن در مورد دخالتهای احتمالیش هم همتون بهتر از من می دونید

خلاصه اینکه اجتماع باعث شده بود که ذهنیت منفی من در مورد ازدواج زیاد شه ...اما همه چیز تغییر کرد و ورق زندگی من با یک جمله از یکی از دوستام برگشت.... (حالا نگید این چقدر طرفدار مردهاست ... من کلی طرفدار خانومها هستم ولی من این موضوع را فقط از دید یک خانوم نوشتم ..در مورد آقایون خودشون باید بگن که چه طرز فکری در مورد ازدواج تو جامعه وجود داره....)

توی پست بعدی راجع به اتفاقات بعد از ازدواج بیشتر می نویسم...ببخشید که خستتون کردم ...

تعطیلات خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/21ساعت 11:8  توسط گلی  | 

دوست جونا سلام

تو رو خدا این طلسمه ۶ تا نظر رو بشکونید!!!!!! (همه پستهام ۶ نظری شده)

- هرکی تونستت توی یکی از اتوبانهای تهران مسافت ۱ کیلومتری رو بین دو خط رانندگی کنه معلومه که خیلی خیلی زرنگه!

- این زنها (بخونید خانمها) ی ایرونی واقعا خودشون رو داغون می کنن....دیروز شنیدم یه خانم ۴۲ ساله بدلیل اینکه خودشو داغون کرده مجبور شده توی این سن و سال به دوران یائسگی قدم بذاره (متوجه شدید که .... یه عمل جراحی جهت برداشتن رحم به صورت فوری)

- فعلا موضوع خاصی برای نوشتن ندارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/17ساعت 8:49  توسط گلی  | 

خدای بزرگ مردم چشون شده؟!.... خدای من مردمی که خیلی ادعای مومنیشون میشه چرا اینطوری می کنن؟!.... خدایا چرا بعضی از آدما فکر میکنن بعضی دیگه گوسفندن؟! ...خدایا...

از اول هفته سرم خیلی خیلی شلوغ بود و اصلا نمی فهمیدم ساعت اداری چه طوری می گذره...دیروز یکی از همکارام که یکی از دوستای گوگولم هم هست ازم خواست که برم پیشش تا راجع به موضوع مهمی باهام صحبت کنه ....

این دوست من ۶ - ۷ ساله که ازدواج کرده و الان یه پسر ۸ ماه داره .دیپلمه ولی توی کار خودش بسیار وارده ...قبلا با خودمون کار می کرد ولی بعدا یکی از بزرگان اینجا درخواست کرد که اون بره بالا و به عنوان مسوول دفترش کار کنه ...خوب کار کردن اونجاخیلی مزایای مالی براش داشت مخصوصا اینکه این دوستم تازگیها یه خونه توی جوادیه خریده و باید ماهی ۳۸۰ هزار تومان قسط بده !

اون زمان که زایمان کرد حاجی با مرخصی چهارماهش موافقت نکرد و این بیچاره مجبور شد بچه ۲ ماهه رو بذاره پیش مامانش و بیاد سر کار....تا اومد سرکار حاج آقای ما براش یه موبایل خرید!!!!! بهش گفت که اهل اس ام اس بازی هستی یا نه ؟ که این دوستم بهش گفته بود نه !...خلاصه اینکه کار کردن با این آدمهای کله گنده ادامه داشت تا اینکه حاجی از این دوستمون خواست که : لطفا اگه من کت و شلوارم بده یا به نظرت به من نمیاد حتما به من بگو....(دوستم گفته که این موارد به من ربطی نداره و حاج خانم باید بهتون بگن).... یا مثلا : اگه من چاق شدم به من بگو آخه من دوست دارم در نظر شما خوب باشم!!!!.... و در آخر اینکه این حاجی گفته من ۲۰۰ -۳۰۰ تومان بهت پول می دم و فقط برو برای خودت یه دست مانتو شلوار و کفش شیک بگیر چون من دوست دارم تو خوب بنظر بیایی!!!...

دوستم حالش خیلی بده چون احساس حقارت و اون حس نا امنی در محیط کار داره اذیتش می کنه و میگه اگه محتاج اون ۳۰۰ تومان  قسط ماهیانه خونه ام نبودم دیگه هیچ وقت نمیومدم سر کار...

به نظر شما یه آدمی که زن داره و خیلی خیلی خیلی مومنه و حتی سرش رو هم بالا نمی کنه تا یه وقتی یه جوریش نشه چرا باید به منشی خانمی که شوهر و بچه داره و خیلی خیلی هم با حیاست این حرفا رو بزنه.... چرا باید اصرار کنه که خانم فلانی حتما بعد از زایمان نیازه که شما کلاس ورزش برید چون یه کمی چاق شدید!!!!.... واقعا آدم باید خیلی کثیف باشه که اینقدر به همکارش دقت کنه در حالیکه کلی ادعای دین و مذهبش می شه!

این دوستم میگه که حسابی نسبت به دین و اینجور آدما بی اعتقاد شدم و اصلا به هیچ کس نمی تون اعتماد کنم .... چون اگه اون حاجی آقا بدونه که منشیش پایه کثافت کاریهاش نیست مطمئنا یه زیرآب حسابی ازش می زنه!

واقعا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 11:11  توسط گلی  | 

- از یک هفته پیش با این استاد گوشت تلخمون صحبت کردیم که کلاس پنجشنبه ساعت ۹ را تغییر بدیم

- کلاس پنجشنبه کنسل شد و ما خیالمون راحت شد.

- یک هفته تمام برای آمادگی ثبت نام هی این سایت و اون سایت کردیم و اطلاعات جمع کردیم

- چهارشنبه بعد از ظهر از او کی بودن سرور اینترنت و عدم قطعی خط اینترنتمون که پهنای باندش ۱۰ مگا بایته و فکر نکنم تو ایران همچین سرعتی برای اینترنت وجود داشته باشه مطمئن شدیم

- پنجشنبه صبح با وجودی که خیلی سرحال نبودیم ساعت ۷ بلند شدیم و ساعت ۸ سرکار بودیم

- همسر پشت کامپیوتر خودش و من هم پشت کامپیوتر خودم .

- تلفن به دست داریم باهم سایت لعنتی ثبت نام آیلتس رو چک می کنیم .

- از ساعت ۸ اصلا سایتی با او عنوان باز نمی شه .

- از روی دوتا سرور اصلی اینترنت باز هم سایت باز نمی شه .

- پینگ سایت رو چک می کنیم افتضاحه (اینکه افتضاحه یعنی اونجایی که مسوول برگزاری ثبت نام اینترنتی آیلتسه ما رو .... هم حساب نکرده که اقلا یه ذره سرویس دهی شو خوب کنه)

- فحش و لعنتی که از سوی من و همسر به زمین و زمان صادر می شه.

- هر ۱۰ ثانیه یکبار صفحه رو رفرش می کنیم .

- از ساعت ۹ به بعد پینگ قطع می شه و دیگه صفحه یک لحظه هم صبر نمی کنه و سریعا می نویسه

"صفحه شما نمی تواند باز شود!!!!!!!!"

- حالا که تا اینجا اومدم ایمیل هامو چک می کنم.

- به همه وبلاگها هم سر می زنم.

- دختر خاله بیچارم با شوهرش که الان بار سومه که می خوان ثبت نام کنن ولی نمی شه بهم زنگ می زنه .(با ناراحتی می پرسه که چی کار کنیم؟!....)

- خیلی خوبه که دیشب قورمه سبزی خوشمزه درست کردم چون دیگه نگران ناهار نیستم.

- دیگه نگران امتحان هم نیستم چون چشمم کور دندم نرم می رم یه جایی غیر از ایران امتحان می دم.(حاضرم برم جای دیگه ای کلی پول بدم امتحان بدم ولی حاضر نیستم برم وزارت علوم به مسوولین بخش ثبت نام آیلتسش التماس کنم و رشوه بدم که تورو خدا اسم منو تو لیست انتظارتون وارد کنید.چون دختر خاله بیچارم این کار و کرد و اخرش هم اون عوضیها پولشون رو گرفتن و هیچ کاری نکردن)

- حالا دارم تصمیم می گیرم کجا امتحان بدم (آنکارا .باکو.دوبی.تایلند..... همسر می گه بریم باکو که تا حالا نرفتیم!!! با خودم فکر می کنم اگه کسی نتونه برم خارج امتحان بده چی کار باید بکنه ...)

- یادم می افته که فردا دهه ف.ج.ر شروع می شه و خیلی حرصم می گیره که می بینم بعد از این همه سال برای یه ثبت نام ساده باید چقدر حرص بخوریم .(کلی هم سریال مزخرف رو باید تحمل کنیم )

- هرچی فکر می کنم می بینم که من باید برم .... من می رم تا حداقل معنی رفاه اجتماعی رو درک کنم .

- همسر گوگول بیخیال ثبت نام شده و داره تورهای تایلند رو جستجو میکنه (راستی اگه کسی اطلاعاتی در این رابطه داره برای من بنویسه چه زمانی بهتر موقع مسافرت به تایلنده ؟ چه هتلی خوبه ؟ ....)

- حسابی گرسنمه و همش فکر اون قورمه سبزیه هستم.

- دارم فکر می کنم که اگه بابام بهم گفت که آخه چرا داری می ری براش هزارتا دلیل قانع کننده میارم!

- از سروردهای انقلابی که تلویزیون میذاره حالم بهم می خوره .

- مردشور امتحان آیلتس رو هم بردن .... من میرم!

ببخشید که مزخرفات نوشتم ولی خیلی خیلی عصبانیم (البته خیلی خوب شد که امروز کلاس زبان نداشتیم)

خدا به همه کمک کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 10:3  توسط گلی  | 

 لئو بوسكاليا‎:

من اين داستان را بارها تعريف كرده ام، ولى چون خيلى دوستش دارم، باز هم تعريف مى كنم. يك روز يكى از دانشجويانم گفت: "من مى دونم چرا هميشه غمگين و نا اميد هستم، به خاطر اين كه دلم مى خواهد همه منو دوست داشته باشند و اين توى زندگى آدم ها، غير ممكنه."

شايد من خوشمزه ترين و درشت ترين هلوى دنيا باشم، ولى واقعيت اينه كه خيلى ها به هلو حساسيت دارند، اون قدر زياد كه ترجيح مى دن من شلغم باشم و هلونباشم.»
بدبختى ما موقعى تماشايى مى شود كه شلغم هستيم، ولى مى خواهيم به هر ضرب و زورى كه هست هلو بشويم. چه سالاد ميوه شلم شورباى افتضاحى! بهتر نيست به آدم ها بگوييم: «متأسفم! اگر امكانش بود، دوست داشتم براى شما هلو باشم، ولى من يك شلغم هستم و كاريش هم نمى تونم بكنم.»
مى دانيد موضوع چيست صبر نداريد! اگر به اندازه كافى صبر كنيد، بالاخره يك كسى پيدا مى شود كه ديوانه شلغم باشد، آن وقت مى توانيد تمام عمرتان را شلغم باشيد و مجبور نيستيد مثل يك هلو زندگى كنيد و بيهوده انرژى خود را براى هلو بودن از دست بدهيد.

(درج شده در روزنامه ایران )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 13:52  توسط گلی  | 

 اول از همه بگم که من دیروز می خواستم پست جدید بذارم ولی چون دیدم باز هم ۶ تا نظر دارم (آخه ۴ ۵ تا پست اخیر همشون ۶ تا نظر بیشتر نداشتم) برای همین صبر کردم تا این طلسم ۶ تایی من شکسته بشه ! خلاصه اینکه من صبر کردم و تا دیدم شده ۸ تا گفتم ای ول ....

این جریان تاخون در رگ ماست .... همین جریان منه !مرسی از همه دوستان گوگولم که من رو راهنمایی کردن ...مرسی...مرسی! خلاصه اینکه من کوتاه نیومدم و همچنان همسر مین می ماند و خواهد ماند ولی اصلا در این مورد باهاش بحثی نکردم و عکس العملی نشون ندادم.... اصلا اینکه پست قبلی رو نوشتم به این دلیل بود که من با همسر در این مورد حرفی نزدم و تنها جایی که می تونستم حرفم رو بزنم اینجا بود!

ما همچنان با همت عالی در حال رفتن به کلاس زبان هستیم ولی کلاس زبان این ترم با ترمهای پیش فرق می کنه اول اینکه چون صرفا آمادگی آیلتسه لذا بسیار سخت و پر از تمرینه! دوم اینکه استادش مرد هست و من اولین تجربه استاد زبان مرد رو دارم در ضمن آقاهه خیلی هم با من بده و من احساس می کنم خیلی از من خوشش نمیاد... البته فکر می کنم از اون مردهای سی و خورده ای ساله مغروره که اصولا از خانومها خوشش نمیاد....

فکر نکنید من هم کم میارما ... نه اصلا...همش تو خونه با خودم تمرین می کنم که جوابشو قاطع بدم و بهش نشون بدم که احساسمون تقریبا متقابله مخصوصا دیروز که یه بحث نیم ساعته راجع به کار کردن خانومها داشتیم که فکر کنم اخرش کم آورد و گفت: دتس ایناف یو آر رایت!!!!!!! و من هم با پررویی گفتم : ویمن آلویز آر رایت! (ببخشید نمی دونم این نوع فینگلیش نوشتن من رو می تونید بخونید یا نه!؟)

راستی استاد می گفت که خانومها فقط برای اینکه مستقل باشن کار می کنن چون اصلا دوست ندارن بخاطر پول به همسرشون التماس کنن .... من نمی دونم راست می گه یا نه ؟.... ولی من فکر می کنم چرا اینقدر استقلال برای زنها مهمه ؟؟!!! مگه اگر اونا کار نکنن استقلال ندارن ؟!...شاید یکی از دلایلش برخورد آقایون باشه ...شاید هم دلایل دیگه ... ولی من میدونم که این استقلاله برای هممون کما بیش مهمه و نمی تونیم این نیاز رو انکار کنیم !

به هر حال من کلی باهاش بحث کردم .... (امیدوارم اینطوری زبانم ایمپرو کنه)

خوب و خوش باشیم و خدا به همه ما کمک کنه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/11/07ساعت 15:52  توسط گلی  | 

خواندن مطالب زیر  به کسانی که نیاز به انرژی مثبت دارند توصیه نمی شود!

مطمئنا نمی شه آدم همیشه شاد باشه .... همینطوری که نمیشه آدم همیشه غمگین باشه .... لذا من الان نه غمگینم و نه شاد فقط می خوام یه کمی غر بزنم!

همیشه سعی می کنم از زندگی بقیه تجربه کسب کنم .مثلا اگه خانمی با همسرش مشکل داره سعی می کنم دو طرفه به موضوع نگاه کنم و بفهمم که هر کدوم از اونها چه رفتارها یا چه کارهایی رو کردن که موجب این مشکلات شده!

توی این دوسالی که با خانواده همسر آشنا شدم و خوشبختانه رابطه خیلی خوب و محترمانه ای بین ما برقراره ...خیلی چیزها راجع به نحوه رفتار و تربیت همه اعضای خانواده متوجه شدم که خیلی هاش خوبه و بعضی هاش خیلی بده .... خوبیا که خوبه ولی بدیها طبق معمول بیشتر مورد توجه من قرار می گیره و باعث می شه که سعی کنم خودم هیچ وقت اونا رو تکرار نکنم ... متاسفانه بعضی از این بدیها در زندگی مشترک ما نیز تاثیر می ذاره و باعث می شه من خیلی حرصم بگیره ....

خانواده همسر تشکیل شده از سه برادر (همسر برادر دومه) .بدون خواهر (خوشبختانه) یک پدر و یک مادر بسیار بسیار فداکار.... شاید یکی از بزرگترین مشکلات فداکار بودن ایشونه که همیشه همه کار برای بچه ها انجام داده و برای برهم نخوردن آرامش خانه تمامی غرها .بی مسوولیتی ها و کاستی ها رو خودش جبران کرده و هیچ وقت با بچه ها منطقی برخورد نکرده چون ممکنه که اون بچه ها از اون حرف منطقی رنجیده خاطر شوند!!!!!!!.... هیچ وقت منطقی با پدر صحبت نکرده و برای همین همشون احساس می کنن کسی نباید به اونها از گل نازکتر بگه .شاید یه جورایی اصلا جنبه شنیدن حرف حق رو ندارن مثلا اگه به بابا بگیم که چون قند براتون ضرر داره یه کمی در خوردن قند با چایی تون ملاحظه کنید شدیدا بهشون بر می خوره و ممکنه چند روزی قهر کنه!!!!!!!! به محض اینکه روتین مورد علاقه اینها به هم می خوره سریعا تریپ عصبانی و نروس می گیرن و ممکنه تا مدتها نتونن درست تصمیم بگیرن!!!!

حالا شما فکر کنید یکی از این اعضا همسر بنده می باشد!!!! یکی از مشکلات من از زیر مسوولیت در رفتن ایشون می باشدوقتی تمامی کارهای بانکی و اداری توسط مامان انجام می شده ... وقتی تمامی تماسهای تلفنی برای پیدا کردن خونه توسط مامان انجام می شده ... وقتی پسرای خونه نباید آب تو دلشون تکون می خورده ....وقتی توی ماه پول کم می آوردن مامان همیشه پول داشته .... وقتی صابخونه اذیتشون می کرده مامان با صابخونه صحبت می کرده ... وقتی هزارتا کار دیگه توسط مامان انجام می شده و هر نوع تاخیر یا بی مسوولیتی از سوی مامان سرپوش گذاشته می شده ... اونوقت که حالا که بعد از ۹ ماه تصمیم به مهاجرت تازه آقا به من می گه من کارم خیلی زیاده و نمی تونم مین باشم و لطفا تو مین شو  به نظرتون من باید چی بگم ؟!!!

 اخه ما که توی یه اداره کار می کنیم و من می دونم که تو اینقدرا هم سرت شلوغ نیست ... پس دلیلش چیه ؟من می دونم دلیلش چیه چون جنابعالی زیاد حوصله زبان خوندن و دنبال سابقه کار فتن و سی وی پر کردن و  دنبال مدرک دانشگاه رفتن و نداری و می خوای مثل همه کارات مثل هلو کس دیگه برات انجام بده .... اگه اینطوره پس ادم بی مسوولیتی مثل جنابعالی لازم نیست بره اونور آب که وقتی رسیدیم اونجا معلوم نیست چه جوری می خواد کار پیدا کنه.... کسی که به زور من و با هزارکلک و شوخی و خنده یک ساعت می شینه زبان می خونه چه جوری میخواد اونجا توی اون مصاحبه های خفن شرکت کنه ؟!... حتما اونجا هم می خوای به من یا مامانت بگی که به صاحب کاره تلفن بزنیم و ازش بخواهیم که تو رو قبول کنن.... من نمی دونم چی کار باید بکنم ولی من حرف حق و می زنم چه خوشت بیاد چه بدت بیاد!

تا وقتی که احساس مسوولیت در شما به حد کافی نرسه لازم نیست که راجع به رفتن فکر کنی چون اون موقع دیگه فقط من هستم و خودم!

خلاصه این غر غرای امروز من بود و طبق تربیت خانوادگی من : هرگونه نازکشیدن بی خودی .مریض داری بیخودی .سرپوش گذاشتن روی اشتباهات و سکوت در برابر غرغرهای بی مورد همسر تعطیل می باشد

آخر هفته خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/03ساعت 12:5  توسط گلی  |