همیشه دو ماه آخر سال توی محل کارمون خیلی شلوغ پلوغه و همه مدیران برای اینکه ثابت کنند که کارهای یکساله بخششون به سرانجامی رسیده می خوان هرچی کار عقب موندست رو توی این چند وقت انجام بدن...لذا ما سرمان بسایر بسیار شلوغ است و کارش رو ما انجام میدیم ولی پاداش کارش رو مدیران محترم دریافت می کنند![]()
یه چیزهایی راجع بع تجربیات من بعد از ازدواج باقی مونده که می خوام توی این پست بنویسم:
داشتم می گفتم که همسر من به تدریج تغییر کرد البته اینطور نیست که ما اصلا بحث و بعضی وقتا دعوا نداشتیم ولی از اونجایی که من هم خیلی تغییر کرده بودم و دیگه اون دختر مغرور خونه بابام نبودم لذا این مشکلات خیلی زود برطرف می شد چون بزرگترین معلم زندگی من یعنی مامان گلم همیشه به ما می گفت که هیچ وقت فراموش نکنید در زندگی زناشویی زنها بیشتر از مردها باید فداکاری و گذشت داشته باشن ...این حرف مامانم اون موقع که سینگل بودم خیلی برام زور داشت ولی الان که ازدواج کردم متوجه شدم که اگه من فداکاری نکنم شوهرم هیچ وقت یاد نمی گیره که باید گذشت و فداکاری داشته باشه !!!! (دقیقا مثل تربیت کردن یه بچه
)
خلاصه اینکه من سعی کردم که زندگی رو برای همسرم سخت نکنم و همش بهش ایراد نگیرم و توی همه کارام از لباس خریدن و رنگ ر لب گرفته تا مسافرت رفتن و مهمونی رفتن از همسرم نظر خواهی کنم چون اون هیچ وقت خواهر نداشته برای همین یه مقداری سخت بود تا عادت کنه که برای یه مانتو خریدن من باید یک ساعتی توی مغازه معطل بشه برای همین من همون روزهای اول باهاش در مورد خرید رفتن یا مهمونی رفت جر و بحثی نکردم و اون به تدریج نیازهای من رو متوجه شد.
هیچ وقت برای شرکت توی یه مهمونی فامیلی یا دوستانه بهش خیلی اصرار نکردم و هیچ وقت به زور باخودم جایی نبردمش در حقیقت اون هم یاد گرفت گه برای جایی رفتن باید نظر من رو هم بپرسه!توی مسافرتها و مهمونی ها مخصوصا جاهایی که فامیلها و دوستان همسرم بودن هیچ وقت غرغر نکردم و همیشه سعی کردم جلوی بقیه خیلی بهش توجه کنم ...حتی خیلی وقتاکه همسرم بخاطر حضور بعضی آدما توی اون مهمونی با مسافرت ناراحت بود سعی میکردم خیلی بهش خوش بگذره و همش بهش یادآوری می کردم که ما اینجاییم برای اینکه می خوایم به خودمون دوتا خیلی خوش بگذره!من هیچ وقت آتیش معرکه رو زیاد نکردم و سعی نکردم اگه اون عصبانیه من هم اون رو حساستر کنم یا برای گفتن فلان چیز اون رو تحریک کنم....
خلاصه اینکه من غیر از توی خونه که حسابش جداست و همیشه تلاش می کنم که احساس راحتی بکنیم ..توی جمع دیگران نهایت توجه و احترام رو به همسرم میذارم و هیچ وقت حتی به شوخی هم اونو جلوی بقیه مخصوصا فامیل و دوستان خودش ضایع نمی کنم .... مطمئنا اون هم یاد گرفته که این کار رو در مورد من انجام نده...راستی مهمترنی مسئله اینه که اگه مشکلی بین ما وجود داشته باشه هیچ لزومی نداره که دیگران بدونن که ما با هم مشکل داریم چون من اعتقاد دارم که ما خودمون دوتا مشکلمون رو می تونیم حل کنیم![]()
امیدوارم تجربایت محدود من بتونه برای شما جالب باشه .... باز هم ببخشید که خیلی زیاد نوشتم.
خدا به همه ما کمک خواهد کرد!
خوب و خوش باشید![]()
