بعد از حدود یکسال که از عروسی می گذره همه میگن حالا نوبت بچه دار شدنه!!!!!
بچه دار می شی و تازه با یک دنیای جدید و با محدودیتهای فوق العاده روبرو می شی .تقریبا همه چیز تعطیل میشه .... مسافرت. مهمونی .روابط عاشقانه با شوهر .رسیدگی به سرو وضع خودت .رسیدگی به سلامت خودت و .... خیلی چیزهای دیگه !
از همون اول همش نگرانی....نکنه مریض شه .نکنه غصه بخوره .نکنه ضعیف شه و هزارتا نکنه دیگه ... خلاصه اینکه همه زندگیت تحت تاثیر اون بچه قرار می گیره و در هر سن و سالی همش تو نگرانشی!
ساعتها بغلش می کنی فقط برای اینکه یه وقتی گریه نکنه ...ولی متوجه نیستی که چه بلایی داری سر دستهات و گردنت میاری.... ساعتها براش وقت می ذاری ولی یادت میره که شوهری هم داری و این میشه که فاصله بین اون و تو هر روز زیاد و زیادتر می شه ....نگرانیهای هر روزه تو باعث می شه که کم کم از زندگی با لذت دور شی و تدریجا دچار افسردگی می شی ....و متاسفانه هیچ کس بهت کمک نمی کنه و همه این کارها وظیفه تو میشه !
وای از اون روزی که بچه وارد مدرسه شه !....اون موقع تازه شروع یکسری مشکلات جدیده و مسوولیت خوب درس خوندن اون فقط و فقط وظیفه تو است و پدر خانواده فقط وظیفه تامین مالی زندگیتو بر عهده داره ..... وای از اون روزی که بچت درسخون نباشه ... اون موقعست که کلی بد و بیراه از اطرافیان می شنوی و باید تمام غصه هاتو تو دلت بریزی.....
اون موقع که بچه مثلا بزرگ می شه .... باز هم تو وظیفه مراقبت ازشو بر عهده داری...چی بپوشه ...چی دوست داره بپوشه ...با کی دوسته ... کجا می ره و کلی دل نگرانیهای دیگه که هیچ وقت اون بچه متوجه نمی شه که تو چقدر نگرانشی و چقدر دلواپس آینده اون ! توی این دوران هم تو باز فقط به فکر شام و ناهار خانواده و دل نگران جوونتی!اصلا به خودت فکر می کنی؟!
این روزها می گذره و بچت می خواد عروسی کنه .... مسوولیت همه چیز با تو! راضی کردنه بابا....تحقیق در مورد همسر آیندش و خیلی چیزای دیگه و آخر سر هم وقتی یه ازدواج نامناسب انجام میشه باز هم تو مقصری....
خلاصه اینکه تا آخر عمرت باید باید باید نگران و دلواپس بچه هات باشی و هیچ وقت کسی از تو نمیپرسه که تو نیاز به چیزی نداری!؟؟؟....اینه که تمام مامان های ایرونی وقتی پا تو سن ۵۰ سالگی می ذارن هزارتا مشکل و بیماری دارن و احساس پیری و فرسودگی و افسردگی اجازه لذت بردن از این دوران رو هم بهشون نمی ده و اصلا برای کسی هم مهم نیست چون اگر خدای ناکرده اون مامانه فوت کنه .... باباهه که عمرا بتونه تنهایی رو تحمل کنه و اصلا قباحت داره مرد بدون زن بمونه و بچه ها هم که تازه می فهمن چه نازنینی رو از دست دادن....چون دیگه کسی نیست براشون شام وناهار درست کنه و کسی نیست خراب کاریهاشونو ماست مالی کنه !
اگر از دست درد و پا درد .... همه چیز درد یه کم ناله کنی همه بهت می گن اینقدر ناله نکن چون تقصیر خودته ....واقعا همیشه همه چیز تقصیر خودشه ؟!!!!
مامان ایرانی محکومه که اینطوری زندگی کنه و اگر یه وقتی به خودش برسه و یه ذره از این کارا کنه ..کلی حرف براش در می یارن ....چون وظیفه مادر نگران بودنه نه خوشحال بودن ! تازه اگه آقا هوس طلاق کنه اون بچه باید به پدرش برسه چون بچه به پدر بیشتر از مادر نیاز داره 
خدا وکیلی شما چند تا از این مامانهایی که گفتم اطرافتون دیدید؟!آیا اصلا به عمق ناراحتی های مامان هامون فکر کردیم ؟آیا فکر کردیم که چقدر سختی و ناراحتی رو بخاطر ما و باباهامون تحمل کردن و حالا که نیاز به توجه دارن ما رفتیم پی کار خودمون و حوصله شنیدن حرفاشون رو هم نداریم؟!
واقعا خیلی بی انصافیم (دور از جون شما خودم و همسرم رو میگم)