تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

از خدا بخاطر داشتنت ممنونم و نمی دانم چه هدیه ای می تواند نشان دهنده عشق من به تو باشد .... تو که باعث آرامش و آسایشم هستی ....

تو که با وجودت معنی لذت بردن از لحظه های زندگیم را تجربه کرده ام ....

 تو که بهترین هدیه روزگار به من بوده ای...

و تو که تمام زندگی من هستی ....

عزیزم تولدت مبارک

 

پ.ن :قابل توجه دوستان محترم که بنده هدیه ایشان را روز پنج شنبه گذشته تقدیم کردم فقط به این دلیل که دوست دارم زودتر از همه به همسرم تبریک بگم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 10:49  توسط گلی  | 

عشق یعنی در آغوش کشیدن لحظه ها .... لحظه هایی که بخاطر زیاد تکرار شدنشون دیگه عادی شده و اکثر آدما نمی دون که این لحظه لحظه عشق و لذته...

عشق یعنی راه رفتن توی یه پارک کوچولو بدون اینکه به آدمهای اطرافت توجه داشته باشی و بدون اینکه خیلی برات مهم باشه که تیپ تو با آدمهای اطراف یه کمی فرق داره....

عشق یعنی ساعتها درباره خاطرات گذشته و لحظه لحظه های دوران دوستی و نامزدی و عقد و....حرف بزنی و اصلا مهم نباشه که زمان چه جوری داره می گذره ...یه جورایی یادآوری تمامی لحظات خوش گذشته...

عشق یعنی بستنی خوردن تو هوای سرد در حالی که تمامی آدمهای شیک توی ماشینشون نشستن و دارن چهار چشمی تو رو نگاه می کنن و حتی ممکنه یه کمی هم مسخرت کنن ... ولی برای تو اصلا مهم نیست...

عشق یعنی سورپرایز کردن اونی که برات خیلی مهمه و دیدن خوشحالی و هیجان اونها در حالی که اصلا مهم نیست  اون چیزی که برای سورپرایز کردن عشقت تهیه کردی چقدر قیمت داره چون ممکنه که یک شاخه گل باشه ...

عشق یعنی خندیدن به چیزهای بیخودی تو ترافیک شدید اتوبان همت و دیدن آدمهایی که چهار چشمی دارن با یه قیافه عصبانی تو رو نگاه می کنن و تو دلشون می گن اینا دیوونن که توی این ترافیک دیوونه کننده دارن می خندن....

عشق یعنی رفتن به شهر کتاب نیاوران و بیخودی کتابها رو بالا پایین کردن و خندیدن به موضوع بعضی از کتابها ... درحالی که سی نفر آدم جلوی صندوق صف کشیدن و با نگاهای عصبانی دارن سر تا پاتو نگاه می کنن ....(راستی من بلاخره رفتم شهر کتاب نیاوران ولی هیچی نخریدم فقط به شلوغی بیش از حد اونجا کلی خندیدم)

عشق یعنی لذت بردن از لحظه لحظه زندگی و سپاسگزاری از خدایی که اینهمه نعمت رو به تو داده ولی چون همیشه هست برای تو یک چیز عادی شده و حتی تصور یک لحظه نبودنش رو هم نمی کنی....

خدایا بخاطر همه چیز ازت ممنونم و می دونم که هیچ وقت منو تنها نمی ذاری چون خدایی و مهربان

پ.ن:ببخشید که هی کلمه "تو" رو توی متنم به کار بردم اصلا منظوری نداشتم و این متن رو خطاب به خودم نوشتم یه وقتی سوء تفاهم پیش نیاد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 9:46  توسط گلی  | 

خدایا ازت خیلی خیلی ممنونم .....

بهترین و گرانقیمت ترین چیزها در مقابل کوچکترین لطف تو هیچ اند....

اگر بدونی که چند بار متن نوشتم و پاکشون کردم اون وقت متوجه می شی که چقدر زبانم برای بیان احساسم به تو ....تو که بهترین و بزرگوارترین . بخشنده ترین و خانواده دوست ترین بابای دنیایی ....       ناتوانه!

هیچ وقت نتونستم حس شکرگزاری و تواضع رو در برابر خوبیهای تو درست بجا بیارم و همیشه همون قدر که دربرابر خدا خجالت زده ام در برابر تو هم همونقدر خجالت زده ام ....

نگاهت. مهربانبت. دوست داشتنت. عصبانیتت و همه و همه را دوست دارم و با تمام وجود فریاد می زنم که خدایا بخاطر داشتن پدری مثل پدرم ازت متشکرم ....

بابای عزیزم بخاطر تمامی لطف هایت و بخاطر بودنت در زندگیم که همیشه و تا ابد بهترین و پر افتخار ترین پشتوانه من خواهد بود ازت ممنونم و امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی و همه نوه ها و نتیجه ها و ندیده ها و.....رو دور سفره پر برکت منزلت  جمع کنی

عاشقانه ترین تبریکات بخاطر تولدت که مهم نیست تولد چند سالگیته را بخاطر بودنت و بخاطر وجود نازنینت از دختر کوچیکت بپذیر

 بابای گلم تولدت مبارک  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 13:45  توسط گلی  | 

من آمدم .....

درسته که عنوان پستم يه کمي انرژي منفي ايجاد مي کنه ولي خوب ديگه از معضلات زبان خوندن همينه !

با اجازه رئيسم و خودم چهارشنبه مرخصي گرفتم چون از چند هفته قبل براي ناهار خونه يکي از دوستاي مدرسه دعوت شده بودم براي همين يه حالي به خودم دادم و يک روز رو تعطيلي گرفتم....اما روز تعطيلم ساعت ۷ صبح با صداي همسر مهربان که داشت با کلافگي براي رفتن به سر کار آماده مي شد (چون بيچاره بايد بدون ماشين تشريف مي برد سر کار)و صداي : عزيزم سوسک! شروع شد عزيزم سوسک همانا و بيدار شدن من بد بخت و ديگه نخوابيدن همانا!خلاصه اينکه بلند شدم و شروع کردم به تميز کردن خانه و جمع و جور کردن وسايل گسترده شده در وسط خانه !بعد هم کم کم آماده شدم و اول رفتم پيش مامانم اينا براي اينکه دوربينمو بگيرم وبعدهم خونه دوستم ....خيلي عالي بود و روحيه ام کلي تغيير کرد از ديدن دوستاي مدرسه که همشون کلي تغيير کرده بودن خيلي خوشحال شدم مخصوصا اينکه صاحب مهموني يه دختر خوشگل چشم آبي نه ماهه داشت و من تازه مي ديدمش!....به هر حال خيلي خوش گذشت و جاي همه شما خالي ....از اون بهتر بعد از مهموني بود که من اومدم دنبال همسر و با هم رفتيم خونه مامان همسر عزيز !(عاشق مهموني اندر مهموني ام)

و اما پنج شنبه بدليل جشن فارغ التحصيلي برادر همسر .من و همسر و مامان همسر رفتيم دانشگاه قزوين و از ساعت ۱۱ که از خونه خارج شديم ساعت ۱۰ شب رسيديم خونه .... اما خيلي خوب بود و من خيلي دلم هواي دانشگاه و اون روزهاي باحال رو کرد... خلاصه اينکه جاي همگي خالي البته مهمترين قسمت مسافرت ما خوشحالي بيش از اندازه مامان همسر بود که من هم از اين خوشحالي خيلي خوشحال بودم (عروس پاچه خوار به من مي گن ولي خداييش ۸۰ درصد فقط به خاطر مامان همسر رفتم) 

و جمعه صبح ساعت ۷ بيدار باش بود چون امتحان آزمايشي آيلتس داشتيم و از ساعت ۹ الي ۱۲ من و همسر در کنار هم داشتيم امتحان مي داديم و با اجازه متوجه شديم که در چه وضعيت اسفناکي به سر مي بريم !خلاصه اينکه کل امتحان همه داشتند تند تند مي نوشتن و من و همسر به هم نگاه کرده و خنده اي تحويل هم مي داديم.بعدش هم که از امتحان اومديم سريعا رفتيم خونه مامانم اينا و جاتون خالي کلي غذاي خوشمزه خورديم و بعد از چند وقت حسابي با مامانم حرف زدم ...

اين بود آخر هفته پر کار ما و به همين دليل کلي کمبود خواب دارم و لي کلا از اين تعطيلات کلي راضيم ....

باز هم شنبه و بدليل پر خوري هاي آخر هفته و کوتاهي روزها من امروز روزه ام ...

خدايا به خاطر همه چيز ازت ممنونم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 9:0  توسط گلی  | 

از اونجایی که من ماهی پنج شش بار عکس دسکتاپم رو عوض مي کنم لذا قالب وبلاگ را هم عوض کردم ....فقط جهت تنوع!

من آدم تنوع طلبي نيستم ولي در بعضي مواقع هوس مي کنم تغييراتي داده بشه مثل عطر!

من هر ماه عطرمو عوض مي کنم و خيلي مواقع دوباره عطري که ۵ ماه پيش ميزدم رو استفاده مي کنم و دقيقا اون عطر منو بر ميگردونه به خاطرات اون زمان..... فقط جهت تنوع!

اگه از يه آهنگ خوشم بياد توي يک برهه از زمان همش اونو گوش مي دم و بعد ديگه تا ۴ ۵ ماه گوش نميدمش و بعد جهت ياد آوري اون خاطرات دوباره اون آهنگ رو گوش مي دم....فقط جهت تنوع !

و خيلي از اين کاراي کوچولوي کم ارزش که باعث مي شه اولا روحيم عوض شه دوما خاطراتم مرور شه!

الان من تمام عطرهايي که زمان دوستيم با همسر عزيز استفاده مي کردم رو دارم و تمام اونها خاطرات روزهاي قشنگي رو برام ياد آوري مي کنه!

البته در مورد خيلي چيزهاي ديگه مثل رنگ مو و مدل لباس و رنگ مانتو و مدل خونه خيلي تنوع طلب نيستم و در اين موارد خيلي هم تنبل هستم!

راستي اين رو بگم که اين روزها شديدا معتاد وبلاگ گردي شدم و خيلي زود بايد اين کار رو کنار بگذارم چون تا ميام روي يه کاري تمرکز کنم .....

توي اين هواي دلپذير خوش باشيم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت 16:23  توسط گلی  | 

درسته که من پاییز رو خیلی دوست دارم ....

و درسته که از لحظه های زندگیم دارم لذت می برم....

 ولی آخه متولد شدن تو آذر هم حدی داره ....

بابام .همسر عزیز .یکی از خواهرام .یکی دیگه از شوهر خواهرام و....

آخه یکی به من بگه من برای همسر عزیز چی بخرم ..من برای بابای گلم چی بگیرم .... تازه پنجشنبه گذشته من و همسر در تمامی مغازه های لباس مردانه فروشی حضور داشتیم و آخرش هم که من یه پلیور خوشگل قرمز برای همسر انتخاب کردم .... مامان همسر نازنین اظهار داشت که خواهش میکنم اون پلیور را به حساب من بیاورید چون من نمی تونم برم خرید اخه پس من چی ؟!

تازه چهارشنبه هم خونه یکی از دوستام دعوت شدم که یه نی نی ۹ ماهه داره و من چون اولین باره که می بینمش لذا باید یه چیزی براش بخرم

تازه خواهرم و شوهر خواهرم رو چی کار کنم ؟!.... ماشااله همشون هم از نیمه آذر به بعد متولد شدن...

خلاصه اینکه پولها همه ته کشیده و من نمی دونم چه جوری همسرم رو سورپرایز کنم

آخه من عاشق سورپرایز کردن آدمهایی هستم که دوستشون دارم....

من باید برم چون امروز امتحان زبان دارم و طبق معمول چیزی نخوندم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 11:12  توسط گلی  | 

از وقتی که دارم وبلاگ می نویسم به چیزهای اطرافم خیلی دقیق شدم و یکی از اون چیزها مامان ها بودند مخصوصا مادر شوهر گلم!

اگه پست قبلیمو نخوندین اول بخونید تا بگم که جریان چیه !!!!

اون مامان های گوگولی که در موردشون نوشتم همون مامان هایی هستند که انقلاب رو دیدن و توی مشکلات جنگ روزی هزاربار از ترس از دست دادن بچه و شوهرشون مردن و زنده شدن .... مامانهایی که بخاطر گرسنه نموندن خانواده ساعتها توی صفهای چیزهای کوپنی ایستادند و برای کمک به همسراشون نهایت صرفه جویی رو کردن .... همون مامانهایی که توی صفهای ثبت نام مدرسه های نمونه مردمی ایستادن تا یه وقتی بچه هاشون از لحاظ درسی لطمه نخورن ...مامانهایی که از ترس مدیران عقده ای مدرسه ها روسری هاشون رو می کشیدن جلو و از ترس کمیته و ..... دیگه یادشون رفت که  یه کمی هم به خودشون فکر کنن... مامانهایی که وقتی ما رفتیم کنکور بدیم ساعتها پشت در حوزه امتحانی نگران و مضطرب ایستادن و موفقیت ما رو از خدا می خواستن ....مامانهایی که بخاطر سربازی رفتن پسرهای عزیزشون خیلی گریه کردن وتوی ۲ سال سختی کشیدن پسراشون شریک شدن .... مادرهایی که همشون آرزوی خوشبختی بچه هاشون را دارن و خواهند داشت .... همون مامان های مهربونی که حالا هم بخاطر بنزین و تورم و قیمت خونه و بیکاری جوونها و مشکلات ریز و درشت بچه ها و مهاجرت فرزنداشون باز هم دل نگرونن و هیچ وقت به زبون نمیارن که چقدر از ناراحتیهای ما ناراحتن..... پس کی وقت استراحت اونهاست ....

مادری که زحمت می کشه و یه مهندس تحویل جامعه می ده ولی اون جامعه هزار تا بلا سر جوونش میاره تا حدی که اون جوونه فقط می خواد از این مملکت فرار کنه ... اون مامانه کی باید یه آب خوش از گلوش پایین بره .....

اون مامانه و هزارتا مامان مثل اون اطرافمون خیلی زیادن و من واقعا نمی دونم برای خوشحالیشون چی کار باید بکنم .... نمی دونم فقط از خدا می خوام اونها رو سالم و سلامت نگه داره و به دردهای دلشون برسه

این شکایت نامه رو اول بخاطر مادر شوهرم که خیلی خیلی دوستش دارم نوشتم و بعد هم بخاطر مامان گل خودم و هزارتا مامان مثل اونها ......

خیلی دوستتون دارم و از خدا بخاطر بودنتون ممنونم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 13:18  توسط گلی  | 

بعد از حدود یکسال که از عروسی می گذره همه میگن حالا نوبت بچه دار شدنه!!!!!

بچه دار می شی و تازه با یک دنیای جدید و با محدودیتهای فوق العاده روبرو می شی .تقریبا همه چیز تعطیل میشه .... مسافرت. مهمونی .روابط عاشقانه با شوهر .رسیدگی به سرو وضع خودت .رسیدگی به سلامت خودت و .... خیلی چیزهای دیگه !

از همون اول همش نگرانی....نکنه مریض شه .نکنه غصه بخوره .نکنه ضعیف شه و هزارتا نکنه دیگه ... خلاصه اینکه همه زندگیت تحت تاثیر اون بچه قرار می گیره و در هر سن و سالی همش تو نگرانشی!

ساعتها بغلش می کنی فقط برای اینکه یه وقتی گریه نکنه ...ولی متوجه نیستی که چه بلایی داری سر دستهات و گردنت میاری.... ساعتها براش وقت می ذاری ولی یادت میره که شوهری هم داری و این میشه که فاصله بین اون و تو هر روز زیاد و زیادتر می شه ....نگرانیهای هر روزه تو باعث می شه که کم کم از زندگی با لذت دور شی و تدریجا دچار افسردگی می شی ....و متاسفانه هیچ کس بهت کمک نمی کنه و همه این کارها وظیفه تو میشه !

وای از اون روزی که بچه وارد مدرسه شه !....اون موقع تازه شروع یکسری مشکلات جدیده و مسوولیت خوب درس خوندن اون فقط و فقط وظیفه تو است و پدر خانواده فقط وظیفه تامین مالی زندگیتو بر عهده داره ..... وای از اون روزی که بچت درسخون نباشه ... اون موقعست که کلی بد و بیراه از اطرافیان می شنوی و باید تمام غصه هاتو تو دلت بریزی.....

اون موقع که بچه مثلا بزرگ می شه .... باز هم تو وظیفه مراقبت ازشو بر عهده داری...چی بپوشه ...چی دوست داره بپوشه ...با کی دوسته ... کجا می ره و کلی دل نگرانیهای دیگه که هیچ وقت اون بچه متوجه نمی شه که تو چقدر نگرانشی و چقدر دلواپس آینده اون ! توی این دوران هم تو باز فقط به فکر شام و ناهار خانواده و دل نگران جوونتی!اصلا به خودت فکر می کنی؟!

این روزها می گذره و بچت می خواد عروسی کنه .... مسوولیت همه چیز با تو! راضی کردنه بابا....تحقیق در مورد همسر آیندش و خیلی چیزای دیگه و آخر سر هم وقتی یه ازدواج نامناسب انجام میشه باز هم تو مقصری....

خلاصه اینکه تا آخر عمرت باید باید باید نگران و دلواپس بچه هات باشی و هیچ وقت کسی از تو نمیپرسه که تو نیاز به چیزی نداری!؟؟؟....اینه که تمام مامان های ایرونی وقتی پا تو سن ۵۰ سالگی می ذارن هزارتا مشکل و بیماری دارن و احساس پیری و فرسودگی و افسردگی اجازه لذت بردن از این دوران رو هم بهشون نمی ده و اصلا برای کسی هم مهم نیست چون اگر خدای ناکرده اون مامانه فوت کنه .... باباهه که عمرا بتونه تنهایی رو تحمل کنه و اصلا قباحت داره مرد بدون زن بمونه و بچه ها هم که تازه می فهمن چه نازنینی رو از دست دادن....چون دیگه کسی نیست براشون شام وناهار درست کنه و کسی نیست خراب کاریهاشونو ماست مالی کنه !

اگر از دست درد و پا درد .... همه چیز درد یه کم ناله کنی همه بهت می گن اینقدر ناله نکن چون تقصیر خودته ....واقعا همیشه همه چیز تقصیر خودشه ؟!!!!

مامان ایرانی محکومه که اینطوری زندگی کنه و اگر یه وقتی به خودش برسه و یه ذره از این کارا کنه ..کلی حرف براش در می یارن ....چون وظیفه مادر نگران بودنه نه خوشحال بودن ! تازه اگه آقا هوس طلاق کنه اون بچه باید به پدرش برسه چون بچه به پدر بیشتر از مادر نیاز داره

خدا وکیلی شما چند تا از این مامانهایی که گفتم اطرافتون دیدید؟!آیا اصلا به عمق ناراحتی های مامان هامون فکر کردیم ؟آیا فکر کردیم که چقدر سختی و ناراحتی رو بخاطر ما و باباهامون تحمل کردن و حالا که نیاز به توجه دارن ما رفتیم پی کار خودمون و حوصله شنیدن حرفاشون رو هم نداریم؟!

واقعا خیلی بی انصافیم (دور از جون شما خودم و همسرم رو میگم)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 10:17  توسط گلی  | 

به : کلیه دوستان محترم

موضوع : آخر هفته

سلام علیکم

   با احترام. با توجه به پست قبلی اینجانب به اطلاع می رساند هیچ یک از موارد ذکر شده به انجام نرسید و ما در کل آخر هفته به دلیل سرما خوردگی فراوان همسر به مریضداری مشغول بودیم لذا از کلیه کسانی که به جای بنده به اماکن مذکور مراجعه میکنند خواهشمند است جای من و همسر تنبل را هم خالی نمایند

با تشکر فراوان

.....

از بس امروز نامه اداری نوشتم لحن صحبت کردنم هم مثل نامه اداری مزخرف شده ..... آخر هفته ما همش یا توی ترافیک بود یا در خانه یا در حال خوردن.اینقدر چیزهای مختلف  خوردم که از عذاب وجدان مجبور شدم امروز روزه بگیریم و الان هم دارم از گرسنگی میمیرم !

ولی عوضش یه تصمیم خفن با همسر عزیز گرفتیم و اون هم اینه که ..... (ببخشید چون شنیدم اگه کار نکرده رو به همه بگیم اون کار هیچوقت انجام نمی شه لذا فقط می گم که در مورد ورزشه و هر وقت این کار انجام شد اینجا ثبتش می کنم )

امیدوارم این شنبه کسل کننده تموم شه و بقیه هفته شاد و سرحال باشیم

مراقب خومون باشیم که توی این هوای عشقولانه دو نفره سرما نخوریم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/03ساعت 15:2  توسط گلی  |