تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

حس امسال ماه رمضونم مثل ماه رمضان های قبل نیست .نمی دونم چرا ؟؟؟

آخه چی بگم از آدماهایی با چندین هزارسال فرهنگ و تمدن ! کدوم فرهنگ ؟کدوم تمدن؟ کدوم دین و ایمون ؟!!!!

هر وقت که ماشین نازنینمونو که کلی هم دوسش داریم چون برای داشتنش کلی زحمت کشیدم رو می بریم کارواش همین آدمای با تمدن عقده ای یک خط جانانه با کلید یا هر چیز دیگه که اصلا نوعش مهم نیست روی ماشین می کشن !

ماشین مشکی خوشگل ما الان شده عین گوره خر !!!

آخه مگه روانی شدید؟! آخه مگه این کار چه لذتی براتون داره ؟! اگه ماشین خودتون رو اینطوری کنن شما چه عکس العملی نشون می دید !؟

واقعا که روزی هزار تا دلیل برای فرار از اینجا برای من و همسرم بوجود میاد!!!!

خدایا به ما کمک کن

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/31ساعت 10:23  توسط گلی  | 

این روزها فکرم خیلی مشغوله ...

از یک طرف مشکلات محل کارم و از طرف دیگر  دودلی برای مهاجرت به استرالیا یا زندگی در دوبی!!!

نمی دونم چی کارباید بکنم ولی اصلا دوست ندارم ۴ سال دیگه همین جایی که الان هستم ایستاده باشم .

دلم می خواد تغییر کنم در حالیکه اصلا دوست ندارم آرامش زندگیم بهم بخوره .... و می دونم بزرگترین مشکل زندگی من اینه که آدم ریسک پذیری نیستم و همیشه دوست دارم همه چیز روی روتین خودش باشه !!!!!

از اینکه توی محل کار اینقدر درگیر حرف آدما شدم خیلی برای خودم متاسفم و از اینکه اینقدر از خدا دور شدم بیشتر متاسفم....

خدایا به من کمک کن تا بتونم بهترین تصمیم رو برای زندگیم بگیرم

خدایا ما را در بهترین راهی که خدت صلاح می دونی قرار بده

خدایا ما را هیچ وقت تنها نذار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/27ساعت 9:47  توسط گلی  | 

سلام .همسر عزیزم اومد و من الان خیلی خوشحالم

شنبه امتحان زبان داشتم و از اونجاییکه من ایرانیم و همه کارام دقیقه ۹۰ انجام می شه دیروز تمام وقت داشتم زبان می خوندم!!!!!

و اما داستان خیابان ما....

حدود ۲ ماهی میشه که تو خیابون ۱ کیلومتری ما تمامی جوبهای آب رو کندم و قصد دارن لوله های بزرگ فاضلاب بذارن و جوبها رو ببندن!!!!

این کا خوبه چون دیگه جوبها نمی گیره چون دیگه مردم آشغالاشونو نمی تونن تو جوی آب بریزن!ولی چیزی که جالب اینه که الان دو ماه که خیابون که عرضش اندازه ۴ تا ماشین کنار همه الان یک ماشین هم به زور رد می شه چون تپه های خاک همینطوری کنار خیابونه و توی این دوماه حداکثر ۵ تا کارگر دارن کار می کنن که صبحها حدود ۹ شروع می کنن و ظهرها دو ساعتی می خوابن و شبها هم ۷ شب به دلیل تاریکی هوا کار رو تعطیل می کنن. خیابونی که پر از مغازه و نانواییه و همیشه شلوغه تصور کنید که به چه روزی در اومده !!!!

تازه بعضی جاها رو که جوی آبشو با سیمان پوشوندن اصلا با سطح خیابون تراز نیست و اگر یه ذره بارون بیاد آب کنارای خیابون را می گیره ! مغازه دارا باید مراقب باشن که مغازشون دچار سیل زدگی نشه!!!!

خلاصه اینکه روزهای اول مهر با اون شلوغی همیشگی خیابون ما دیدنیه!!!! راستی اصلا فکر نکنید این خیابون ماله پائین شهره نه! تقریبا بالای شهره ! اصلا بالای شهر و پائین شهر نداره آیا نباید تعداد کارگرا و سرعت کارشونو یه کم بیشتر کنن تا مردم اینقدر به زحمت نیفتن ؟!!!!

این بود داستان بی انتهای خیابون ما.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 12:6  توسط گلی  | 

بلاخره چهارشنبه شد و همسر عزیزم بازخواهد گشت

امروز همه به پیشواز ماه رمضون رفتن ولی من احمق که همیشه به پشواز می رفتم امروز رو روزه نگرفتم چون همسرجان می خواد بیاد و من باید قبل از اومدنش کلی خرید کنم و خونه رو تمیز کنم و غذا درست کنم .... آخه نمی شد روزه بگیرم .....نمی شد دیگه .... آخه به کارام نمی رسیدم دیگه!!!!!

چیزی که چند وقته داره منو عذاب می ده اینه که توی این اداره دولتی ما تقریبا سه چهار ماهیه که کسی کاری انجام نمی ده و من هم از این قاعده مستثنی نیستم !!!

از صبح همه تو اینترنت هستن .بعد ناهار می خورن بعد باز هم تو اینترنتن و برخی اوقات باهم صحبت می کنن و...... کارت می زنن و می رن خونه هاشون !!!! کلی هم ادعای کار زیادیشون میشه!

واقعا احساس می کنم توی مرداب اینجا گیر افتادم و مغزم داره یواش یواش فسیل می شه ....جالب ترین نکته اینه که اگه بخوای تو اداره زبان بخونی یا مثلا درس بخونی سه صوت زیرآبت زده می شه که فلان خانم تو ساعت اداری داره کارهای شخصیشو می کنه!!۱

به هر حال من امیدوارم به زودی از این مرداب نجات پیدا کنم و مغز عزیزم رو از حالت فسیل شدن در بیارم

باز هم به خودم پشت سر گذاشتن این هفته کذایی و بازگشت همسر عزیزم رو تبریک می گم(کسی که توی این وبلاگ اظهار نظر نمی کنه برای همین خودم به خودم تبریک می گم که عقده ای نشم)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/21ساعت 10:39  توسط گلی  | 

چون با خودم قرار گذاشتم بیشتر از روزهای سبز زندگیم اینجا بنویسم برای همین فعلا از روزهای تنهاییم زیاد نمی نویسم و...

فقط برای چهارشنبه لحظه شماری می کنم

همسرم که اومد چیزای بیشتری اینجا می نویسم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 13:12  توسط گلی  | 

برایت می نویسم که یادم باشد که چه روهای سختی را در نبودنت تحمل می کردم

برایت می نویسم که یادم باشد که تا چه اندازه دوستت دارم

برایت می نویسم که یادم باشد در طول دو سال چگونه به تو وابسته شدم و حالا خوابیدن در اتاقی که ۲۴ سال در آن آرامش داشتم اکنون برام غیر قابل تحمل شده است

برایت می نویسم که بدانی که حاضرم ۲۴ ساعت شبانه روز  را بیدار باشم به این شرط که روزهای هفته سریعتر از حالا بگذرد

برایت می نویسم که چون این روزها نمی توانم ساعتها با تو صحبت کنم

برای دل خودم می نویسم چون این روزها خیلی بی طاقتم و نیاز به درد دل با تو را دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 9:59  توسط گلی  | 

من این روزها چشمام بارونیه و آهنگ زندگیم غم انگیزه .....

همسر عزیزم پنجشنبه شب رفت و یک هفته من بدون اون باید اینجا رو تحمل کنم !!!

بدون اون بودن برام خیلی سخته چون من و اون یک جا باهم کار می کنیم برای همین از صبح تا شب باهم بودیم و اینکه حالا باید محیط کار را بدون اون باشم برام سخته

عزیزم امیدوارم خیلی بهت خوش بگذره و این یک هفته مثل چشم برهم زدن بگذره!

بازهم از  انیس عزیزم ممنونم چون پست جدیدش خیلی به موقعیت فعلی من ربط داشت

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/17ساعت 9:17  توسط گلی  | 

از اینکه هفته آینده تنهام خیلی ناراحتم ....

بهش خیلی عادت کردم و دیگه نمی تونم بدون اون هیچ جایی رو تحمل کنم ... بعضی وقتا آدما توی یک موقعیت دوست دارن وقتی چشمشونو می بندن و باز می کنن اون زمان گذشته باشه من هم الان همین احساس و دارم .کاشکی الان هفته آینده بود!!

امیدوارم بهش خوش بگذره ....

در ضمن نوشته های  انیس عزیزم واقعا زیبا بود و حسابی منو به هیجان آورد !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 9:42  توسط گلی  | 

همیشه روزه آدمو یاد ماه رمضان می اندازه .....

همه ما چندین ساله که دست و پا شکسته (البته منظورم به خودمه) روزه می گیریم و حتی خیلی وقتا از اینکه از خوردن منع شدیم عذاب می کشیم !!!!

من که همش به فکر اینم که افطار چی بخورم یا در طول روز چی دلم می خواسته که اونو برای افطار بخورم .... ولی آیا روزه فقط نخوردنه؟!!!!

من و همسر عزیز دیروز کلی در مورد روزه صحبت کردیم و بلاخره به این نتیجه رسیدیم که روزه یعنی انجام ندادن کاری که دوست داری .... یا بهتر بگم تمرین اینکه جلوی خودمونو بگیریم!!!!

چند درصد از مایی که مسلمونیم این تمرین رو انجام می دیم ؟ به غیر از ماه رمضون و یه ذره هم توی رجب و شعبان واقعا کی به فکر روزه واقعی میوفتیم ؟!!!

ما یه تصمیم جدید گرفتیم و اون اینه که تمرین کنیم که از چیزهایی که برامون یه عادت شده بعضی روزها دوری کنیم و آخر اون روز تعداد اجتنابهامون رو یادداشت کنیم !!!! نمی دونم چقدر موفق می شیم ولی به هر حال یه تمرینه .... و این تمرین برای تقویت روحمونه!

حسابی زدم تو خط عرفان!!!  امیدوارم خدا بهمون کمک کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/12ساعت 13:26  توسط گلی  | 

چند وقتیه که دارم کتاب سفر به دشت ستارگان پائلو کوئیلو رو می خونم !!!

خیلی باحاله چون در اون از انسانهای عادی که درگیر زندگی روزمره دنیایی هستن حرف می زنه که چگونه مدارج بالای معنوی و عرفانی رو طی می کنن !!! درسته که بین خوندن کتاب وقفه های چند هفته ای هم افتاده ولی هر فصل از اون شامل جملات هشدار دهنده ای که اگه آدم بهشون دقت کنه می فهمه که ای داد بیداد ما چقدر از بعد روحی زندگیمون غافلیم

همش درگیر آدماهای اطرافمونیم و همه چیز زندگیمون شده چی بخوریم ؟ چی بپوشیم ؟ چی بخریم ؟ چی بگیم که حال طرفو بگیریم ؟ ..... و خیلی چیزهای دیگه که به ما اجازه نمی ده درگیر خودمون بشیم !!!!!

تا حالا شما درگیر خودتون شدید ؟!! نه منظورم درگیر ظاهر نیست چون همه ما درگیر ظاهر خودمونیم ولی هیچ کدوم درگیر روح خودمون نیستیم !!!

خیلی فلسفی حرف زدم نه؟!!!.... به هرحال من باید خیلی سعی کنم تا روحم رو از درگیری های دنیایی آزاد کنم .... از خدا می خوام که بهم کمک کنه و هیچ وقت منو تنها نذاره !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 9:18  توسط گلی  | 

قبل از همه عید نیمه شعبان را به همه مخصوصا خودم تبریک می گم (چون از بچگی این عید رو دوست داشتم )

تعطیلات خیلی خوبیه چون از چهارشنبه تعطیله و در محل کار ما که از امرو یعنی سه شنبه در واقع تق و لقه !!!!!

ما قرار بود بریم مسافرت که بدلیل برخی مشکلات مخصوصا شلوغی بیش از حد جاده شمال از مسافرت صرف نظر کردیم و تصمیم گرفتیم دوتایی تو تهران خوش بگذرونیم ..... (هر کی تهران رو ندیده باشه حالا فکر می کنه ما چه کارهای تفریحی زیادی می تونیم انجام بدیم !)

به هرحال من فکر میکنم می تونیم از در کنار هم بودن لذت ببریم .مهم نیست که کجا باشیم !

کارهای کلاس زبانمون فوق العاده زیاد شده به طوری که من و همسر عزیز همانند تمامی پرسنل سازمانهای دولتی همه کارها رو تعطیل کردیم و داریم به شدت زبان می خونیم ! (اینم بخاطر اینکه در این یک ماه اخیر شماره چشم من بالا رفته و لاجرم باید عینک بزنم!!!!)

امیدوارم تمام لحظات زندگی دوستان سرشار از لذت و آرامش باشه  چون به نظر من خوشبختی یعنی آرامش!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/06ساعت 10:56  توسط گلی  | 

هفته قبل که با اون همه عصبانیت به پایان رسید .....

یک جایی خوندم که هر وقتی چیزی که دوست دارید به دستتون رسید اون نعمت رو توی یک جایی یادداشت کنید تا زمانی که احساس ناراحتی و تنهایی کردیم به اون یادداشتها مراجعه کنیم و یادمون بیاد که خیلی چیزها بهمون داده شده ولی ما از اونها غافلیم!!!!

پنج شنبه بعد از ظهر خواهرم با دوتا بچه ها و شوهرش برای آخر هفته جایی می رن ولی توی راه ماشینشون چپ میکنه ..... شش دور می چرخه ..... و اینکه همشون سالمن یکی از اون نعمتهایی که خدا به ما داده ......

پس من اینجا ثبت می کنم که یادم باشه که اگه خدا با ما نبود اتفاقی خیلی بدتر می افتاد ....

خدایا از تو خیلی خیلی ممنونم که به ما رحم کردی و جان عزیزانمونو نجات دادی من هم قول می دم دیگه بخاطر چیزهای بی خودی اینقدر انرژی منفی از خودم ساطع نکنم !

فقط انرژی مثبت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 8:35  توسط گلی  |