تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

خونده شدن یا نشدن پستهام اونقدرا هم مهم نیست مهم اینکه جایی خاطراتم ثبت بشه !!!!

هفته کاری خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم و نمی دونم تو عصبانیت زیاده روی کردم یا نه باید اینطوری رفتار می کردم به هر حال حرفمو زدم و عصبانیتم و نشون دادم

هر کاری حکمتی داره و من دارم عادت می کنم که هر اتفاقی رو به حساب مصلحت بزارم ولی خوب بعضی وقتا نمی شه و من نمی تونم خودمو کنترل کنم ..... من اعتقاد دارم که آدما رو نمی تونم تغییر بدم ولی می تونم موضع خودمو مقابل آدما نشون بدم که اون آدم بفهمه حداقل با من نمی تونه مثل بقیه رفتار کنه ..... (سخنرانی میکنم نه؟!!!!)

هرچی بود تقریبا تموم شد و جالب اینه که همه چیز در آخر به سود همسر محترم بنده شد نه خود بنده و .... از اونجایی که ما یک روحیم در دو بدن... من دارم خودمو قانع می کنم که پیروزی از آن من بوده !!!

شاید دارم اشتباه می کنم شایدم دارم زود قضاوت می کنم به هر حال هنوز ۲ هفته مونده به شروع نمایشگاه جیتکس دوبی و ۲ هفته به رفتن همسر عزیز به اونجا!!!!!

همه مشکلات سر همین نمایشگاه لعنتی بود........

آخر هفته خوبی داشته باشیم (چون فقط خودم وبلاگمو می خونم برای همین نوشتم باشیم نه باشید!!!!!!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/31ساعت 15:38  توسط گلی  | 

من امروز عصبانیم .... خیلی خیلی زیاد

از دست خودم که درگیر این حرفای چرت محل کارم شدم....

از دست بی عدالتی توی این سازمانهای دولتی ...

از .... همه چیز!

یک دوستی بهم گفت اگه می خوای مهاجرت کنی دلایل کافی برای مهاجرت داشته باش .... از وقتی فکر مهاجرت به کله نازنینم زده دلایل پشت دلایل داره ردیف می شه!!!

شاید بعدا بنویسم چرا؟؟؟؟؟!!!!!

اه .. خسته و داغونم !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/29ساعت 9:44  توسط گلی  | 

گل صحرا نام کتابی بود که توی هفته گذشته خوندم و خیلی ازش لذت بردم

کلا از خوندن داستان زندگی آدمها خیلی لذت می برم چون از این طریق می تونم از تجربیات اونها استفاده کنم !!! (شاید یکی از دلایل وبلاگ خونی من هم همین باشه)

خانمهایی که این کتاب و نخوندن توصیه می کنم حتما بخونن!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 8:50  توسط گلی  | 

و اما دریا

امروز که حدود یک هفته از مسافرتمون گذشته یک کمی از عصبانیتم در مورد امکانات شمال کمتر شده ولی دریا رو یادم نمی ره !!!!

در ابتدا که ۵۰۰ تومان ورودی می گرفتن ولی وقتی وارد محوطه شنا می شدی تازه می فهمیدی که چه کلاهی سرت رفته ....از ساحل به فاصله ۲ متر اجازه شنا داشتیم و از اونجا به بعد را هم طناب کشی کرده بودند حالا تصور کنید ۱۰۰ نفر در یک محوطه به طول ۵ متر و عرض ۲ متر!!!! سرکار خانم غریق نجات هم مدام توی اون بلندگوی مزخرفش  داد می زد که خانمها جلوتر نرن!!!!

توی ساحل هم که جای سوزن انداختن نبود حدود ۲۰۰ نفر درحال آفتاب گرفتن بودن جالب ترین نکته اینکه یک تختهای با چوبهای قدیمی و به گونه ای که میخهای آن لباسهایتان را پاره میکرد در آنجا جهت اطراق وجود داشت که ما فقط برای اینکه مجبور نبودیم لباسهایمان را روی شن بگذاریم خیلی خوشحال شدیم ولی وقتی خانم غریق نجات داد زد که این تختها ساعتی ۳۵۰۰ تومان اجاره داده می شود .....دیگه شما حال من رو تصور کنید !!!!!

فقط نیم ساعت بیشتر نتونستم اونجا رو تحمل کنم و با عصبانیت رفتم دوش بگیرم که از اون دیوونه خونه راحت شم که چشمتان روز بعد نبینه !!!!! وقتی وارد محوطه دوش گرفتن می شدی تا مچ پا در آب کثافت فرو می رفت و انواع و اقسام اشغالها هم روی آب موجود بود.....(ببخشید که دلتون و بهم زدم!!!)

خلاصه اینکه ما نفهمیدیم چرا ۵۰۰ تومان ورودی گرفتن ؟!!!!نه سطل آشغالی نه ساحل تمیزی نه امکانات دیگری نه رخت کنی و نه هیچ چیز دیگه ای واقعا که اون موقع که همسر جان به من میگه ساحل دبی را با اینجا مقایسه نکن دادم در میاد!!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/27ساعت 8:43  توسط گلی  | 

دوستان عزیزم سلام

من از مسافرت برگشتم و همراه خانواده عزیزم تو شمال بهم خیلی خوش گذشت ... ولی از اون جایی که من قصد مهاجرت دارم برای همین تصمیم گرفتم خاطرات مسافرتهای خودمو توی وبلاگ بنویسم که اگر روزی از ایران رفتم با خوندن اونها یادم باشه که دلم برای شمال تنگ نشه...

شمال مظهر نعمت و زیبایی و یادآور بهترین خاطرات بچگی و بزرگی همه ما با قشنگترین جاده روی زمین الان دیگه اون شمال بچگیام نیست .نمی دونم چرا ولی من گوشه ای از سفر سه روزم به شمال را می گم تا شماها قضاوت کنید!!!!!

روز شنبه راه افتادیم و در جاده زیبای شمال بدن هیچگونه ترافیکی در ساعت ۵ صبح سه ساعته رسیدیم بابلسر... مطمئنا همه شما معروفترین مجتمع های ویلایی شمال رو می شناسید ولی بخدا قصدم پز دادن نیست فقط می خوام اسم مجتمع ویلایی مون را نام ببرم که شما با تعریفهای بعدیم بیشتر مقایسه کنید .... مجتمع زیبا و باکلاس دریاکنار که آدمای توش بسیار زیاد ادعای باکلاسی وبا فرهنگی دارن و دم هر ویلا کم کم ماشین ۱۰ میلیونی پارکه.....بگذریم

وقتی رسیدیم دریا طوفانی بود و اجازه ورود به طرح سالم سازی داده نشد برای همین امکان استفاده از استخر برای مهمانان مجتمع فراهم بود !!!!! ساعت استفاده از استخرز و دریا طوری تنظیم شده بود که یا خانمها باید می ماندند در ویلا و آقایون استفاده می کردند و یا برعکس یعنی دوتا جای جداگانه نبود که همزمان هم آقایون بتونن استفاده کنن و هم خانوما ....(آخر مدیریت زمان) خلاصه اینکه مجبور شدیم همسران مهربان را جا گذاشته و به استخر زیبا مراجعه کنیم .... چشمتان روز بد نبینه :

اولا که نفری ۳۵۰۰ تومان ورودی گرفتن و با قبضی که بهتون می دادن فقط یک دانه آب معدنی کوچک می دادن ....(لطف می کردن بخدا)

دوما استخر با ابعاد ۲۶ متر در ۵ متر توسط آب دریا پر شده بود و حالا شما تصور کنید که چه چیزهایی که در آن یافت نمی شد ....(آخه باباجون آب دریا با اون همه آشغال در داخلش بخاطر مواج بودن تبدل به مرداب نمیشه ولی استخر ساکنه و ....)

سوما از استخر به اون بزرگی محوطه ای به طول و عرض ۳ متر در ۴ متر اجازه شنا داده می شد حالا شما تصور کنید اگه بیستا خانوم هم در استخر بودن چه خبر بود ....

چهارما بعد از شنا در آن آب کثیف وقتی می خواستی دوش بگیری ۴ تا دوش وجود داشت که طبق معمول همه جا ۲ تا ازا اونا خراب بود و یکی هم آب را به صورت قطره ای بیرون می داد .... (صف را تصور کنید) وقتی هم که دوش گرفتنت تموم می شد به قدری آب دوش بوی آهن می داد که دیگه تا ۲ روز تمام تنت بوی فلز می گرفت.....

نه رختکنی .نه تختی . نه صندلی و نه هیچ چیز دیگه بعالوه مقدار زیادی آشغال و زباله در اطراف استخر .... اون وقت همسر عزیزم وقتی رفته بودیم آنتالیا هی به من می گفت اینقدر اینجا رو با ایران مقایسه نکن .... آخه تا کی ما باید حد خودمونو اینقدر پایین ببینیم ؟!!!!! این همه نعمت . این همه جاهای قشنگ  .... اصلا ولش کنید .

در پستهای بعدی استفاده از دریایی خزر همیشه ایرانی رو نیز براتون تعریف میکنم که بدونید در یک مجتمع به اصطلاح باکلاس چه خبره ... خداد به داده جاهای عمومی برسه .....از امکانات فقط بلدن بگن خانوم موهات و بکن تو خانوم دامن نپوش خانوم ..... اطراف دریا و استخر هم در ساعات شنای خواهران به شعاع ۲ کیلومتری نیروی انتظامی ایستاده که آقایون در آن محل تردد نکن !!!!

این همه بنزین مصرف کن .برنامه ریزی کن پول خرج کن  برو شمال این هم از امکاناتی که در اختیارتون قرار میدن.

حالا حق دارم هزارتا از این  بگذارم !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/23ساعت 11:0  توسط گلی  | 

سلام ..... من خیلی شادم چون دیروز عصر همسر عزیز آمد

از انیس بسیار عزیزم متشکرم بخاطر اینکه که من را راهنمایی کردن (هم در مورد تنهایی و هم در مورد تغییر محل کارم)

چندین وقتی است که من و همسرم قصد مهاجرت داریم و الان شدیدا درگیر زبان و آیلتس هستیم برای همین نمی تونیم محل کارمون و تغییر بدیم چون تنها مزیت جای دولتی اینکه می تونی خیلی راحت ساعت ۴ کار رو تعطیل کنی!!!

به هرحال یکی از دغدغه های مهم زندگی مشترکمون مسئله مهاجرته که مطمئنا وبلاگ گردی من و استفاده از تجربیات دیگران در این مورد خیلی به من کمک می کنه مخصوصا وبلاگ انیس عزیزم !

امید وارم تعطیلات خوبی داشته باشید چون من که از پنج شنبه تا دوشنبه تعطیلم و قراره یک شمال درست و حسابی با مامان و بابام و بقیه خواهرا بریم !

راستی مبعث مبارک

پی نوشت : تا الان که به رئیسم نگفتم می خوام یکشنبه و دوشنبه رو مرخصی بگیرم برام دعا کنید که بتونم برم بهش بگم آخه امروز خیلی عصبانیه 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 9:11  توسط گلی  | 

سلام من اومدم و  علی رغم اینکه هیچ کس به پست قبلی من جوابی نداد می خوام بازم از مشکلات کاریم بنویسم تا شما ها قضاوت کنید که با این شرایط کاری در ایران آیاباز هم تعلل در مهاجرت جایز می باشد؟!!!!

دو تا از خانمهای محل کارمون چند ماهی است که عقد کردن و نمی دونم تا چند ماه دیگه قراره عروسی کنن!!!!! ما که بخیل نیستیم عروسی کنن ولی من امیدوارم هرچه زودتر این امر خطیر انجام شه که حداقل ما دیگه راجع به جزئیات خریدهای اینها چیزی نشنویم!!! آخه جالب اینجاست که راستشو که نمی گن فقط صرفا جهت چشم و هم چشمی و پز دادن این مطالب را اعلام میکنن....

شما ها بگین آیا آنجلینا جولی هم بابت روتختی عروسیش ۱ میلیون تومان پول می ده که یکی از خانمهای همکار که یک روده راست تو شکمش نیست این کار را می کنه؟!!!!!

از همه اینها که بگذریم خدا نکنه تو اداره یکی به یه سمینار حتی ۲ ساعته دعوت بشه .بخاطر یه شیرینی یک فنجون نسکافه و یک کلاسور پاپکویی که ممکنه اونجا بدن انواع اقسام زیرآب زنی ها انجام می شه تا ..... واقعا متاسفم دیگه چه برسه به مسافرت خارج از کشور که رئیس به اصلاح بافرهنگمون اصلا اجازه نمیده صداش درآد.... مگه خودشون چلاقن خودشون زحمتشو می کشن 

هرچی آفتابه لگن اینجا زیاده ... وای از معلومات !!!! تنها چیزی که مهم نیست همینه.وقتی وارد اینجا میشید در اصل وارد مردابی می شی که نه تنها پیشرفتی نمی کنی بلکه هر روز هم از لحاظ معلومات و هم از لحاظ اخلاقیات پس رفت می کنی .....در مورد شایسته سالاری و تکریم ارباب رجوع هم که همه عزیزان حداقل یک بار گذرشون به اداره دولتی افتاده و می دونن چه خبره ....

خلاصه اینکه من و همسر عزیزم مجبوریم فعلا توی همچین جایی بسوزیم و بسازیم.....

راستی همسرم هنوز ماموریته و من هم خیلی بی حوصله و دپرسم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 15:29  توسط گلی  | 

امروز خیلی دپرسم چون همسر عزیز از امروز تا سه شنبه میره ماموریت و من تنهام!!!!!البته می رم خونه مامانم اینا ولی نمی دونم چرا از وقتی ازدواج کردم خوابیدن و موندن خونه مامان اینا اینقدر برای سخت شده....

به هر حال من تصمیم دارم امروز در مورد محل کارم چیزهایی بنویسم ....

متاسفانه من برعکس خیلی از دوستان وبلاگ نویسم که در شرکتهای خصوصی مشغول به کارند در یک جای دولتی کار میکنم ! یادم رفت بگم که من مهندس کامپیوترم و چهارسال است که در اینجا کار می کنم ...

البته اینجا اولین جای کاری من بعد از دانشگاهه و من تجربه کار در شرکت خصوصی ندارم برای همینه که نوشتم متاسفانه در جای دولتی کار میکنم !!!!!

به هر حال از قدیم گفتن آواز دوهل شنیدن از دور خوش است .اولش که من اومدم اینجا در یک اداره ۳۰ نفره ما فقط ۴ تا خانم بودیم که دوتامون منشی و تایپیست بودن و من و یک خانم دیگه مثلا کارشناس.... اما امروز در اداره ۳۰ نفره ما حدود ۱۲ خانم موجود می باشد که به دلیل رعایت شئونات اسلامی این ۱۲ خانم در یک سالن جای داده شده اند  حالا تصور کنید یک سالن ۲۰ متره ۱۲ تا خانم به اصلاح مهندس و کارشناس نشستن که باید خر آورد و باقالی بارکرد.

انواع و اقسام فیس و افاده .حسودی .پزدادن.دروغگویی . زیرآب زدن موجود است در حالی که همه خانمها ادعای ادب .فرهنگ و تربیتشون می شه و جلوی روی هم آن چنان قربون صدقه می رن که هر کی ندونه فکر می کنه چقدر جو صمیمی حاکم است

خلاصه اینکه اگر شما هم مثل من ۱۰ ۱۱ ساعت روزتون رو مجبور باشید توی این اداره بگذرونید متوجه دغدغه های من می شوید.... حالا اگر شما جای من بودید چی کار می کردید؟!!!!

توی پستهای بعدی بازهم در این مورد مزاحم شما خواهم شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/14ساعت 8:18  توسط گلی  | 

از همون اول هم از شنبه ها بیزار بودم .تو مدرسه که روزهای زجر آور همیشه شنبه بود . تو دانشگاه همیشه کلاسامو جوری می گرفتم که شنبه ها تعطیل باشه . نه اینکه دوست داشته باشم شنبه ها تعطیل عمومی باشه ها !دوست دارم من شنبه ها تعطیل باشم (آخه من خیلی خیلی راحت طلبم)

از شنبه که بگذریم آخر هفته خوبی داشتم مخصوصا اینکه دو تا فیلم دیدم یکی فیلم آخر زمان(Apocalypto) و دیگری فیلم مکس !

از اولی که خیلی خوشم اومد.کار خیلی باحالی از مل گیبسون بود .( به کسانی که ندیدند توصیه می شود) دومی هم که ایرانی بود ولی بد نبود !!!

به هر حال من و همسر مهربان آخر هفته خوبی داشتیم و چه بخواهیم چه نخواهیم باید شنبه ها صبح زود بیدار شویم و سرکار بیاییم!!!!!

هفته خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/13ساعت 8:46  توسط گلی  | 

حتما همه شما تا حالا آتاری بازی کردید !

دیروز تا ساعت ۷ شب سر کار بودم و ساعت ۷:۳۰ با وکیلمون تو ملاصدرا قرار داشتیم حالا بماند که تا ساعت ۸:۳۰ منتظر شدیم تا خانم منشی وکیل اجازه بده بریم تو !!!

بدلیل دندون درد همسر عزیر ساعت ۹ شب از مالاصدرا مجبور شدیم بریم طرفهای هفت حوض نارمک جهت ملاقات دندان پزشک ......(فاصله و ترافیک را محاسبه کنید)

القصه بنزین ماشین محترم هم تمام شده بود و ما شدیدا نیاز به رسیدن به پمپ بنزین داشتیم در تمام محدوده نارمک و فرجام و دلاوران و... اون ورا فقط ۱ پمپ بنزین نزدیک دردشت بود با حدود ۲ کیلو متر صف ........ اخه یکی نیست بگه سهمیه بندی شده که شده حالا  مگه فرقی می کنه شما ساعت ۱۰ صبح برید پمپ بنزین یا ۹ شب !!!! (فکر کنم مردم اگه یک روز برای گرفتن چیزی تو صف انتظار نکشن اصلا اون چیز و نمی خرن)

خلاصه اینکه خسته باشی .گرسنه باشی بعد هم مجبور باشی خیابونهای تهران رو تحمل کنی ... دیگه چه می شود!!!!!

نمی دونم من اعصابم ضعیف شده  یا مردم دیوانه شدن که اینطوری رانندگی می کنن . درست مثل بازی آتاریهر لحظه باید منتظر پیچیدن یک ماشن جلوی خودت یا بیرون آمدن یک ماشین از یک خیابان فرعی به اصلی یا  راه افتادن عده ای عابر پیاده محترم وسط بزرگراه باشی!!!!

ما ساعت ۱۰:۳۰ شب رسیدیم خونه و بدلیل اینکه دیگه ۱ قطره هم بنزین نداشتیم مجبور شدیم تا ساعت ۱۱:۳۰ شب خودمونو که دور از جون شما داشتیم از خستگی می مردیم بیدار نگهداریم که بریم پمپ بنزین آپادانا و ۳۰ لیتر ناقابل بنزین بزنیم !!!!!

در آخر شب فکر کنم بازی آتاری را با بالاترین امتیاز و بدون هیچگونه خسارتی به اتمام رسوندیم (خدا را شکر )(خدا بازی فردا را بخیر کنه)

واقعا نمی دونم مردم چرا این جوری می کنن.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/10ساعت 9:14  توسط گلی  | 

خیلی وقتها آدما فقط برای فضولی و از کار همدیگه سر در آوردن به درد دلهای بقیه گوش میدن !

دقت کردید توی اینجور مواقع همه می گن :من اگه جای تو بودم فلان کار و می کردم یا فلان چیز و می گفتم ... خلاصه اینکه حسابی براتون نسخه می پیچن اما قافل از اینکه خودشون توی همچین شرایطی هیچ وقت ار اون نسخه هایی که خودشون براتون پیچیدن استفاده نمی کنن !

خیلی مواقع هم درست برعکس اون نسخه رو برای خودشون بکار می برن ! به نظر من که ما ایرانی ها فقط اهل شعار دادنیم و در عمل خیلی ضعیف تر از اون چیزی هستیم که نشون می دیم !

خلاصه اینکه خیلی خوبه که به درد دلها و مشکلات دیگران گوش بدید ولی بهترین چیز اینه که از اون مشکلات تجربه بگیرید و بفهمید که این مشکل ناشی از چه رفتار یا حرف اشتباهی .اون وقت سعی کنید که هیچ وقت اون کارا رو تکرار نکنید !

لطفا برای دیگران نسخه ننویسید چون شما در شرایط اونها نیستید فقط از اونها درس بگیرید

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/09ساعت 8:55  توسط گلی  | 

سلام به دنیای جدید وبلاگ نویسی !

سلام به دوستان جدیدم !

فکر نکنید که رنگ سبز رنگ مورد علاقه منه و نه اینکه سبز رو دوست ندارم ولی نمی دونم چرا این اسم را برای وبلاگم انتخاب کردم !شاید به این خاطر که همیشه دوست دارم روزهای همه آدما سبز و دل انگیز باشه...

من ۲۵ سالمه و حدود ۲ ساله که ازدواج کردم .اعتراف می کنم که تا قبل از ازدواج معنی عشق رو نمی دونستم ولی حالا لحظه لحظه زندگیم سرشار از عشقه !

نمی خوام لوس بازی در بیارم ولی همسرمو خیلی خیلی دوست دارم و از زندگیم لذت می برم . تقریبا هر روز از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۶ بعد از ظهر سر کارم  البته من و همسرم یک جا کار می کنیم و برعکس عقیده بعضی ها اصلا هم این مسئله سخت نیست .من که خیلی راضیم!!!!

قصدم از داشتن وبلاگ صحبت کردن در مورد دغدغه های زندگی روزمره خودم و آدمهای دورو برمه .امیدوارم دوستهای زیادی پیدا کنم !

 توی پستهای بعدی در مورد خودم و همسرم بیشتر توضیح می دم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/08ساعت 15:49  توسط گلی  |