تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

روزها می گذره...بعضی هفته ها اینقدر سریع می گذره که سر می جونبونیم پنجشنبه میشه ولی بعضی هفته ها انگار اصلا نمی گذره.....

فردا وارد هفته ۲۹ بارداریم میشم و دیگه تکونهای گل پسرم اینقدر واضح شده که از روی لباسم هم قابل مشاهد است....شنبه شب با یک سر درد شدی از خواب پریدم و دلپیچه و حالت تهوع پدرم رو در آورد....آخرش مجبور شدم صبح زود با همسری برم بیمارستان ....بعدش هم رفتم خونه مامان اینا و یک روز به خودم مرخصی دادم...الان خوبم ولی کلا توانم خیلی کم شده....

دیگه رسما از ساعت یک بعد از ظهر به بعد آروم و قرار ندارم دلم فقط تختخوابم رو میخواد و دراز کشیدن و استراحت کردن....اما مجبورم اینجا بمونم و محیط کار رو تحمل کنم....

دیگه کم کم داره باورم میشه که مامان شدم...هم از قلمبگی شکمم و هم اینکه وسایل این آقاپسرمون داره آماده میشه....چهارشنبه گذشته با مامان و بابا رفتیم و کالسکه و کریر و روروک و صندلی غذا و ساک و آغوشی خریدیم...خیلی خوشگل بود.....از چهارشنبه تا حالا هم هر شب من و همسر دونه دونه این وسایل رو باز می کنیم و سرهمشون می کنیم.....خیلی لذت بخشه ...دقیقا مثل روزهایی که دونه دونه جهازم رو می بردیم خونمون و چقدر من و همسر ذوق میکردیم....حتی یادمه من چند تا قاب چوبی خوشگل از یک حراجی خریده بودم که تقریبا یک هفته کار من و همسر انتخاب کردن عکسهای خوشگل برای توی اون قابها بود .....برای دونه دونه وسایل خونمون ذوق می کردیم.....اون موقع هم مثل الان داشتم خودم رو برای تغییرات بزرگی آماده می کردم...مسوولیتهای جدید....سبک زندگی متفاوت....زندگی کردن با یک آدم جدید.....حسهای جدید....اتفاقهای تازه و....خیلی چیزهای دیگه...

خریدن وسایل نی نی مهربونم اونم شب اول ماه رجب رو به فال نیک میگیرم و در این روزها از خدا می خوام این لحظات لذت بخش رو نصیب تمام کسانیکه آروزش رو دارن بکنه....

*رهای مهربونم این روزها خیلی به یادت هستم و از صمیم قلبم برای تو و آرزوهات دعا می کنم

* همسر مهربونم مرسی که همیشه کنارمی و به همون اندازه که من ذوق و احساسات نشون میدم تو هم هیجان داری

* خریدهای مامان و بابا برای دوقلوهای خواهر دومی که آبان ماه به دنیا میان شروع شده و دیروز که خواهر دومی کلی لباس  از حراج رولان خریده بود برق شادی رو تو چشمهای همه اطرافیان میشد دید مخصوصا بابای مهربونم که این هفت سال بخاطر مشکل خواهر دومی خیلی نگران بود....مامان عزیزم هم مثل همیشه نهایت ذوق و زندگیه برای همه ما....خواهر دومی وسایلهای دختر پسرت مبارک باشه...خوشحالم که به آرزوهات رسیدی ...امیدوارم هر دوتا نی نی های مهربونت سالم و سلامت باشن.....

* روابط با خواره بزرگه هنوز سرد و بی روحه و در این میان من اصلا اصراری به برقراری ارتباط باهاش ندارم....فکر می کنم حداقل اینطوری راحت ترم....

* خواهر کوچیکه پنج شنبه گذشته تولدش بود و من به بهانه تولدش و بازدید خونه جدیدش یک کادو خریدم و رفتم اونجا البته با همسری .....خوب بود ....ولی من هنوز سعی می کنم فاصله ام با همه حفظ بشه.....

* پرت و پلا زیاد گفتم ولی حرفهای جدیم رو برای پسرم میزنم و همچنان چند وقت یکبار براش نامه می نویسم... الهی قربونت برم .....

* برای عروسی کلوچه جونم خیلی شادم امیدوارم خوشبخت بشی....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/08ساعت 14:42  توسط گلی  | 

این روزها خلاصه شده در من و پسرم

از صبح که میرسم سر کار یکسره توی اینترنتم و یا دارم وبلاگ می خونم یا دارم سایتهای مربوط به زایمان و بچه داری و ...رو چک می کنم....همه ساعت کاری من خلاصه میشه به اینطور مسائل...گهگاهی هم به ایمیلم سر می زنم که این روزها پر شده از بیانیه و عکس و مطلب در مورد اتفاقات ایران....با وجود حساسیت بیجایی که در مورد خالی کردن ایمیلهام دارم این روزها اصلا خالیش نمی کنم و تمام نوشته ها رو نصفه نیمه خونده یا برای همسر فوروارد می کنم یا می بندمش....

بعد از ظهرها هم یا تنها یا با همسر میام خونه و در هر دو صورت یک ساعت می خوابم و بعدش شام و بعدش هم کلی حرف راجع به بچه مون....بعضی وقتا هم یک سر به اتاقش میزنیم و کلی با وسائلش حال می کنیم....

این برنامه هر روزه منه....موقع رانندگی ...موقه خرید و حتی موقع خوابیدن به پسرم فکر می کنم و همش روزهای با او بودن رو تصور می کنم.....وقتی به دنیا میاد....وقتی چهاردست و پا میره....وقتی تو روروکه.....وقتی حرف م یزنه....وقتی گریه می کنه و وقتی میخنده.....

در روز شاید یکبار با مامانم صحبت کنم اونم در حد حال و احوال پرسی....دیگه بقیه برام مهم نیستن....دیگه جمع شدن همکارای دلسوزم !!!!! پشت یک مانیتور و اشک ریختنشون برای اتفاقات ایران و یا بحثهای ت...تخیلیشون در مورد سیاست برام مهم نیست....دیگه خرید رفتن خواهر بزرگه با خواهر دومی اونم خریدهای بچه اصلا برام مهم نیست....زنگ نزدن و احوال پرسی نکردنشون....بی تفاوتی شون و محق بودنشون برام مهم نیست ....تنها چیزی که برام مهمه بچه امه.....بچه ای که لحظه لحظه زندگیم رو پر کرده و بی صبرانه برای در آغوش کشیدنش روزهای بلند تایستون رو سر می کنم....

یکی برام کامنت گذاشته که چرا راجع  به اتفاقات ایران چیزی نمی نویسم....شاید بزرگترین دلیلش اینه که این روزها پسرم برام از همه چیز مهمتره و دیدن صحنه های کشته شدن جوونهای این مملکت در روح و روان من و پسرم نفوذ می کنه .....واقعا اون روزهایی که عکسهای بدنهای تیکه تیکه بعضی از شهیدان جنگ رو توی دبستان به ما نشون می دادن و من چه با حسرت اشک میریختم چه اتفاقی افتاد....مگه اون روزی که از هول و هراس کنکور داشتم می مردم  و دقیقا ۱۸ تیر ماهش اون همه جوون توی کوی دانشگاه با رمز یا حسین و یا ابوالفضل کشته شدن کسی به فکر من بیچاره بود که ۲۵ تیرماهش کنکور داشتم و همه سرنوشت من به این کنکور بستگی داشت.....من هم مثل همه شما صحنه های درگیری این روزها رو می بینم و از شنیدن اخبار بیست و سی که انگار داره از کشوری مثل سوئیس پخش میشه حسابی اعصابم بهم میریزه...از دیدن فیلمهای سینمایی که همینطوری پشت سر هم از شبکه های ایران پخش میشه و انگار نه انگار که ندایی با اون وضع کشته شده بغضم میگیره....من هم از شنیدن صدای الله اکبر شبانه لرزم میگیره ....از دیدن مسابقه های مختلفی که به قول خودشون خیلی هم شاد و مفرحه حرصم میگیره.....از مصاحبه های ساختگی که در اونها مردم از اینهمه آشوب ذله شدن حالم بهم میخوره .....ولی همه اینها دلیل نمیشه که من روزهای پایانی دوران جنینی پسرم رو برای خودم تلخ کنم و از این دوران لذت نبرم....من هم قلب دارم.....اینو مطمئنم....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/02ساعت 10:41  توسط گلی  | 

خیابانها شلوغه ولی روزهای شلوغ پلوغ من هیچ ربطی به این اتفاقات نداره....

پنج شنبه به بهانه رفتن به خیاطی رفتم خونه مامانم اینا و همسر هم جلسه داشت ...اینکه می گم به بهونه خیاطی رفتن به این خاطره که نمی خواستم همسر بدونه که دلیل واقعی رفتنم به خونه مامان اینا چیه....

خلاصه اینکه رفتم اونجا و یک دل سیر با مامان و بابام صحبت کردم ....البته اونها خودشون سه شنبه اش با خواهر بزرگه حرف زده بودن و ظاهرا خیلی هم بهش توپیده بودن که چرا این کارها رو کرده ....ولی خوب منم حسابی حرفامو زدم البته وسطاش کلی هم گریه کردم مخصوصا وقتی داشتم جریان کادوی روز مادر رو تعریف می کردم....این وسط مامان هم بعضی وقتا اشک میریخت و بابا هم با من هم دردی می کرد....خیلی سبک شدم ....مامان برام شربت قند با گلاب درست کرد تا آروم تر بشم ولی من همچنان گریه می کردمو حرف میزدم....آخرش بابا بهم گفت که بهترین راه اینه که از همه خواهرا فاصله بگیرم و اصلا ازشون توقع نداشته باشم....اینطوری هم خودم راحت ترم هم اینکه اونا حساب کار دستشون میاد....بعدش هم خیلی ریلکس بلند شدم رفتم کلی نون جو تازه که بابام خریده بود رو با خامه خوردم و بعدش کلی آرایش کردم که همسرم اومد نفهمه که من کلی گریه کردم....ناهارخوردیم و برگشتیم خونمون....عصرش هم که همه به مناسبت روز مادر و تولد مامانم خونه مامان اینا دعوت بودیم که دوباره رفتیم اونجا و کادومون که یک عدد ماهی تابه ماجیک بود رو بردیم....خواهر بزرگه شدیدا تو قیافه بود ...معلومه که بابا بد زده بود تو حالش ولی من خودم رو خیلی ریلکس نشون دادم و وقتی داشتن کادوها رو باز می کردن همه از اینکه من با اون سه تای دیگه شریک نشده بودم تعجب کردن....به هر حال شب خوبی بود....مامان و بابای عزیزم دستتون درد نکنه.....

جمعه از صبح همسری رفت دنبال گوسفند و میوه و کارای عقب مونده اومدن مامان و باباش از مکه...منم موندم که مثلا خونه تمیز کنم...مامانم زنگ زد که با بابا بریم یک کم برای این نی نی مون خرید کنیم ...منم شاد و خوشحال باهاشون رفتم ...البته چند جایی که قصد داشتیم بریم تعطیل بود ولی یک لباس بچه فروشی تو پاسداران رفتیم که خیلی خوب بود و کلی خرید کردیم ...هی هم فروشنده می گفت که ما جناسامون خیلی خوبه همش رو از تایلند میاریم....منم مدام قیمتها رو باهم مقایسه می کردم و افسوس می خوردم.....خلاصه اینکه چندین دست لباس جینگولانس  به همراه ماشین قرمز اسباب بازی و کلی چیز دیگه بعلاوه یک لباس حاملگی خیلی راحت و خیلی خوشگل برای خودم خریدیم و شاد برگشتیم خونه....بعد از ظهر جمعه هم بالاخره من تونستم خونه رو تمیز کنم و بعدش هم رفتیم خونه مامان همسری تا همه چیز رو برای ورودشونت آماده کنیم

شنبه از صبح ساعت ۵ بیدار شدیم...من رفتم خونه مامان همسر موندم و همسر و برادر کوچیکه همسر رفتن فرودگاه....منم مثل عروسهای کدبانو صبحانه و ناهار درست کردم تا اونا بیان ...البته دختر دایی و زن دایی همسر از رشت اومده بودم و من وظیفه مشغول کردن اونها رو هم داشتم....مامان و بابای همسر اومدن و من و مامان ش کلی همدیگر رو بغل کردیم و گریه کردیم....یک حس عجیبی بود...انگار توی اون جمع فقط من بودم که احساس مامان همسر رو درک می کردم....وقتی از اونجا تعریف می کرد گریه می کرد و این فقط من بودم که کلی ذوق نشون میدادم و باهاش هم دردی می کردم....خلاصه اینکه من همه سعیم رو کردم که اونها راحت باشن اما متاسفانه برادر بزرگه و جاریم اصلا همکاری نکردن و من و همسر و برادر کوچیکه خیلی خسته شدیم اما من این کارها رو بخاطر مامان همسر کردم نه بخاطر چیز دیگه ای....بعد از ظهر هم همسر کلاس تنیس داشت اومدیم خونه ولی بعد از کلاسش دوباره رفتیم خونه مامانش اینا ....بخاطر اینکه برادر بزرگه و همسرشون نیومدن کمک و چون خاله و پسر خاله همسر هم از شمال اومده بودن من و همسر فکر کردیم که زشته ماهم اونجا نباشیم....خلاصه اینکه روز خیلی شلوغ پلوغی بود...البته مامان همسر برامون سوغاتی های خوبی آورده بود که من از همه بیشتر وسایل پسرکم ور دوست داشتم....دستشون درد نکنه......

یکشنبه هم که امروز باشه دوباره من سرکارم و دارم برای رسیدن به ساعت چهار لحظه شماری می کنم که برم خونه وروی تختم دراز بکشم و با پسرم حرف بزنم....در ضمن من فردا وارد هفته ۲۸ حاملگیم میشم که در حقیقت سه ماهه سوم بارداریه ....امیدوارم این روزها زودتر بگذره و من پسرم رو توی بغلم بگیرم.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/31ساعت 10:3  توسط گلی  | 

برای همه مادران

مطمئنا چیزی که ذره ای از محبتهای مادران رو جبران کنه نداریم ...ولی این روز بهترین و مناسبترین فرصت برای یک تشکر ساده از مادرانمونه....

البته این روز مختص مامانهای مهربون نیست بلکه روز تمام دختران ....زنان ....و مادران ...

خوب اینم دیگه احتیاج به توضیح نداره که امسال روز مادر برای من معنی دیگه ای داره و مطمئنا سال بعد معنی واضحتری داره.....راجع به کادو و این حرفها هم فعلا چیزی نمی نویسم ولی تقریبا کادوم رو می دونم چیه!!!!!!!!

دیگه اینکه این روز بر همه دوستان و دختران و زنان و مادران فداکار ایرانی مبارک باشه

این پست پی نوشت خواهد داشت

پی نوشت ها:

از لحاظ روحی شدیدا داغون و رو به زوالم.....همه چیز دست به دست هم داده تا روزی یک وعده گریه چاشنی روزگارم بشه....مهمترین و سخت ترین بخش گریه اینه که اصلا همسری در جریان هیچ چیز نیست و منم دلم نمی خواد دپرس بودنم رو بفهمه....بنابرین بهترین جا برای گریه حمامه یا آخر شب بعد از شنیدن صدای خر و پف همسر....همه چیز خوبه همسری همچنان مهربون و دوست داشتنیه و پسرکم مثل همیشه دوست داشتنی و فعاله.....این منم که بدم و نا مهربان.....بد و نامهربان با خودم و با روحم....

این روزها که در اواخر شش ماهگی هستم هیچ وقت یادم نمیره که خواهر بزرگه برای دخترش تولد گرفت و همه خواهرها و دختر خاله ها بودن غیر از من چون من رو کسی دعوت نکرد....یادم نمیره که برای کادوی روز مادر قرار بود چهارتایی چیزی برای مامان بخریم ولی دیروز فهمیدم که خواهر بزرگه رفته کادوش رو خریده و خیلی شیک خواهر دومی و خواهر کوچیکه رو شریک کرده و من ماندم و حوضم!!!!!یادم نمیره که توی این روزهای گرم خرداد ماه باید خودم تشریفم رو ببرم و برای مامان خرید کنم....البته من بهترین و گرونترین چیزی رو که می تونم برای مامانم میخرم ولی خوب کار اونها رو هیج وقت فراموش نمی کنم....البته این روزها بالا و پایین رفتن هورمونهاست که داره دیوونه ام میکنه ولی خدا وکیلی نتیجه ا.ن.ت.خ.ا.ب.ا.ت و سخنرانی پرزیدنت منتخب و کارها اطرافیان بی تاثیر نیست....

خدایا به من صبر بده ...فقط همین

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/24ساعت 10:3  توسط گلی  | 

تو با منی....

.هرجا برم....

عشق تو بند جونمه.....

عشقت نمیره از سرم....

تو پوست و استخونمه....

یه دم اگه نبینمت یک دنیا دلتنگت میشم....

(برای پسرم و همسر نازنینم)

- این روزها مدام این آهنگ زیبای رضا صادقی رو با خودم تکرار می کنم و دقیقا عکس العملهای پسرم رو احساس می کنم.....(در هفته ۲۶ ام از حاملگی قدرت شنوایی جنین در حال پیشرفته و کاملا نسبت به صداهای مختلف عکس العمل نشون میده)

- دیروز رفتم پیش دکترم ....در مورد نوع  زایمان باهاش حرف زدم و تنها یک جمله اش باعث شد که برای عوض کردن دکترم مصمم بشم.....سریع از من پرسید: مگه بیمه تکمیلی نیستی؟!!!!!!!!!!!!!!!! از آدمهای پولکی متنفرم مخصوصا از اون نوعی که تو ظاهرشون یک آدم مومن و مذهبی می بینی.....خلاصه اینکه روز شنبه از یک دکتر دیگه که تعریفش رو شنیدم وقت گرفتم......

- کلا عادتمه از یک کاه کوه می سازم ....البته این حس بیشتر توی ذهن و روحمه نه در رفتارم.....بخاطر همین خیلی اذیتم می کنه مثلا همین حرف دکترم باعث شد دیشب تا صبح خوابش رو ببینم....

- دارم سعی می کنم از این دوران سخت ولی لذت بخش حاملگی لذت ببرم برای همین سعی کردم از همه فاصله بگیرم حتی مامان و بابام......(وقتی کسی از شادی من شاد نمی شه منم اصراری ندارم....)

- مامان و بابای همسری یکشنبه رفتن مکه و من خیلی دلم می خواست باهاشون می رفتم....از اینکه من از این کاروان جا موندم احساس ناراحتی دارم....به خودم قول دادم حتما با همسری برم مکه!!!!

- جمعه عروسی یکی از دختر عموهامه....این دختر عمو پنج سال پیش با پسر یکی از فامیلهای پدرم عقد کرد ولی بعد از دوسال و نیم عقد بودن از هم  جدا شدن....حالا بماند که دختر عمو چقدر افراطی شده و یک چشمش بیشتر پیدا نیست و توی این چند ساله همش دنبال کارای خیریه و این حرفها بوده ....حالا خانوم که یک دونه دختره و وضع مالی عموم هم خیلی خوبه پاشو کرد توی یک کفش که میخوام زن یک طلبه حوزه علمیه بشم که یارو هنوز درسش (دیگه چیزی که تو حوزه می خونن نمی دنم اسمش چیه) تموم نشده و خانوم باید تشریف ببرن قم بالای خونه پدر شوهر گرام زندگی کنن اون هم پدر شوهر از نوع آ.خ.و.ن.د!!!!!!!!!!!!...خلاصه اینکه خانوم فرمودن من جشن عروسی نمی خوام فقط عموی بیچاره مجبور شدن یک در یک تالار برای دختر خانوم مکرمه و محجبه شون یک عدد مولودی زنونه بگیرن که دسته کمی از عروسی نداره...حالا حاج آقا داماد چیکار می خواد بکنه و چه جوری بعدا قراره از خجالت عموی بنده در بیاد خدا می دونه....منم بخاطر شکم گندگی و عدم  حوصله کافی برایر تحمل دید و بازدیدهای فامیلی اون هم از نوع زنونش از رفتن به مولودی منصرف شدم و حاملگی رو بهونه کردم .....در یک کلام.....من نمیرم!!!!!!!!!!!!!!!

- کلا حوصله ندارم و فقط زمانهایی که زیر باد کولر توی تختخواب دراز کشیدم و دستم روی شکممه و پسرم هم هی برام پشتک بالانس میزنه رو دوست دارم ....فقط همین ......

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 15:31  توسط گلی  |