تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

امروز دقیقا امروز دوماه پیش من داشتم برای دیدن تو پسر نازنینم لحظه شماری می کردم....تو اومدی و شدی همه زندگی من و بابات....

عزیزم تولد دو ماهگیت مبارک.....فردا قراره یک واکسن کوچولو به اون رونهای گوگولت که حسابی داره تپل میشه زده بشه....حسابی اضطراب دارم ولی می دونم این روزها نیز میگذره!!!!!!!!!!!!

دارم بهش شیر میدم...مثل همیشه دستاش سرده...مامان همسری بهم گفته که بابا و عموی آراد هردو همینطوری بودن...همیشه دستاشون سرد بوده....دستش رو توی دستم میگیرم و به آرومی نوازش میکنم...به دستاش نگاه میکنم ...دستاش شبیه کیه....دستاش منو یاد کی میاندازه....

دستات دقیقا شبیه دستای امیده....همون دستایی که برای اولین بار وقتی داشتیم از افطاری همکار مشترکمون که از دوستی من و امید خبر نداشت بر می گشتیم...چقدر همکارامون شوکه شد وقتی من و امید رو با هم دید...بعدها به امید گفته بود که اصلا انتظار دیدن ما دوتا رو باهم نداشته و تقریبا فکش چسبیده به زمین وقتی ما ورو دم در خونش دیده!!!!!!یادمه وقتی برگشتیم چون هر دومون ماشین نیاورده بودیم رفتیم میدون هقت تیر تا تاکسی سوار شیم...این پیشنهاد زیرکانه و زنانه من بود که آژانس نگیریم چون دلم میخواست بیشتر با هم باشیم....هنگام رد شدن از خیابون دقیقا وسط خیابون دستم  رو گرفت و این  اولین بار بود که گرمای دستش رو احساس کردم....یادمه وقتی رسیدیم نوبنیاد یکساعتی تا خونه ما پیاده روی کردیم و چقدر لذت بخش بود....

دستات دقیقا شبیه دستای امیده....همون دستایی که موقع حلقه خریدن شد دردسربزرگمون...میخواستیم دوتا حلقه ساده ست بخریم که همیشه تووی دستمون باشه...همه مغازه های کریمخان رو دیدیم...به انگشتهای بلند امید که سرشون خیلی پهنه هیچ حلقه ای نمیومد....من حسابی بهش خندیدم...آخرش یکی از مغازه ها یک آقای ارمنی یکسری حلقه با طرحهای خاص خودش  داشت...دستمون کردیم ....شاد بودیم چون به انگشتهای عجیب غریب امید میومد...همون رو خریدیم...اسمهامون و تاریخ عقدمون توش حک شد...اون حلقه ها به نظرم زیبا ترین چیزیه که من و امید داریم...همیشه توی دستمونه و اگر نباشه انگار یه چیزی کم داریم....ماه آخر بارداریم دیگه دستم نرفت ولی تا از بیمارستان اومدم خونه اولین کاری که کردم حلقه ام رو دوباره دستم کردم....

دستا دقیقا شبیه دستای امیده....همون دستایی که موقع برگشتن از اون عروسی کذایی موبایل نازنینم رو از شدت عصبانیت پرت کرد و شکست...چقدر عذاب وجدان داشت....اون شب پیشش نخوابیدم...اولین بار بود...صبح از شدت کمر درد و گرفتن رگ سیاتیک پا مدام گریه میکردم...اون دستا بهم نزدیک شد...فریاد زدم که نمی خوام تو راه رفتن بهم کمک کنه....تمام وجودش نگرانیه و پشیمونی بود....رفتیم بیمارستان خاتم الانبیا...خیلی ناراحت و عصبانی بودن...هر بار که اومد کمکم کنه دستش رو کنار زدم... حاضر بودم بیوفتم ولی دستش بهم نخوره...ته دلم برای شکسته شدن موبایلم خیلی ناراحت بودم...راستش رو بخواهید بیشتر بخاطر موبایلم گریه می کردم....آخه اون اولین چیزی بود که با اولین حقوقم خریده بودم...به هر حال شکست...توی اتاق انتظار روم رو کرده بودم طرف دیگه که نبینمش ....دستش رو آروم گذاشت روی پام....خسته بودم و عصبی....آروم دستم  رو گرفت...چقدر بهش نیاز داشتم....تا سه روز باهاش قهر بودم....تا سه ماه بهش اجازه ندادم حرفی از موبایل بزنه....منم تا چهار ماه برای اینکه لجش رو دربیارم موبایل نداشتم...بلاخره عیدی برام گوشی خرید....با همون دستاش من رو بغل کرد و بهم گفت که ار اتفاقی که اونشب افتاد خیلی خیلی پشیمونه...حتی بهم گفت دقیقا بعد از اینکه موبایلم رو پرت کرده بوده از شدت پشیمونی نمی تونسته بخوابه!!!!!!!!!!

دستات شبیه باباته...همون بابایی که این روزها روی دستش میخوابی و اندازه یک دنیا دوستت داره...همون بابایی که موقعی که توی شکمم بودی با دستاش تورو نوازش میکرد...همون بابایی که اندازه یک دنیا دوستش دارم....همون بابایی که دستاش عشق رو به من هدیه داد....

آراد عزیزم

امیدوارم همونطور که دستاتن مثل باباته ...عشق و محبتت هم مثل اون باشه تا همسر و همراهت عاشقانه دوستت داشته باشه.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 14:56  توسط گلی  | 

روزی که پست قبل رو نوشتم آراد خیلی خوب بود ولی شبش از ساعت ۱۰ شب تا ۶:۳۰ صبح !!!!!!!!!!!!!بیدار بود ...اخرین اقدام ما برای خواباندنش این بود که ساعت یک ربع به ۵ سوار ماشین شدیم  ورفتیم خیابون گردی.....البته آقا تو ماشین خوابید ولی رسیدیم خونه دوباره بیدار شد ......تنها چیزی که نصیبمون شد ۵ تا نون سنگک تازه بود که ساعت ۵ صبح همسر بیچاره خریده بود...خلاصه اینکه آقا ۶ و نیم خوابید!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اون روز تقریبا من در حال مرگ بودم....از خواب و خستگی و کلافگی...امید بیچاره که هفت صبحش رفت سر کار...منم ساعت ۱۰ صبح بابام اومد دنبالم و رفتم خونه خواهر دومی...حالا شما فکر کنید سه تا نی نی و دوتا مامان خسته!!!!!!!!!!!!!!!!!!....خلاصه خوب بود چون مثل قدیما وقتی این سه تا خوابیدن من و خواهرم کلی حرف زدیم و مامان و بابای بیچاره هم مشغول نوه داری بودن!!!!!!!!!!!

این روزها میگذره....مثل شب جمعه که آقا ساعت ۹ شب خوابید و چون زود خوابیده بود ساعت ۳ و نیم بیدار شد .....چون جمعه بود و همسر تعظیل ما هم ساعت ۵ صبح بعد از تلاشهای بی ثمر برای خوابوندن آراد آقا رو پیچیدیم لای پتو و توی اون هوای عاشقانه بارونی صبح جمعه رفتیم حلیم خریدیم و زدیم به بدن...حال داد....هم ماشین گردی و هوا خوری توی اون ساعت روز هم حلیم!!!!!!!!...یاد روزهای عاشقانه ۲ نفرمون افتاده بودیم.....

خلاصه که روزهام خلاصه شده به همین چیزها البته سعی می کنم خیلی متداول نشم ...مجله و کتاب می خونم و تا وقت گیر میارم اینترنت گردی هم می کنم....ولی در کل همه چیزم آراده...

پنج شنبه و جمعه هم یک سفره و یک عروسی دعوت بودم که فقط سفره رو رفتم چون در مورد عروسی دلم نمی خواست آراد رو ببرم و اصلا هم نمی تونستم جایی بذارمش.....خلاصه اینکه عروسی رو نرفتم و بعدا فهمیدم هیچ چیزی رو از دست  ندادم....عروسی در حد یک مولودی ساده!!!!!!!!!!....وقتی عروس با صدای روی میز زدن میرقصیده و داماد هم بیچاره وقتی میومده تو زنونه کراوات میزده و وقتی میرفته تو مردونه به خاطر باباش کراوات ور در میاورده...دیگه شما فکرش رو بکنید!!!!!!!!البته این آقا داماد متولد ۶۴ باباش یکی از پزشکهای کله ژنده مملکتی و از لحاظ مالی و این حرفها چیزی کم ندارن ولی از لحاظ دینی اینقدر خشکه مذهب و متحجرن که حسابی دلم خنک شد که بچه ام  رو نذاشتم برم اونجا.....داماد دکترای کامپوتر قبول شده و از اون بچه تیزهای ح.ز.ب.ا.ل.ه.ی که از بچگی همه چیز حالیش بوده!!!!!!!!!!!!!!!وقتی میخواست زن بگیره به مامانش سفارش یک دختر بور و تپل و چشم رنگی و حسابی لوند رو داده بود که مامانش هم رفت یک دختر ۴۰ کیلوییه سیاه بسیار معمولی که باباش همکار بابای دکتر آقا داماد بوده رو انتخاب می کنه...به  طوری که دختره شب عروسی آقا داماد غر غر می کرده که این چیه که برای من انتخاب کردید؟!!!شماها ندیدید چقدر لاغره!!!!!!!!!!!!!!!!!....

اون وقت میگن چرا آقای داماد وقتی ۳۵ ۶ سالش شد و تبدیل شد به یک حاج اقای ترگل ورگل ...چشمش دنبال خانمهای  جوون و تریپ میوفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!واقعا که....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 18:0  توسط گلی  | 

خیلی موفقیت آمیزه وقتی بعد از ۴ ساعت کلنجار رفتن بلاحره آقا خوابید!!!!! از ساعت ۷ صبح تا همین چند دقیقه پیش داشت نق میزد و گریه می کرد.....حالا که خوابیده گگفتم بیام بنویسم و بعدش منم برم بخوابم!!!!!!!!!

دوشنبه هفته پیش بود....آراد از شب قبلش دهنمون رو صاف کرده بود ...همش بیدار بود و نق میزد....با وجودی که برده بودیمش حمام ولی اصلا خوب نخوابیده بود....صبحساعت ۷ دوباره بلند شده بود و هی با نق و گریه نیم ساعت نیم ساعت خوابیده بود...بیش از ۸ بار توی بغلم بعد از کلی راه رفتن خوابید ولی تا می ذاشتمش توی تختش بیدار میشد و گریه می کرد....بعد از ظهرش از ساعت ۳ تا خود ۵ یک روند گریه می کرد و من داشتم از خستگی میمردم....دیگه دستم و کمرم داشتن می شکستن اینقدر که اینو بغل کرده بودم و راه برده بودم....ساعت ۵ و نیم آقا خوابید...منم یک کم چشمام گرم شده بود که پشه ها یک حالی بهم دادن...مدام از دم گوشم رد می شدن و به نظرم چیزی از این زجر آور تر نیست که از خواب داری میمیری ولی پشه ها بیدارن و هر جاییت که از پتو بیرون باشه رو میزنن....توی همین درگیریها بودم که صدای درمون اومد...وای ساعت شش و نیم شده بود و همسر اومد.....

به خودم یک نگاهی انداختم...جالم از خودم به هم میخورد....از صبح لباس خواب تنم بود ...آرایش نداشتم و موهام ژولیده بود....مهمتر از همه یک ماه و نیم بود که به خاطر زایمانم ا.پ.ی.ل.ا.سیون نرفته بودم که این مسئله تبدیل شده بود به بزرگترین دغدغه زندگیم....خواهر دومی تا آخر هفته زایمانم میکرد و من دیگه نمی تونستم برم خونه مامانم اینا تا یکساعت آراد پیششون باشه و من به کارهای آرایشگاهیم برسم....اه حتی برای وقت گرفتن از ارایشگاه هم دیگه دیر شده بود....حالم از خودم به هم میخورد....بیچاره امید!!!!!!!!!....همسر اومد و مثل همیشه مهربون منو بوسید و کنارم دراز کشید....منم کلی غر غر کردم ....از آراد گفتم...از اینکه من دیگه وقت ندارم به خودم برسم....خلاصه گفتم و گفتم.....

امید لبخند زد....بهم گفت داشتم فکر میکردم آراد بزرگ میشه و دیگه هیچ وقت این سنی که الان هست بر نمیگرده...آراد ما دیگه هیچ وقت یک ماهه یا چهل روزه نمیشه و ما حتما دلمون برای این روزهاش تنگ میشه......

راست میگفت...آراد من با همه سختیهای این روزهاش بزرگ میشه و من چقدر دلم برای یک ماهگیش تنگ میشه ...دقیقا مثل الان که دلم برای اون روزهایی که توی دلم بود تنگ شده....با هم بلند شدیم و رفتیم شام درست کردیم...آراد ساع ۸ بلند شد و ماکلی باهاش بازی کردیم....اون شب هم باز بد خوابید ولی من دیگه اونقدر خسته و کلافه نبودم....سه شنبه بابام و مامانم اومدن دنبالم ....مامان گفت خواهر دومی فردا باید بره بیمارستان  و ما گفتیم که این روز آخری رو هم باهم باشیم...خیلی شاد بودم...از شانس خوبم آرایشگاه برای همون روز ساعت ۲ بهم وقت داد...آراد دقیقا ساعت ۲ خوابید و من رفتم حسابی به خودم رسیدم....توی این مدت همش فکر می کردم این روزها هم میگذره و من چقدر دلم براشون تنگ میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پی نوشت :

- مرسی از تبریکاتتون...بچه ها خوبن ولی خدا وکیلی نگهداری دوتا بچه با هم خیلی سخته.....خواهر دومی رسما صاف شده....البته من اعتقاد دارم خدا هر چیزی  رو که میده توانش رو هم میده...کی فکر میکرد منی که مثل خرس میخوابیدم الان ۴ ساعت در ۲۴ ساعت بخوابم....خدا بهش کمک میکنه!!!!!!!!!

- به نظرم آراد بزرگ شده و این حس خیلی خوبیه...خوابش بهتر شده البته نه اینکه فکر کنید ساعت ۱۰ میخوابه تا ۸ صبح ولی خوب....بچه ام بهتر از قبل میخوابه...البته توی رختخواب ما!!!!!!!!!

توی بغل خوابیدن و بغلی شدن رو دارم ازش میگیرم ولی توی رختخواب ما خوابیدن اونم بین من و امید رو نمیدونم چی کار کنم.....رسما بو میبره وقتی میذارمش توی تخت خودش....ای خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 11:0  توسط گلی  | 

پسر  و  دختر خواهر دومی روز چهارشنبه ۲۹ مهر در بیمارستان لاله ساعت ۷:۲۰ صبح به دنیا اومدن....وزن پسره ۲۷۰۰ و دختره ۲۳۰۰...هر دو سالمن و ما باید خیلی شاکر خداوند باشیم

خواهر دومی سال ۸۰ ازدواج کرد...۲ سال اول در گیر سربازی و پایان نامه فوق لیسانس شوهرش بودن و اصلا به بچه دار شدن فکر نمی کردن ولی وقتی سه سال گذشت زمزمه های حالا دیگه وقت بچه دار شدنه...دیگه باید از تنهایی درآیید و این حرفها شروع شد...خوب اونها هم تمایل داشتن...هرچی می گذشت اضطراب و نگرانیها بیشتر میشد...بعد از ۵ سال دکترهای مختلف رفتن و انواع و اقسام نسخه های دارویی و گیاهی و دعایی!!!!!!!!! رو امتحان کردن همه چیز بی نتیجه بود....یکسالی خواهر دومی خسته از هر نسخه ای بیخیال بچه شد ولی مگه میشد...نگرانی و ناراحتی مامان و بابام از همه بیشتر بود!!!!!!!!!

وقتی فهمیدم که حامله هستم اولین چیزی که به ذهنم اومد خواهر دومی بود....این خیلی براش بد بود که بعد از این همه عروسهایی که تو فامیل بعد از اون عروسی کرده بودن و همه بچه داشتن نوبت به خواهرش رسیده بود که ۴ سال از خودش کوچکتره و ۵ سال هم بعد از اون عروسی کرده...البته خواهر دومی تودار تر از این حرفها بود و هیچ چیزی به رویخودش نمیاورد...ولی خوب بلاخره من نگرانش بودم...

اما خدا یکبار دیگه لطفش رو شامل حال ما کرد...یک ماه و نیم بعد از حاملگی من خواهر دومی توسط موسسه ابن سینا و با عمل میکرو حامله شد...سختیها دردها و پولهای زیادی رو بخاطر بچه ها پرداخت کرد ولی همه اینها به خوشحالی خودشون و همه خانواده میارزید....

همه سختیها به دیدن دختر وپسر کوچولوی دوست داشتنیش نیارزید و دیروز چشمهای همه بخصوص بابای نازنینم ستاره بارون بود....

خدایا هنوزم فکر میکنم که هیچ چیز نمی تونه قدردان این همه لطفت به خانواده ما باشه...این بنده حقیرت فقط می تونه با زبون بی زبونی بگه خیلی خیلی خیلی سپاسگذارت هستیم....چون هر چیزی غیر از این می تونست خیلی سخت باشه ولی تو خیلی خیلی بزرگی....

بیصبرانه منتظر تولد بابام هستم که توی آدر ماهه و میخوام اینار به جای عکس ۵ نفره مامان و بابا با سه تا نوه ها امسال یک عکس ۸ نفره با ۶ تا نوه بندازم...

خدایا ممنون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/30ساعت 12:25  توسط گلی  | 

پسرم امروز چهل روزه شد.....چهل روز که به نظر خیلیها خیلی سریع گذشت ولی برای من روزهای ظولانی بود...بودن با پسر نازنینم که نمی دونم ساعت خوابش با کدوم کشور ست بود که هر شب حداقل سه ساعت بیدار بود این سه ساعن هم معمولا بین ساعتهای یک تا سه نیمه شب بود....چهل روز صدای نفسهای یک موجود نازنین همه خونه ما رو پر کرده ...چهل روز بوی آراد همه جا رو تحت تاثیر خودش قرار داده به طوری که مامانم میگه از در خونتون وارد میشیم بوی آراد میاد ولی من هنوز نفهمیدم این بو چیه که همه راجع بهش حرف میزنن....چهل روز همه چیز زندگیمون تحت تاثیر موجودی قرار گرفته که بهترین و شیرین ترین هدیه خداونده....

نمیدونم راجع به بچه داری و این حرفها چی بنویسم ولی اینو میدونم که صرف بچه دوست داشتن نمیتونه برای بچه دار شدن کافی باشه...چه برسه به کسانی که فکر می کنن با بچه دار شدن میتونن مشکلات ریز و درشت زندگیشون رو حل کنند...برای بچه دار شدن برای مادر و  پدر شدن یک روحیه کاملا آماده احتیاجه....پدر و مادر باید همراه و هم زمان باهم توی بچه داری شریک باشن چون غیر از این بچه داری مخصوصا روزهای اول به قدری سخت میشه که دلت میخواد بشینی یک دل سیر گریه کنی!!!!!

این روزها من خیلی عوض شدم....وزنم حدود ۱۲ کیلو کم شده...خوابم به روزی ۴ ۵ ساعت کاهش پیدار کرده و سرعت انجام کارهام به سرعت نور رسیده...همه چیز اینقدر سریع انجام میشه که خودم هم تعجب میکنم....ساعتهای روز اینقدر سریع میگدره که تا چشم رو هم میذارم ساعت از ۱۰ صبح میشه ۴ بعد از ظهر....اما بد ترین قسمتش زود تاریک شدن هواست که حسابی منو دپرس میکنه....شبها تقریبا هوشیار میخوابم و اینقدر بین خوابم به آراد توی نوبتهای مختلف شیر میدم که بعضی وقتها صبحها اصلا یادم نمیاد که من توی کدوم یک از این نوبتها آراد رو آوردم  توی تخت خودمون بین خودمون خوابوندم....آراد این بخش خواب رو که بین ما بخوابه خیلی دوست داره مخصوصا اگر من سرم ور بچسبونم به سرش و خیلی نزدیک به هم نفس بکشیم....ولی خوب من نمیخوام عادت کنه برای همین شبها اکثرا توی تختش که کنار تخت خودمونه می خوابونمش.....خلاصه اینکه توی این چهل روز همه چیز زندگیمون تغییر کرده...اون حس مادرانه...اون حس عاشقانه هر روز بیشتر وبیشتر میشه....بعضی وقتا که آراد از ساعت یک شب تا ۴ صبح مدام گریه میکیرد و نق میزد و من و امید تقریبا از خواب داشتیم هلاک میشدیم همش فکر میکردم که مامانامون که چند تا بچه رو باهم بزرگ می کردن چه کار سختی داشتن.....ولی وقتی صبح آقا آراد  بعد از  یک بیخوابی طولانی توی بغل من میخوابید میفهمیدم حس مادری یعنی چی ...چون با وجودی سختیهایی که به من وباباش داده بود هنوز هم عاشقانه دوستش داشتیم......

خلاصه اینکه مادر بودن و مادر شدن و تلاش  برای مادر خوب بودن چیز جدید و فوق العاده عجیبیه...اینقدر که من عاشق بخور بخواب رو تبدیل کرده به یک مرتاض!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوستای خوبم مرسی که به من سر میزنید....دلم میخواد  که به همه سر بزنم و براشون کامنت بذارم ولی به خدا وقت اینترنت گردیم خیلی کم شده.....به زودی به همه سر میزنم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/26ساعت 10:37  توسط گلی  |