تبليغاتX
روزهای سبز من

روزهای سبز من

خیلی گیجم...در راستای کشف استعدادم هرچی فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم...همیشه شاگرد زرنگی بودم و همه نمره هام خوب بوده ولی نمی دونم چرا هیچ کدوم از اون نمره ها در یافتن استعدادم کمک نمی کنه....

این روزها که یه مسافت یک ساعته رو پیاده می رم خیلی با خودم فکر می کنم ...در مورد همه چیز...از همکارام گرفته تا تیپ جدیدم تو پاییز و میزان عشقم به همسرم و ....خیلی گیجم ...انگار دنبال چیزی می گردم که اصلا نمی دونم چیه...آخرین باری که اینطوری شدم یه شش ماهی پیش یه دکتری جلسات روانکاوی می رفتم ...تو اون زمان برای فرار از آدمهایی که منو آزار می دادن یه راه بیشتر به نظرم نمی رسید و اون ازدواج کردن بود....بماند که اینجانب یکسال و نیم بعد از آخرین مراجعه به دکترم ازدواج کردم ولی خوب... جلسات روانکاویم خیلی عالی بود و یه جورایی نقطه عطف زندگیم شد چون کاملا دیدگاهم رو نسبت به زندگی عوض کرد....حالا دوباره دنبال راه فرار از روتین شدن زندگیم هستم....گاهی وقتا...نه نه ...خیلی وقتا به بچه دار شدن فکر می کنم اما دلم نمی خواد این بچه باعث پاک شدن صورت مسئله ام شه ...ذلم می خواد مسئله حل شه...نمی دونم شاید به زمان نیاز دارم تا درگیریهای ذهنیم کمتر بشه ...جالبه که این درگیریها فقط و فقط توی ذهنم ...من اصلا نه با همسرم نه با زندگیم نه با هیچ چیز دیگه مشکلی ندارم ولی نمی دونم چمه؟!.....

باید بیشتر در خودم جستجو کنم ...باید یه چیزی که استعدادم رو شکوفا می کنه پیدا کنم ...مثل نقاشی...مثل ورزش...مثل موسیقی...مثل عوض کردن محل کار....مثل خیلی چیزهای دیگه که من پیداش نمی کنم.....

خیلی گیجم ...دلم می خواد کلی پول برای خودم خرج کنم ولی نمی دونم چی بخرم...دلم می خواد کلی به تیپم برسم ولی نمی دونم چه جوری....دلم می خواد کلی لاغر شم ولی نمی دونم چه جوری...دلم می خواد....ولش کنید ....با من به نتیجه نمیرسید.....

* قصد دارم یه پازل ۱۰۰۰ تیکه بخرم و حلش کنم ....شنیدم برای ذهن خیلی خوبه....

* بعد از یکماه تعطیلی کلاس زبان برای شروع سری جدید کلاسهامون تماس گرفتم گفتند استادمون تا ۲ ماه دیگه وقتش پره ...خیلی شاکی و ناراحت شدیم....ولی اعتراف می کنم من (فقط من) از خوشحالی ته دلم غیلی ویلی (دیکته اش رو نمی دونستم) می رفت ...با این ذهن درگیر کلاس زبان هم قوز بالا قوز(دیکته اش رو نمی دونستم) بود...الان این من شیطانیمه که داره می نویسه...قول میدم در اسرع وقت برای خوندن زبان یه برنامه گوگول بریزم....

* اعتراف می کنم که در مورد خونه شمالمون و خانواده همسرم خیلی کم لطفی کردم و مطمئنا اونها برای راحتی و آزادی عمل ما نیومدند.مرسی از راهنماییهاتون دوست جونا....

*به نظر شما اگه من الان یه نی نی ۶ ۷ ماهه داشتم اونوقت ذهنم اینقدر در گیره چیزهای بی خودی می شد؟...به قول مامانم :اینا همش از بیکاریه!!!!!

باز هم تراوشات مغزی من توی وبلاگ گوگولم خالی شد

تا بعد ...خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/22ساعت 13:52  توسط گلی  | 

- یه هوای خیلی عالی به همراه یک عالمه کار....ولی اصلا خسته نیستیم ...خونمون توی شمال آماده شد و من و همسرم به همراه مامان و بابای گلم که همیشه یاور و کمک ما بودند و هستند روزهای گوگول و خوبی رو گذروندیم...یه خونه خیلی کوچولو با یه دید بزرگ به دریا و جنگل...خیلی لذت بخشه

- سعی می کنم هر روز از محل کارم (چهاراره جهان کودک) تا محل کار همسری (میدان محسنی) رو پیاده برم (۴۵ دقیقه طول میکشه)....خیلی خوبه ...البته این مسئله در لاغری من اونقدرها تاثیر نداره و حداقل از عذاب وجدان بی تحرکیم کم می کنه ....همه عقیده دارن که چاقی من بخاطر بی تحرکیه ....

- روزهایی که پیاده روی می کنم از دیدن ادمها و خیابونهای شلوغ لذت میبرم چون احساس می کنم وقتی توی ماشین هستم چیزهای ریز دورو برم رو نمی بینم....

- دارم رو خودم کار میکنم ....دلم می خواد این مسئله مرور کردن اتفاقهای بد رو از خودم دور کنم...مدام توی ذهنم با آدمهای دورو برم درگیرم مخصوصا همکارام که شدیدا آزارم میدن ....یه جوری باید فکرم رو خالی کنم...

- یکی از نامه رسانهای محل کارم که شاید فقط یکی دو بار بیشتر ندیده بودمش دیروز سکته قلبی کرد و فوت کرد...از شنیدن این خبر خیلی شوکه شدم خیلی جوان بود و....نمی دونم ...کلا با مسئله مرگ نمی تونم کنار بیام و اصلا دلم نمی خواد بهش فکر کنم....خیلی متاسف شدم !!!!

- آخر این هفته هم اگه خدا بخواد میریم شمال...با همسرم قرار گذاشتیم تا هوا خوبه بریم اونجا چون بعدش تا عید نمی تونیم بریم....البته این هفته دیگه مرخصی نمی گیرم....

- این خیلی بده که من همش حس منت گذاشتن دارم و همش فکر می کنم اگه برای کسی کاری کنم اون فرد هم باید یه کاری بکنه....خونمون تو شمال را ما با کمک پدر همسرم گرفتیم (نصف به اسم من و نصف به اسم پدر شوهرم)ولی اینکه برای فراهم کردن و انتقال وسائل فقط مامان و بابای من خیلی ذوق نشون دادن و اونجا هم با وجود بالا بودن سنشون خیلی خیلی به ما کمک کردن این حس رو در من ایجاد کرده که چرا مادر و پدر همسر بخاطر یه سرما خوردگی کوچولو یا بعضا بی حوصلگی اصلا به ما کمک نکردن....مامان همیشه میگه آخه همه که یکجور نیستن و همیشه هر کاری رو بخاطر خدا بکن .....ولی خوب من یه کم حرصم گرفته بیشتر بخاطر پدر مادر خودم و همش فکر می کنم اونها هم باید برای این کار یه حرکتی می کردن نه اینکه هفته دیگه خوش و خرم همراه ما بیان توی خونه حاضر و آماده .... قابل توجه سارا جونم  که این من واقعی نیستم که دارم تایپ می کنم ...این من شیطانی منه

- فکر می کردم حس نوشتن ندارم ولی میبینم که خیلی نوشتم....تا بعد ....خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/20ساعت 11:11  توسط گلی  | 

من هستم....از اینکه دوستانم به اینجا سر می زنن خیلی خوشحالم...

- سه شنبه هفته پیش شدیدا سرما خوردم و از خدا خواسته یه مرخصی استعلاجی گرفتم...ولی مگه خونه موندم....نه نه نه ....صبح ساعت ۹ زدم بیرون ...حسابی حال کردم ..پیاده رفتم مرکز خرید نارون ...یه کم مغازه دیدم و بعدش یکسراست رفتم شهر کتاب نیاوران...البته به قول همسرم :شهر کتاب کامرانیه...برای من که نیاورانه....خلاصه یه ۳ ساعتی اونجا گشتم و حال کردم ...خوب و خلوت بود و برعکس ۵ شنبه جمعه ها که اکثرا برای تریپ میان اونجا روز سه شنبه صبح خوب و خلوت بود و آدمها ی گوگول و کتابخون همسن مامان و بابام اومده بودن اونجا!!!!!...خیلی خوش گذشت و من یه کتاب خریدم و سه تا کتاب دیگه هم نشون کردم و کتابی رو که خریدم توی همین چند روز تعطیلی تموم کردم!!!

- روزهای قشنگ پاییزی از راه رسیده و حس شاعرانه من گل کرده ....این حس شاعرانه منجر به شعر گفتن نمی شه بلکه فقط منجر به پیاده روی های طولانی همراه با نفسهای عمیق میشه !!!!(حالا نمی دونم شاعرانش کجاست)

- چاقی بیش از اندازه داره کلافم میکنه و اصلا و ابدا حوصله رژیم گرفتن ندارم....تورو خدا یکی بهم کمک کنه....

- احساس تنبلی داره خفم می کنه و نیاز به به تحرک بزرگ دارم...

- این روزها شدیدا با خودم درگیرم ...همش دارم در استعدادهام دنبال چیزی میگردم که عاشقانه دوستش داشته باشم ولی استعدادی نمی یابم...

- چندتا مهمونی باید بدم که از تنبلی هی امروز فردا می کنم...

- دیگه خونمون کاراش تموم شده و من خیلی دوستش دارم....

- اگه خدا بخواد ۴ شنبه وسائل میبریم خونه شمالمون.....یعنی یه جورایی ۴شنبه این هفته مثل ۳ شنبه هفته گذشته پیچیده شده !!!

- فعلا چیز بدرد بخوری برای نوشتن ندارم

خوش باشید همتون

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/14ساعت 16:11  توسط گلی  | 

اصلا ظهر نتونستم خوب بخوابم...برای افطار خیلی داغون بودم...بعد از افطار از سنگینی نمی تونستم تکون بخورم ...اون شب هم مثل همه شب های قدر گذشته میرفتم زینبیه...جای خیلی عالیه ای...شب ساعت ۱۱ اونجا بودم..انگار دیر رسیدم...آیه ۵۰ جوشن کبیر بود ..مثل همیشه کیپ تا کیپ آدم نشسته بود...مامان و خواهرا همه بودن فقط خواهر بزرگه هنوز نیومده بود...خیلی خوابم میومد...نمی تونستم هواسم رو به دعا جمع کنم ...آخر دعا و اول سخنرانی خواهر بزرگه هم اومد...داشتم فکر می کردم خوشبحالش چون همین چند ماه پیش مکه بوده....من چی..من چی کار کردم...من چقدر از لحاظ روحی پیشرفت کردم...یا ستار العیوب ....خانم سخنران اومد...خیلی ازش خوشم میاد چون مثل خانم جلسه ای ها نمی ره بالا منبر و از جهنم و بهشت و مصیبت بگه....از زندگی حرف می زنه...از خدا ...بعضی سیئات حسنات رو از بین میبره...با مردم خوب باشید...از لحظه جدا شدن روح از بدن هنگام مرگیگه...خیلی ترسیدم...خدایا من چیکاره باید بکنم...بیاد اعصاب خوردی های این روزهای اخیر میوفتم...چقدر از همکارام متنفر شده بودم...با خودم عهد بسته بودم که دیگه برای هیچکسی هیچ کاری نکنم...سخنران گفت : نماز و روزه و ذکر نشونه دین و ایمان نیست اینکه دست یه آدم نیازمند رو بگیریم شرطه....دیگه بقیه حرفهاشو نمی فهمیدم...مستاصل بودم و فکر می کردم همه این آدمهایی که اینجا نشستن از من بهترن....مدام به ساعت نگاه می کردم ...به همسر قول داده بودم قبل از ۲ خونه باشم آخه وقتی داشتم از خونه بیرون میومدم خیلی نگران بود...وسایلمو جمع کردم...با خواهرا خدا حافظی کردم ...بعضی گناهها هست که اسمشون معصیته و به این راحتی ها هم پاک نمی شه....با مامان خدا حافظی کردم ...دوست مامان گفت پس قرآن سرگرفتنت چی می شه ...گفتم خونه اینکارو می کنم...باز هم دروغ گفتم ...خودم می دونستم که پا به خونه برسه اول غذای خوشمزه ای رو که درست کردم می خورم و بعدش هم با خیال راحت می خوابم....همه جای خونه به اون بزرگی آدم نشسته بود ...خیلی به سختی بیرون اومدم... هوای پاییزی خیلی عالی بود ....سوار ماشین شدم ولی گیج بودم...توی مغرم یه چرتکه داشت حساب کتابم رو بالا پایین می کردم...گیج گیج بودم...خیابونا شلوغ بود دم پارک نیاوران جای سوزن انداختن نبود...پر بود از پسر دختر ...بازهم درگیر آدما شدم...از اونجا تا خونه ۵ دقیقه راه بود ولی من همینطوری می گشتم...از این خیابون به اون خیابون...از خدا خیلی دور شده بودم...ساعت ۲ رسیدم خونه ...هوای بیرون خنک بود ..وقتی وارد خونه شدم گرمای خونه یه حس خوب بهم داد...اینجا خونمون بود...خیلی خوب و گرم...خونه ای که هدیه بابام بود...خونه ای که خیلی دوستش داشتم...همسر خواب بود ...این همون کسی بود که شبهای قدر ۳ ۴ سال پیش بخاطر داشتنش خیلی دعا کرده بودم...چقدر دوستش داشتم...خیلی خوابش عمیق بود نفهمید که من اومدم...یه کم راه رفتم...به یکسال گذشته فکر کردم...خدایا تو خیلی خوب بودی و من خیلی بد...تو خیلی برای من خوب خواستی ولی من بنده بدی بودم...با منتها همم العارفین....یا خیر الناصرین....دو رکعت نماز خوندم....کدوم از عهدهایی رو که با خدا بسته بودم وفا کردم...همسر بیدار شد ...غذا خوردیم و خوابیدیم....این همون شب قدری بود که خیلیهای دیگه تا صبح بیدار موندن ولی من خوابیدم....روز بعد دم افطار خیلی بیحال بودم..برنامه ماه محبوب...خیلی شوکه بودم ...مهمانش یه مهندس ورزشکار بود که ۵ ماه توی کما رفته بود...در اثر یه تصادف ...خودش می گفت :خدا منو به صفر رسوند و دوباره ساخت...اشک تو چشمهام جمع شد...بغضم ترکید و کلی گریه کردم...نه برای اون آدم برای خودم... اون آدم به خدا رسیده بود و بخاطر بلایی که به سرش اومده بود اصلا از خدا شاکی نبود...خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم...تصمیمهای مهمی گرفتم...من به شکرانه زندگی بی دغدغه ام از بدیهایی که در حقم شده بود میگذرم...من رابطه ام رو با خدا بهتر می کنم و سعی می کنم درست وقتی که باید جلوی خودم رو بگیرم به یاد خدا بیوفتم...من خیلی راه در پیش دارم تا سال دیگه شب قدر بتونم توی زینبیه با خدا راز و نیاز کنم....به امید آن روز....یا مجیب الدعوات.....الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 10:55  توسط گلی  | 

توی ماشین نشستم ....کلی خرت و پرت زیر پامه ....آخرین لحظه از بین وسایل کوچیکی که نمی شد با خاور آورده بشه اتو رو برداشتم...دستم داره می شکنه...هم اتو دستمه هم آب اتو چکه چکه داره روی پام میریزه...خیلی حالت بدیه....خیلی خسته ام...دیشب ساعت ۲ خوابیدم و تا خود ۲ داشتم خرت و پرت جمع می کردم ...صبح هم ساعت ۶ بلند شدم ... همسر  بیچاره به خاطر کارتن هایی که روی صندلی عقبه مجبور شده کلی صندلیش رو بیاره جلو و داره به سختی در حالیکه زانوهاش با فرمون ماشین مماس شده رانندگی می کنه...همینطور هم شر شر عرق میریزه ....فکر کنم ۲۰ بار از حیاط به طبقه سوم رفت و اومد...خیلی خسته ام ....چشمهامو می بندم و سرم رو به صندلی تکیه می دم ...همه خاطرات عین فیلم از جلوی چشمم .... میرم به روزهای بچگیم ...هرچی فکر می کنم میبینم که جابجایی زیاد داشتیم ولی من اصلا حسش نکردم....بخاطر اینکه قرار شد من و همسر راننده خاور رو هدایت کنیم ما جلو افتادیم و خاور هم پشتمون ....با سرعت ۵۰ داریم تو اتوبان میریم....خاطرات یکی یکی از ذهنم میگذره...

وقتی بعد از ۱۰ سال زندگی توی یه خونه سازمانی بزرگ بابا بدلیل ارتقاء شغلی به شمال منتقل شد...وقتی بابا ۶ ماه زودتر از ما رفت شمال و مامان مجبور شد تا اتمام سال تحصیلی صبر کنه...چه جوری اون همه وسیله رو جمع و جور کرد و با چهار تا بچه بدون سرو صدا بدون حتی کوچکترین اعصاب خوردی رفتیم شمال ....اون موقع پنجم دبستان بودم ....یادمه برای رفتن به شمال لحظه شماری می کردم و مامان همش سعی می کرد شلوغ پلوغی خونه روی امتحانات نهایی من تاثیر نذاره...اصلا جمع و جور شدم وسائل تو تهران و رسیدن اونها توی شمال یادم نیست ...تنها چیزی که یادمه شوق و شور بی حد من برای دیدن بابا و خونه جدید بود....خونه ای که فکر کنم ۳۰۰۰ متر بود و حیاطش عین بهشت ....اما یه چیز بدی وجود داشت و اون موندن خواهر بزرگه توی تهران بود ....دانشگاه علم و صنعت درس می خوند و از دوری ما خیلی بی تابی می کرد....البته اون تنها نبود چون همه فامیل تهران بودن ...این مامان و بابا بودن که با ۳ تا بچه سرتق توی شمال تنها بودن....ولی همیشه نگران خواهر بزرگه بودن....

وقتی بعد از یکسال بابا درخواست داد بخاطر خواهر بزرگه  که دوباره برگرده تهران.....دل کندن از اون خونه خیلی برامون سخت بود ولی حالا که فکر می کنم می بینم که سختیش برای مامان بود که باید اونهمه وسائل جمع می شد و توی یه خونه یک طبقه ۱۰۰ متری جمع می شد!!!!!!.....فاجعه یعنی اینکه هنوز یکسال نگذشته وسائل زیاد باید جمع می شد....یادمه هفته آخر شهریور اومدیم تهران ...فقط نیمی از وسائل تهران بود ...خونه هنوز رنگش تموم نشده بود...مامان با اونهمه کار و با اون همه مشغله فکری اولین کاری که کرد ثبت نام ما توی مدرسه بود ...دوم راهنمایی بودم ...مدرسه خیلی عالی ثبت نام شدم ...خواهر کوچیکه سوم دبستان بود و خواهر دومی سوم دبیرستان....اول مهر با وجودی که هنوز نیمه دوم وسائل به تهران نرسیده بود بابا ما رو مثل سالهای قبل برد بازار و ما کلی لوازم تحریر خریدیم ....باز هم پر بودم از شوق و شور مدرسه جدید و لوازم تحریر هایی که هنوز هم اول مهر بوش توی ذهنم می پیچه....روز اول مهر مامان اول خواهر کوچیکه رو برد مدرسه ...مدرسه اش خیلی نزدیک خونمون بود ....هنوز وسائلمون کامل نیومده بود ولی مامان یه روپوش مدرسه خوشگل در عرض سه روز برام دوخته بود....منو برد مدرسه یادمه راهش زیاد بود و لی مامان گفت که نگران نباشم چون راس ساعت ۱ میاد دنبالم ...یادمه حضور مامان دم مدرسه خیلی برام دلگرمی بود....همون روزهای اول وقتی از مدرسه میومدیم خونه کم کم وسائلی داشت چیده می شد و بوی غذای مامان ما رو مست می کرد...یادم نمییاد مامان غر زده باشه و یادم نمی یاد بابا برای فراهم شدن شرایط خوب تلاش نکرده باشه.....اون روزها توی سن بلوغ بودم و شرایط روحیم خیلی داغون بود ولی مامان با اون همه کارش همیشه برام وقت می ذاشت کلی باهم حرف می زدیم ....یادم نمیاد مامان گفته باشه امروز خسته ام و زیاد وقتم رو نگیر...همیشه بهترین گوش شنوا حتی در شلوغ پلوغ ترین وضع زندگی....

 اون خونه یک طبقه با زحمت و تلاش بابا تبدیل شد به خونه سه طبقه....خواهر دومی کنکور داشت و مامان همش در حال تهیه شرایط مناسب برای درس خوندن اون بود.....خونمون اصطلاحا سگ میزد و گربه میرقصید ولی مامان اصلا غر نمی زد ...اصلا شکایت نمی کرد و فقط و فقط فکر ما بود....

وقتی بعد از چند سال من و خواهر دومی پامون کردیم توی یه کفش که این خونه رو بفروشیم و بریم یه محله بالاتر زندگی کنیم ....مامان به زور بابا رو راضی کرد...می دونم که بابا دل چرکین بود ولی بخاطر بجه هاش خونه ای رو که خشت خشتش رو با زحمت تهیه کرده بود فروخت ....این بار هم مامان مجبور شد وسائل  از سه طبقه خونه جمع کنه و رفتیم توی یه آپارتمان که نه حیاط داشت و نه تراس ولی محله خیلی خوبی داشت....یادمه اسباب کشی به اونجا سه هفته طول کشید ...بابا غر می زد ولی مامان با من و خواهر دومی همراهی می کرد ....بعدها گفت که وقتی میدیدم روحیه شماها چقدر عوض شده تمامی غرغر های باباتون رو به جون می خریدم....ما اومدیم اینجا و خواهر دومی چهار ماه بعدش عروسی کرد....مامان اینا الان ۱۵ سال میشه که اینجا هستن .....اون خونه سه طبقه انقدر برکت داشت که بابا تونست غیر از خونه خودشون ۴ آپارتمان دیگه هم توی همین محل بخره ...یکیش همینیه که ما داریم میریم توش زندگی کنیم ....

چشمهامو باز می کنم ....دیگه داریم میرسیم....حالا من برای جمع و جور کردن وسائل یه زندگی دوساله که تازه همشون هم نو بوده چقدر دارم زجر می کشم ....من دختر همون مامانم ....من باید قوی باشم و برای تغییر و تحول توی زندگیمون همه سختیها رو تحمل کنم ....احساس می کنم که همه خستگی ها از تنم در شد ....هنوز اتو توی دستمه .....روحیه ام خیلی بهتر شده ....توی دلم ...توی قلبم به مامان و بابام افتخار می کنم ....من برای اسباب کشی اصلا غر نخواهم زد....به قول مامان : اینا همه روال زندگیه و اگه بخوای غرغر کنی فقط خودتو زجر می دی!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 9:12  توسط گلی  |